🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_پانزدهم پلکام سنگین شده بود گوشیم و گذاشتم روی میز و تا چشمام و بستم خوابم برد
#رمان
#ناحله
#قسمت_شانزدهم
سعی کردم دیگه ضایع تر این رفتار نکنم واسه همین بحث وعوض کردم وهمراش رفتیم بیرون
نگام افتادبه مصطفی چهرش خیلی جذاب ترشده بودمثه همیشهه تیپش عالی بودیه نفس عمیق کشیدم جلوتر که رفتم متوجه حضورم شد
و ازجاش بلند شد خیلی محترمانه سلام کرد و مثه خودش جوابش و دادم
ولی رفتارش فرق کرده بود دیگه نگام نکردنشستم پیش مامانم و زل زدم ب ناخنام دلم میخواست بزنم خودمو الان ک رفتارش باهام عوض شده بود میخواستم مثه قبل رفتار کنه
معلوم نبود چم شده یخورده با مادرش حرف زدم که عمو رضا گفت :
+ خب چ خبر عروس گلم ؟ با درسا چ میکنی ؟
دلم هری ریخت و نگام برگشت سمت مصطفی که اونم همون زمان صحبتش با بابام قطع شد و به من نگاه کرد
یه لبخند مرموزیم رو لباش بود جواب دادم:
_هیچی دیگه فعلا همش اضطرابه برام
+نگران نباش کنکورت و میدی تموم میشه.
برگشت سمت پدرم و گفت :
+احمدجان میخوام ازت یه اجازه ای بگیرم
بابا:
+ بفرما داداش؟
_میخوام اجازه بدی دخترمون و رسما عروس خودمون کنیم. بابام یه لبخند زد و به من نگاه کرد دستام از ترس میلرزید دوباره ب مصطفی نگا کردم نگاهش نافذ بود خیلی بد نگام میکرد
حس میکردم سعی داره از چشام بخونه تو دلم چیا میگذرع
بابام ک سکوتم و دید به عمو رضاگفت :
+از دخترتون بپرسین
هرچی اون بخواده دیگه عمورضا خواست جواب بده که مصطفی با مادرم صحبت و شروع کرد و ب کل بحث و عوض کرد وقتی دیدمهمه حواسشون پرت شد رفتم بالا ولی سنگینی نگاه مصطفی و به خوبی حس میکردم رو تختم نشستم و دستم و گرفتم ب سرم
نمیدونم چن دیقه گذشت ک یکی ب در اتاقم ضربه زدبا تعجب رفتم و در و باز کردم
با دیدن چهره ی مصطفی تو چهارچوب در بیشتر تعجب کردم
از جام تکون نخوردم ک گفت :
+میخوای همینجا نگهم داری؟رفتم کنار که اومد تو اتاق نشست رو تخت و ب در و دیوار نگاه کرد
دست ب سینه ب قیافه حق ب جانبش نگاه کردم
بعد چند لحظه گفت :
+دختر عمو اومدم ازت عذر بخوام .واسه اینکه ی جاهایی تو کارت دخالت کردم ک حقش و نداشتم در کل اگه زودتر میگفتی نقشی ندارم تو زندگیت قطعا اینهمه آزار نمیدیدی
و اینم اضافه کنم هیچ وقت کسی نمیتونه تورو مجبور ب کاری کنه ی لبخند مرموزم پشت بند حرفش نشست رو لبش
از جاش بلند شد و همینطور ک داشت میرفت بیرون ادامه داد :
+ گفتن بهت بگم بیای شام سریع رفت بیرون و اجازه نداد جوابش و بدم ب نظر میرسید خیلی بهش برخورده بود خو ب من چه اصن بهتر شد
ولی ن گناه داره نباید دلشو بشکنم خلاصه ب هزار زحمت ب افکارم خاتمه دادم و رفتم پایین
انگاری همه فهمیده بودن من یه چیزیم هست
نگاهشون پر از تردید شده بود
سعی کردم خودمو نبازم.بخاطر اینکه بیشتر از این سوتی ندم خودمو جمع و جور کردم و رفتارم مثه قبل شد شام و خوردیم وقتی ظرفا و جمع کردیم عمو رضا صدام زد رفتم پیشش کسی اطرافمون نبودبا لحن آرومش گفت :
+ دخترم چیزی شده مصطفی بی ادبی کرده ؟
_نه این چ حرفیه
+خب خداروشکر
یخورده مکث کرد و دوباره ادامه داد:
+اگه از چیزی که گفتم راضی نیستی ب هر دلیلی به من بگو اذیتت نمیکنم سرم و انداختم پایین و بعد چند ثانیه دوباره نگاش کردم و گفتم:
_عمو من نمیخوام ناراحتتون کنم ولی الان اصلا در شرایطی نیستم ک بخوام ب ازدواج فکر کنم
حس میکنم هنوز خیلی زوده برای دختر ناپخته ای مثه من
دیگه نمیدونستم چی بگمسکوت کردم ک خندید و مثه همیشه مهربون نگام کرد بعدشم سر بحث و بستیم ورفتم توجمع نشستیم .
