🌹 قبل از هر چیز، از تکتک شما عزیزانی که همراه این جمع هستید، صمیمانه ممنونم. 🙏
و یک تشکر ویژه هم از نفر دویستوبیستم! 😄 واقعاً دمتون گرم که عدد اعضا رو رُند کردید؛ وگرنه ۲۱۹ یه جوری ناقص به نظر میرسید! 😂
راستی... من اصولاً آدمِ «لطفاً عضو اضافه کنید» گفتن نیستم... این جمله رو نوشتم، پاک کردم... دوباره نوشتم، باز پاک کردم! 😅
آخرش گفتم همون صادقانه بگم: اگر جایی احساس کردید یکی از دوستان یا آشنایانتون همراهی با این جمع میتونه براشون مفید باشه، دعوتش کنید.😍
اگر هم نه، باز هم خدا رو شکر که کنار هم هستیم. 🤍🌱
🍃آوای رویش🍃
🌹 قبل از هر چیز، از تکتک شما عزیزانی که همراه این جمع هستید، صمیمانه ممنونم. 🙏 و یک تشکر ویژه هم ا
😄 حالا که عددمون اینقدر قشنگ رُند شده...
فقط یه خواهش کوچولو! 🤭
لطفاً تا اطلاع ثانوی کسی از کانال خارج نشه؛
دلم نمیاد دوباره اون «۲۲۰» تبدیل بشه به «۲۱۹»! 😂
امیدوارم اگر قرار شد عدد عوض بشه، فقط به سمت بالا باشه! 🌱🤍
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸 بعضی هدیهها آدم را از ته دل خوشحال میکنند... 😊
این کلیپ از دست یه مهربون به دستم رسیده و گفتم حیفه فقط پیش من بمونه...
اگر عمه دارید، این فرصت را از دست ندهید؛ همین حالا برایش بفرستید. ❤️
و اگر هم نفرستادید... نگران نباشید! هنوز از فهرست «برادرزادههای خوب» حذف نشدید؛ ولی فرصت رو هم زیاد از دست ندید! 😄🌺
#رویش_لبخند
.┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌿 تدبر در زیارت اربعین | روز اول السلام علیک یا أبا عبدالله... 🏴 📖 فراز اول «السَّلَامُ عَلَى وَل
🌿 تدبر در زیارت اربعین | روز دوم
السلام علیک یا أبا عبدالله... 🏴
📖 فراز دوم
السَّلَامُ عَلَى الْحُسَيْنِ الْمَظْلُومِ الشَّهِيدِ
🌸 ترجمه
سلام بر حسینِ مظلومِ شهید.
✨ تدبر
شاید بارها این عبارت را خوانده باشیم، اما کمتر از خود پرسیدهایم:
چرا امام صادق(ع) بر دو صفت «مظلوم» و «شهید» تأکید میکند؟
شهادت، پایان زندگی دنیایی امام حسین(ع) بود؛ اما مظلومیت، حقیقتی است که پیش از عاشورا آغاز شد.
مظلوم، فقط کسی نیست که کشته شود؛ مظلوم کسی است که حقش شناخته نشود، سخنش شنیده نشود و برای دفاع از حقیقت، تنها بماند.
امام حسین(ع) تا آخرین لحظه تلاش کرد مردم را بیدار کند. بارها خود را معرفی کرد، دلیل قیامش را بیان نمود و راه بازگشت را برای دشمنان باز گذاشت؛ اما دنیاطلبی و تعصب، چشمها را بست و گوشها را ناشنوا کرد.
از همین رو، امام صادق(ع) نمیفرماید: «السلام على الشهید»؛ بلکه میفرماید:
«السلام على الحسین المظلوم الشهید»
یعنی پیش از آنکه بدن حسین(ع) را با شمشیرها زخمی کنند، حق او را نادیده گرفتند.
🌱 درس امروز
گاهی بزرگترین ظلم، گرفتن جان انسان نیست؛ نادیده گرفتن حق، خاموش کردن صدای حقیقت و بیتفاوتی در برابر حق است.
اگر جامعهای نسبت به حق بیتفاوت شود، ممکن است دوباره تاریخ کربلا، در شکلی دیگر، تکرار شود.
💭 لحظهای با خودمان فکر کنیم...
آیا تا به حال به خاطر راحتی، سکوت کردهایم و از حق دفاع نکردهایم؟
آیا بیتفاوتی ما، زمینهساز ظلم به دیگران نشده است؟
🌺 توشه امروز
محبت به امام حسین(ع)، تنها اشک ریختن بر مظلومیت او نیست؛ بلکه ایستادن کنار حق و دفاع از مظلوم، در هر زمان و هر مکان است.
🤲 خدایا! به ما توفیق بده که نه ظلم کنیم، نه ظلم بپذیریم و نه در برابر ظلم، بیتفاوت باشیم.
#زیارت_اربعین
#تدبر_در_زیارت_اربعین
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
استاد عالیچهل روز (2).mp3
زمان:
حجم:
5.7M
📝سفارش به خواندن زیارت اربعین در روز اربعین
🎤حجت الاسلام استاد_عالی
#امام_حسین|#اربعین
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درسته واقعاً...
#کلیپ
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کیا اینشکلی گل میکارن🥴😁
#رویش_لبخند
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_دوازدهم اون پسری که تازه فهمیدم اسمش محمده گف +عه بچه هآ!!! زشته!! بی توجه ب
#رمان
#ناحله
#قسمت_سیزدهم
محسن صداش بلند شد :
دیگه خبری از لحن شیطونش نبود و خیلی جدی گفت
+شما اشتباه فکر میکنید ما منظوری نداشیم!
