داییم خیلی جدیتر گذاشت ساعت ۴
صبح زنگ زد نماز صبح بیدارش کنه =))))))))))))))))))))))))
چند ماه بعد گفتن آره تو فلان محله یه
دختر خوب هست برید خواستگاری مام
رفتیم دختره از اتاق اومد بیرون همون
بود=))))))))))))))))))))))))))))))))))))
یبار که تهران بودیم ساعت ۳ شب
گوشی رو برداشت زنگ زد به پدر بزرگم
که آره شما تو فلان جا زمین داری و اینا
من دارم چاه آبتونو پر میکنم
رفتیم از اتاق بیرون دیدیم بابابزرگم
کت و شلوار پوشیده با عصبانیت تمام
نشسته تا آژانس بیاد بره شهرستان=)))
یبار یه مهمون خیلیییی مذهبی داشتیم
یعنی خیلی مذهبی از اینایی که تو چشم
کسی نگاه نمیکنن موقع صحبت کردن
قبل اومدنشون داییم چادر سر کرد
واستاد پشت در وقتی رسیدن
درو باز کرد سریع پرید بغلش
بنده خدا انگار جن دیده بود
جیش کرد تو شلوارش =))))