تمام مدت فکرم جای دیگه بود وقتی از جاشون پاشدن برای رفتن ب خودم اومدم.شرمنده از اینکه رفتارزشتی داشتم مقابلشون بلند شدم و ازشون عذر خواستم زن عمو منو مثه همیشه محکم ب خودش فشردعمو هم بالبخند ازم خداحافظی کرد خداروشکر با درک بالایی ک داشت فهمیده بود.عروس خانم صدا کردنش منو کلافه میکنه. براهمین به دختر گلم اکتفا کرد
اخرین نفر مصطفی بودبعد خداحافظی گرمش با پدر و مادرم سرشوچرخوند سمتم بعد از چند لحظه مکث ک توجه همه رو جلب کرده بود
بالحنی که خیلی برام عجیب و سرد بود خداحافظی کرد ورفت
باخودمگفتمکاش میشد همچی ی جور دیگه بود مصطفی هم منو مثه خواهرش میدونست وهمچی شکل سابق وبه خودش میگرفت.دلم نمیخواست توتیررس گله و شکایت مادرم قرار بگیرم واسه همین سریع رفتم تو اتاقم و درو بستم بعدعوض کردن لباسام پرت شدم روتخت
خیلی برام جالب و عجیب بود تاچشمام بسته میشدبلافاصله چهره محمد توذهنم نقش میبست اینکه چرا همش تو فکرمه برام یه سوال عجیب بود ولی خودم ب خودم اینطوری جواب میدادم که شاید بخاطر رفتار عجیبش تو ذهنم مونده ،یا شاید نوع نگاهش، یاشاید صداش و یا چهره جذابش!!
سرم و اوردم بالا چشمام ب عقربه های ساعت خوشگلم افتاد ک هردوشون روی ۱۲ایستاده بودن.ساعت صفر عاشقی!
ی پوزخندزدم
ادامه دارد
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
#سلام_امام_زمانم 💚
ما همانیم که از عشق تو غفلت کردیم
بـا همه آدمیان غیر تـو خلوت کردیم
سـالهـا می گـذرد، منتظـری بـرگـردیم
و مشخص شده ماییم که غیبت کردیم
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#نذر_فرج_صلوات
#رویش_باورها
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
امام حسین علیه السلام :
ناتوان ترين مردم كسى است كه از دعا عاجز باشد وبخيل ترين مردم كسى است كه درسلام بُخل ورزد.
#حدیث_روز|#رویش_سُخن
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧩 برای مسابقه آمادهای؟
یه بازی خوب برای بچه ها که ساعتی رو سرگرم باشن👌🔸
خوش بگذره😍
#بازی
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
#رهبر_شهید
🔰 زن عنصر اصلی خانواده
🔷 مقام معظم رهبری (مد ظله العالی):
✅ زن را به چشم آن عنصر اصلی تشکیل خانواده در نظر بگیرید که آسایش فضای خانواده، آرامش و سکونتی که در فضای خانه است، به برکت زن و طبیعت زنانه است؛ زن را به عنوان موجودی که می تواند مایه ای برای صلاح جامعه با پرورش انسان های والا شود، نگاه کنید.
فرزندآوری یک مجاهدت بزرگ است، بلکه یکی از مهمترین مجاهدت های زنان و وظائف زنان است چون فرزندآوری در حقیقت هنر زن است؛ اوست که زحماتش را تحمل می کند، اوست که رنج هایش را میبرد، اوست که خدای متعال ابزار پرورش فرزند را به او داده است.
تلاش برای افزایش نسل و جوان شدن نیروی انسانی کشور و حمایت از خانواده، یکی از ضروریترین فرائض مسئولان و آحاد مردم است.
#رهبر_شَهیدم
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کسی رو دیده بودید اینطور روی فرهنگ و زبان و لباس ایرانی غیرت داشته باشه؟! به انداره حضرت آقا!
تاریخ به خودش چنین انسانی رو دیگر نخواهد دید...
✍بهار سعادت
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」