و همینطور هم شد و چند نفر با هم
به سمتِ بکتاش حمله ور شدن .
یکی از اونا یه ضربه با شمشیر به
سرِ بکتاش زد .
در این بین اجازه بدید بگم که ما اینجا
یه رقیه سادات داریم .
رقیه جان جیبتو آماده کن ما همه عیدی
میخوایم .
تا اینکه میبینن یکی که صورتشو پوشونده
و سوارِ اسبِ با بلند ترین صدایِ ممکن
نعره میکشه و با آخرین سرعت داره
نزدیک میشه.
این باعثِ ترس ِنیروی دشمن میشه .
اسب سوار شمشیر کشید و دستِ تمام
کسایی که[ دور بکتاش بودن و قصدِ
جونشو داشتن ] گذاشت تو دستِ خدا .
بعضیا هم فرار کردن .
درسته که بکتاش نجات پیدا کرد ولی
نیروهای بلخ در مقابل دشمن توانشونو
از دست داده بودن و در یک قدمیِ
شکست بودن .
پادشاهِ بخارا که این خبر بهش میرسه
نیروهایِ کمکی رو میفرسته بلخ که
به حارث و نیروهاش کمک کنن .
حارث هم میره و میبینه که بکتاش
بیهوش افتاده .. وقتی نبضشو میگیرن
میبینن زندهس با خودشون برمیدارن
و میارن به کاخ .