نظامی میگه فرهاد که شیرین رو میبینه
شروع میکنه با دست به کندن کوه طوری
که انگار اصلا کوه از سنگ نبود بلکه از
گل بود و طوری نرم بود که فرهاد اون رو
با دست خالی میکَند .
شیرین شروع میکنه فرهاد رو دلداری
میده میگه که گر صبر کنی ز غوره حلوا
سازی.
نگران نباش چون بعد از هر سختی
قطعا حال خوش و اتفاقای خوب هست .
سُم اسب زخم شده بود و نمیتونست راه
بره برای همین فرهاد ، شیرین و اسبش
رو با هم میزاره رو شونهش و میبره به
قصر شیرین و اونجا پیاده میکنه .
چند نفری که خبر دار میشن میرن و
میرسونن به گوش خسرو که بیا و ببین
چیشده .
شیرین رفته دیدن فرهاد و موقع برگشتن
فرهاد اون روی دوشش شیرین رو آورده .
خسرو خیلی عصبی میشه چون بهش
گفته بودن کندن کوه بیستون غیر ممکنه
و فرهاد نمیتونه انجامش بده .
ولی فرهاد نصف مسیر رو تراشیده بود که
هیچ شیرین رو هم دیده بود .
خسرو میبینه اگه همینطوری پیش
بره فرهاد اون راه رو از وسط بیستون
کامل میکنه و این مجبور میشه طبق
قولی که به فرهاد داده بود از شیرین
دست بکشه .