میبره میده به حارث و الکی میگه بفرما
من نمیدونم توش چیه ولی بکتاش شاید
توش چیز مهمی گذاشته .
حارث هم چند تا سکه به عنوان جایزه
میده بهش .
حارث دستور میده بیان و قفل صندوق
رو باز کنن .
وقتی باز میکنن حارث با کلی نامه روبهرو میشه .
نامه رو که باز میکنه و میبینه رابعه
برای بکتاش نوشته یَک جیغ بنفشی
میکشه که همهیِ نوچههاش میترسن
تو خودشون .
واي واي واي
_
https://eitaa.com/Avanstart/257اوندیگه رفیق نیست
.....بی ادببببببب
بکتاش بدبخت گوناح دارهههه
_
صبر کنید اینجا جای خوبشه یکم بعد
قراره فحش بدیم دور هم به بعضیا🎀.
خلاصه که حارث میفهمه که بکتاش با
خواهرش با هم مخفیانه در ارتباط بودن
و همدیگه رو دوس داشتن که هیچ
کلی هم نامهیِ عاشقانه واسه هم فرستادن .
اول از همه دستور داد بکتاش رو بگیرن
و ببرن و داخل سیاهچال بندازنش.
درشرو قفل کنن و هیچ آب و غذایی
بهش ندن که ذره ذره جون بده .
بعد هم دستور میده خواهرش رابعه رو
به حمام ببرن و رگ دستهاشو بزنن
بعد هم در حمامرو گل بگیرن طوری
که نه رابعه بتونه بیاد بیرون و نه
کسی بتونه بره پیش رابعه .
نوچههایِ حارث هم به ناچار مجبور شدن
حکم رو اجرا کنن .
بکتاش رو به سیاهچال انداختن بدونِ
هیچ آب و غذایی.
رابعه رو هم به حمام بردن و رگِ
دستهایِ رابعه رو زدن (شاهرگشو نه
رگهایِ دیگهرو زدن که کم کم بمیره ).
خونِ رابعه تویِ حمام راه افتاد .
بعد هم در حمام رو با چوب و سنگ
بستن .