از اینکه نتونستم گریه امو کنترل کنم و برای دومین بار شاهد اشکام بودن از خودم کلافه بودم
گفتم
_اینو نگین چی دارین بگین
محسن با نگرانی ب محمد خیره شد و صداش زد
+داداش خوبی؟؟
رفت سمتش
نگاش کردم.
نفسای عمیق میکشید و دستشو گذاشت رو قلبش.
دوباره ادامه دادم
_آره دیگه خوب بلدین نقش بازی کنین .
هرچی میخواین میگین دل بقیه رو میشکونین مظلوم نماییی ...
محسن نزاشت حرف بزنم و بلند گفت
+اههه بسه دیگهههه اگه کاری کردیم یا چیزی گفتیم که ناراحت شدین معذرت میخوایمم منظوری نداشتیم لطفا بریدو نمونید اینجا.
خواستم جوابش و بدم ک صدای مصطفی و از پشت سرم شنیدم
+شما غلط کردی کاری کردی ! چ خبره اینجا ؟به چه جراتی سر یه خانوم هوار میکشی ؟
برگشتم عقب ک با چهره ی جدی و اخمای گره خورده مصطفی رو به روشدم
با ترس گفتم:چیزی نشده بریم ...
مصطفی طوری که انگار حرفم و نشنیده گفت :خب جوابی نشنیدم؟؟؟
محسن :چیکارشی؟
مصطفی:همه کارش.چ غلطی کردین که اشکش و درآوردین ؟
محسن ک جوش اورده بود ب مصطفی نزدیک شد و
+ همه کاره؟
جنابِ همه کاره بردار ببر این خانومو از این جا.
محمد با صدایی که ب زور سعی داشت لرزشش و پنهون کنه بلندگفت
+محسننن کافیهه
ولی قبل اینکه کامل این جمله از دهنش خارج شه مصطفی با مشت زد تو دهن محسن
محکم زدم رو صورتمو گفتم
_تو رو خدا مصطفی ولش کن بیا بریم .
شدت گریم بیشتر شد .
مصطفی دوباره بدون توجه به من رو به محسن ادامه داد .
+بگو چه غلطی کردین؟؟؟
دختر تک و تنها گیر میاری نکبت؟
مگه خودتون ناموس نداریین؟؟
ایندفعه محسن نزاشت مصطفی حرف بزنه .
سرشو کرد سمت مصطفی وگفت
+هوی ببین خوشگل پسر!!!
دست این خانم و میگیری و ازین جا میرین تا اون روی سگم بالا نیومده
اینجا هیئته حرمت داره!!
نگام رفت سمت محمد که با عجله قدمای بلند برمیداشت سمت خیابون هیئت!
صدای نفساش خیلی بلند بود.
رفتم سمت مصطفی کتشو محکم کشیدم
تو چشام نگاه کرد
گفتم : خواهش میکنم مصطفی.خواهش میکنم دیگه ادامه نده.بیا برو تو ماشین منم الان میام .
کولمو انداختم رو زمینو دوییدم سمت محمد.
بادستش اشاره زد بهش نزدیک نشم .
یه لحظه ایستاد و صورتش جمع شد.
محسن که دیگه متوجه حالِ محمد شده بود با عجله رفت سمتش .
+محمد ؟؟
محمد داداش حالت خوبه ؟؟
محمد ببینمت !!
چرا اینطوری شدی داداشم؟؟
نگاه کن منو نفس عمیق بکش .
زل زدم تو صورت محمد که از درد قرمز شده بود.
حتی نمیتونست حرف بزنه
یخورده نزدیک تر شدم که محسن گف
+میشه لطف کنید برید؟
دلم میخواست جیغ بکشم .
محسن دستشو گذاشت پشت محمد و بردتش سمت حسینیه.
از چشاش ترس میبارید
کولمو از رو زمین برداشتمو بی اختیار دنبالشون میرفتم
بردنش تو یه اتاق پراز باندومیکروفون و..
بیرون منتظر موندم که محسن داد زد
+مجید ماشینتو آتیش کن محمد و ببریم بیمارستان
حالش خوب نیست
بعد رو ب محمد داد زد
_اهههه محمددد!!
تو تازه عمل کردی چرا حرص میخوری روانی!!!!
دستشو گرفت و دوباره اومد بیرون.
از دور نگاشون میکردم
سوار ی ماشین شدن
محسن پالتوی محمد و از تنش در اوردو پرت کرد تو همون اتاق.
بعدش نشست کنارش و ماشین راه افتاد.
ب رفتنشون نگاه کردم.
خیالم که جمع شد ، خواستم برم که یه چیزی یادم اومد .
زیپ کوله رو باز کردم و قرآنمو از توش در آوردم و لای پالتوی محمد گذاشتم.
کولمو گذاشتم رو دوشم و آروم از اون جا دور شدم.
بابت کار احمقانه ای که کرده بودم حالم از خودم بهم میخورد .
نمیتونستم خودمو ببخشم .الان که بهش فکر کردم فهمیدم لازم نبود انقدر بزرگش کنم .
دست و صورتم از ترس یخ کرده بودن. خبری از مصطفی هم نبود .
رفتم سمت خانوما و یه گوشه رو زمین نشستم .
مداح شروع کرد به خوندن...
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور