بچهها اونموقع که داییم مجرد بود با
داییم رفتیم یکی از پارکهای
مراغه نشستیم دو تا دختر گیر دادن
بهمون هی رفتن و اومدن چرت و پرت
گفتن
داییم خیلی جدیتر گذاشت ساعت ۴
صبح زنگ زد نماز صبح بیدارش کنه =))))))))))))))))))))))))
چند ماه بعد گفتن آره تو فلان محله یه
دختر خوب هست برید خواستگاری مام
رفتیم دختره از اتاق اومد بیرون همون
بود=))))))))))))))))))))))))))))))))))))
یبار که تهران بودیم ساعت ۳ شب
گوشی رو برداشت زنگ زد به پدر بزرگم
که آره شما تو فلان جا زمین داری و اینا
من دارم چاه آبتونو پر میکنم