فرهاد همین که شیرین رو میبینه
از خود بی خود میشه و شروع میکنه
به محکم تر کندن سنگها از دل کوه .
نظامی میگه فرهاد که شیرین رو میبینه
شروع میکنه با دست به کندن کوه طوری
که انگار اصلا کوه از سنگ نبود بلکه از
گل بود و طوری نرم بود که فرهاد اون رو
با دست خالی میکَند .
شیرین شروع میکنه فرهاد رو دلداری
میده میگه که گر صبر کنی ز غوره حلوا
سازی.
نگران نباش چون بعد از هر سختی
قطعا حال خوش و اتفاقای خوب هست .
سُم اسب زخم شده بود و نمیتونست راه
بره برای همین فرهاد ، شیرین و اسبش
رو با هم میزاره رو شونهش و میبره به
قصر شیرین و اونجا پیاده میکنه .