بهش میگه که ولی وسط راه یه دختر
خوشگلی رو دیدم ..
وقتی شاپور نشونههایِ شیرین رو میگه
میفهمن اون دختری که خسرو
تو راه دیده شیرین بوده.
خسرو به شاپور میگه که پاشو برو
مدائن به شیرین بگو که من اومدم
اینجا بعدم شیرین رو با خودت بردار
بیار .
گلگون (اسبِ خسرو) رو هم با خودت ببر
که شیرین راحت اونجا سوار اسب شه
بعد جفتتون بیاید ارمن .
وقتی میرسه تازه میفهمه این عفریتهها
با شیرین چیکار کردن و کجا بهش
جا دادن که بمونه .
شیرین شروع میکنه جیگر
زلیخا براش باز میکنه و میگه که بهش
حسادت کردن و توی همچین جای
بدی بهش قصر دادن و ...
یادتون نره که من داستان رو جای
حساس قطع میکنم که شما ذهنتون
مشغول شه و شبها به جای فکر
کردن به مذکر و رابطهیِ آبگوشتی
به این داستان بهبهانی و شهشهانی
فکر کنید .