https://eitaa.com/Avanstart/4089
میخوای بقیه داستانت رو بگی.
_
تصدقت بشم شب میگم امشب زیاد میگم خیلی زیاد
من واقعا دلم میخواد تابستون رو دوست
داشته باشم ولی با اولین آفتابی که بهم
میخوره شبیه عملیا و کارتنخوابای سر
چهارراهها میشم .
آوان'
من واقعا دلم میخواد تابستون رو دوست داشته باشم ولی با اولین آفتابی که بهم میخوره شبیه عملیا و کار
من افتاب به سرم زیاد بخوره مغزم آبپز میشه و از حالت عادی خارج میشم😃
آوان'
مهین بانو برمیداره میره به دشت مغان ..
دفعه قبل اونجایی بودیم که بهرام اومد
تاج پادشاهی رو از سر خسرو برداشت
و خودش شد پادشاه مدائن.
خسرو هم رفت به دشت مغان که اونجا
یه روز اتفاقی شیرین رو دید و همین که
همو دیدن شناختن .
بعدش اینا قرار بود توی دشت مغان
با هم بمونن ولی مهین بانو تا فهمید
اومد شیرین رو کشید کنار و بهش گفت
که
من با این کار دارم که این آدم میخواد
تو معشوقهش باشی تو کنارش باشی
ولی تو مثل هر دختری نیستی نباید
اجازه بدی بدون ازدواج بهت نزدیک
بشه .
باید برای به دست آوردنت زحمت بکشه
بالاخره تو قراره بعد از من حکومت یه
شهر رو به عهده بگیری .
پس حواستو جمع کن .
امشب میخوام ز چت جی پی تی
عکس بگیرم برای داستان که خشک
نباشه .
بعضی ابیات شعرم میذارم .
آوان'
امشب میخوام ز چت جی پی تی عکس بگیرم برای داستان که خشک نباشه . بعضی ابیات شعرم میذارم .
پند مهین بانو به شیرین .
از زبان نظامی*
مهین بانو میگه که ببین ممکنه این
چرب زبونی کنه و سعی کنه بهت نزدیک
شه در حالی که هیچ عشقی بهت نداره
در این صورت فردا دلش هوای یکی دیگه
رو میکنه و ننگ و بی آبروییش برای ما
میمونه از من گفتن بودااااا .