بکتاش یه صندوقچهای داشت که همهیِ
نامههایِ رابعه رو توش نگه میداشت یه
قفل گندههم بهش زده بود .
این صندوقچه از جونش هم براش عزیزتر
بود .
رفیقِ بکتاش یه روز که داشته قدم
میزده صدایِ حارثرو میشنوه که
داشته راجبِ بکتاش و رابعه صحبت
میکرده .
میبره میده به حارث و الکی میگه بفرما
من نمیدونم توش چیه ولی بکتاش شاید
توش چیز مهمی گذاشته .
حارث هم چند تا سکه به عنوان جایزه
میده بهش .
حارث دستور میده بیان و قفل صندوق
رو باز کنن .
وقتی باز میکنن حارث با کلی نامه روبهرو میشه .
نامه رو که باز میکنه و میبینه رابعه
برای بکتاش نوشته یَک جیغ بنفشی
میکشه که همهیِ نوچههاش میترسن
تو خودشون .
واي واي واي
_
https://eitaa.com/Avanstart/257اوندیگه رفیق نیست
.....بی ادببببببب
بکتاش بدبخت گوناح دارهههه
_
صبر کنید اینجا جای خوبشه یکم بعد
قراره فحش بدیم دور هم به بعضیا🎀.
خلاصه که حارث میفهمه که بکتاش با
خواهرش با هم مخفیانه در ارتباط بودن
و همدیگه رو دوس داشتن که هیچ
کلی هم نامهیِ عاشقانه واسه هم فرستادن .
اول از همه دستور داد بکتاش رو بگیرن
و ببرن و داخل سیاهچال بندازنش.
درشرو قفل کنن و هیچ آب و غذایی
بهش ندن که ذره ذره جون بده .