خسرو یه ترس عجیبی میوفته تو جونش
از یه طرف میترسید خبر به گوش شیرین
برسه و ازش ناراحت بشه .
از طرفی هم ترسش از این بود که
بالاخره این کاری کرده قراره یه کارمایی
داشته باشه(گول سیز ابلفضل بزنه کمرش) .
خسرو هم که میدونست شیرین خیلی
ناراحت و گوشهگیر شده به نوچههاش
میگه کاغذ و مرکب بیارید تا برای شیرین
نامه بنویسم .
بهش میگه که ببین اینکه برای دختر
خوشگلی مثل تو یه نفر جانش رو بده
خیلی چیز عادی و کم و کوچیکیه
نیاز نیست تو راجبش ناراحت باشی .
با هر خطِ نامه شیرین ناراحت و ناراحتتر
میشه که خسرو جون یه آدم رو به شوخی
گرفته .