[ هر بلایی کز تو آید، رحمتیست
هر که را دردی دهی، خود راحتیست
زآن به تاریکی گذاری بنده را
تا ببیند آن رخ تابنده را
گر کسی را از تو دردی شد نصیب
هم سرانجامش تو گردیدی طبیب
زآن به درها بردی این درویش را
تا که بشناسد خدای خویش را
گندمم را ریختی، تا زر دهی
رشتهام بردی، که تا گوهر دهی.]
یه روزی میذارمش لابهلایِ کتابِ
[ قهوه سردِ آقای نویسنده ] و به
یک قهوهدوست هدیهش میدم .