نوچههایِ حارث هم به ناچار مجبور شدن
حکم رو اجرا کنن .
بکتاش رو به سیاهچال انداختن بدونِ
هیچ آب و غذایی.
رابعه رو هم به حمام بردن و رگِ
دستهایِ رابعه رو زدن (شاهرگشو نه
رگهایِ دیگهرو زدن که کم کم بمیره ).
خونِ رابعه تویِ حمام راه افتاد .
بعد هم در حمام رو با چوب و سنگ
بستن .
رابعه که دیگه کاری از دستش برنمیومد
آروم آروم انگشتش رو میزد به خونِ
خودش و روی ِ دیوار ِ حمام شعر
آخرین شعرش رو مینوشت .
رابعه رویِ تمام ِ در و دیوارهایِ حمام
شعر نوشت و نوشت تا اینکه دیگه
خونی توی ِرگ هاش نموند .
افتاد کفِ حمام و جون داد.
نوچههایِ حارث وقتی در حمامرو باز کردن
دیدن که رابعه بیجون افتاده کف حمام
و روی تمامِ دیوار هارو با خونِ خودش
شعر نوشته .
آوان'
این شعرها تاثیر زیادی روشون گذاشت و باعث شد که عمیقا ناراحت بشن .
قسمتی از اشعار ِنوشته شده رویِ
دیوارِ گرمابه .
به نقل از عطار*
نوچهها هم به گفتهیِ حارث عمل کردن
و رابعه رو درونِ قبر گذاشتن .
ولی چون اشعار ِرابعه باعث شده بود
متحول بشن تصمیم گرفتن که یواشکی
برایِ بکتاش آب و غذا ببرن .