رفتیم از اتاق بیرون دیدیم بابابزرگم
کت و شلوار پوشیده با عصبانیت تمام
نشسته تا آژانس بیاد بره شهرستان=)))
یبار یه مهمون خیلیییی مذهبی داشتیم
یعنی خیلی مذهبی از اینایی که تو چشم
کسی نگاه نمیکنن موقع صحبت کردن
قبل اومدنشون داییم چادر سر کرد
واستاد پشت در وقتی رسیدن
درو باز کرد سریع پرید بغلش
بنده خدا انگار جن دیده بود
جیش کرد تو شلوارش =))))
هدایت شده از رهرو
ماکان، کتونی نو خریده.
با اصرار به مادر میگوید:
باید با همین کتونی جدیدش بخوابد.
آخر فردا صبح، جشن شکوفههاست و میرود کلاس اول!
مهدیس، از عصر دیروز، فرم مدرسهای را که مادر اتو کرده، برای چندمین بار تن میکند؛ مدام مقابل آینه میچرخد و دور خانه رژه میرود.
اسما و سلما، محتویات کیف را کف اتاق ریختهاند و نمایشگاه کوچک لوازمالتحریرشان را، که پدر با هزار زحمت و امید برایشان تهیه کرده، برای همدیگر به نمایش میگذارند.
میکائیل، از فرط هیجان، خواب به چشمانش نمیآید؛ آخر امسال قرار است جدول ضرب را یاد بگیرد!
مادرِ فاطمه، تغذیهی روز اول مدرسه را در کیف او میچیند؛ فاطمه اما در خیالاتش، روپوش سفید بر تن کرده و میخواهد خوب درس بخواند تا در آینده پزشک شود!
کمی آن طرفتر، حانیه و سبحان از زیر قرآن رد میشوند.
همان نزدیکیها، محیا و علی، سرِ نشستن در صندلی جلو، با هم دعوا میکنند.
چند کوچه بالاتر، پدر در راه مدرسه، دست مهدیه را گرفته و میگوید: «تو دیگر بزرگ شدهای و میروی کلاس ششم! هوای برادرت امین را که امسال به کلاس اول میرود داشته باش و در درسها کمکش کن.»
حالا، بعد از گذشت یک سال...
کتونی ماکان پیدا شد، اما هنوز از خودش خبری نیست...
از لباس فرم مدرسهی مهدیس، تکه پارچهای سوخته و پاره باقی مانده...
فاطمه هم، روپوش سفید را زودتر از موعود به تن کرده؛ ولی آن روپوش، روپوش پزشکی نیست...
و پدرِ محیا و علی، هر روز با حسرت، به صندلی جلو ماشینش نگاه میکند...
و مادرِ حانیه و سبحان، هر بار که دلتنگ میشود، قرآن را در آغوش میگیرد...
و این مهر، دیگر دفتر مشق اسما و سلما
و ۱۶۸ نفر شهدای «مدرسه شجره طیبه میناب» باز نمیشود...
- یاءمیم ✍️🏻