شعر رابعه انقدر صادقانه و پر از
احساساتِ واقعی و عمیق
بود که تو قلبِ بکتاش نفوذ کرد و
بکتاش علاقهمند شد به رابعه.
دایه این وسط شده بود مثل کفترای نامه
رسون .
هی نامهیِ رابعه رو میبرد میداد به بکتاش
بعدم جواب نامه رو میگرفت میاورد
برای رابعه
یه مدتی همینطوری با نامهبازی گذشت.
توی این مدت رابعه و بکتاش اصلا همدیگهرو ندیده بودن .
تا اینکه یه روزی از روزا بکتاش میره
توی کوچهبازار دور بزنه که یکهو یه دختری
رو میبینه .
خب انگار دیگه نیستید پس تا همینجا
برای امشب بسه .
ماچ به پیشونیتون خانومیا .
شبتونم بخیر باشه 💚.
بچهها عینکم مونده بود رو زمین
داداشم برداشته آورده اتاق داده بهم
میگه چرا عینکتو میزاری زمین شاید
یکی بشینه روش .
بعد از اینکه رفت عینکو باز کردم دیدم
کج شده (خودش نشسته بود روش)