فرهاد خیلی خوشحال میشه و از خسرو
قول میگیره تا بعد از اینکه یه راهی از
کوه بیستون درست کرد برای همیشه
از شیرین دست بکشه .
وسایلشرو جمع میکنه و میره بالای کوه
بیستون اول یه گوشهی کوه نقش ِ
شیرین رو میتراشه تا هی بهش نگاه کنه
و انگیزه بگیره
اون وسط هم هی به این فکر میکنه
که قراره بعد از تکمیل این راه ، خسرو
از شیرین دست بکشه و بعد هم که
این دست بزاره تو دست ِشیرین و این
حرفا .
خبر میرسه به گوش شیرین که تو چقدر
خوشبختی فرهاد به عشق تو داره کوه
میکَنه و سخت مشغول کار کردن شده .
شیرین هم خیلی دلش میخواست که از
نزدیک ببینه فرهاد واقعا داره چیکار میکنه
و حالش چطوره .
یه بخش از منظره خسرو و فرهاد که عاشقشممم
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک
بگفت آنکه که باشم خفته در خاک
_
منم همینطور عطر یاسم منم همینطور=)
فرهاد همین که شیرین رو میبینه
از خود بی خود میشه و شروع میکنه
به محکم تر کندن سنگها از دل کوه .
نظامی میگه فرهاد که شیرین رو میبینه
شروع میکنه با دست به کندن کوه طوری
که انگار اصلا کوه از سنگ نبود بلکه از
گل بود و طوری نرم بود که فرهاد اون رو
با دست خالی میکَند .