🔴 سه کار خیلی مهم قبل از سفر کربلا
1⃣ اذن گرفتن از امام زمان علیهالسلام
روایات نشان میدهد اصحاب اهلبیت علیهمالسلام وقتی میخواستند راهی کربلا بشوند از امام زمانشان اجازه میگرفتند.
📚 مصباح المتهجد، ج۲، ص۷۱۷.
📚 اقبال الاعمال، ج۳، ص۱۷۳.
🔺 چه زیباست زائران عتبات قبل از حرکت به سمت کربلا در خانه امام زمان علیهالسلام یعنی مسجد سهله توقفی داشته باشند، و با زیارت آل یس یا سایر ادعیه مهدوی به حضرت مهدی علیهالسلام متوسل شوند و از مولای عالم اذن حرکت به سمت کربلا را بخواهند.
2⃣ زیارت کربلا نذر ظهور
قبل از آغاز سفر با خداوند عهدی ببندیم و ثواب قدمها و زیارتها و سایر عبادتها را نذر ظهور امام زمان علیهالسلام کنیم.
3⃣ نیابت از دیگران
قبل از زیارت کربلا و به طور کلی قبل از هر کار خیری این طور نیت کنیم:
🔺به نیابت از همه مومنین و مومنات، چه زنده، چه مرده، این عبادت را انجام میدهم نذر فرج مولا صاحب الزمان علیه السلام، قربة الی الله.
🔺 این نیت وسیع باعث میشود درهای رحمت و برکت خدا به روی ما گشوده شود، بلاها از ما دور گردد و حاجات شخصی ما مورد عنایت خدا قرار گیرد.
#رویش_سُخن
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🌹فرزندم نماز نمیخواند، چه کنم؟
🌹#آیت_الله_حائری_شیرازی
سؤال: فرزندم ۲۸ سال سن دارد و نماز نمیخواند. چه کنم؟
🌹 این فرزند اگر به دانشگاه رفته باشد، الان باید دکتری داشته باشد. این مسائل را از اول بچگی باید اصلاح کنید، نه بعد از ۲۸ سالگی! شما علم را به او دادهاید و برای علمِ او هزینه کردهاید. این علم، عزت ظاهریِ او است. اما این عزت ظاهری را باید یک ذلت باطنی مهار کند. ترس از خدا، ذلت باطنی است.
🌹پدر و مادر برای عزت ظاهریِ فرزندشان هزینه میکنند. اگر هزینۀ یک ترم، پانصدهزار تومان هم باشد هزینه میکنند. اما از اول تا آخر، چه مقدار برای یک استاد اخلاق هزینه کردهاند؟ بیمایه فطیر است. از اول همانطور که خرج میکنید تا فرزندتان باسواد بشود، خرج کنید تا خداپرست هم بشود. تربیت بالانس و تعادل لازم دارد. این بالانس در تربیت، لازم است.
🌹#اربعین سال آینده که مردم میخواهند برای زیارت اربعین بروند، شما فرزند خودت را هم ببر و او را به امام حسین (ع) بسپار. بگو: «میآورم که با نماز برگردد». او را به سفرهای زیارتی ببر، اما کاری کن که سفرهای زیارتی به او خوش بگذرد، تا خودش بگوید من میخواهم یک مشهد برویم. اینها تأثیرگذار است. در حق او دعا هم بکنید که اثر دارد.
🌹 راه رشد، جلد۴، صفحه ۲۶۸ و ۲۶۹
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
34.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه تمیز کاری اساسی ببینیم☺️
#جالب
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
📚 معرفی یک کتاب دوستداشتنی اول از همه یک تشکر دارم از دوست عزیزم که این کتاب ارزشمند را به من هدیه
#برشی_از_کتاب
#باران_گرفته_است
اولین روز مدرسه
آقا معلم با اشتیاق فراوان شروع کرد به کوبیدن لوحههای آموزشی به دیوارهای کلاس. مدرسه فقط یک کلاس نهمتری داشت که چند میز و نیمکت داخلش چیده شده بود. آفتاب تازه بالا آمده بود که مردی لاغر اندام و کوتاهقد، به سراغ آقای تشکری آمد. پیراهن کرباس سفید بلندی به تن داشت و شلوار سیاهی به پا که تا بالای کفشهای پلاستیکیاش بود. مش حسن بود، قرص نانی و کمی پنیر و گردو برای صبحانۀ آقا معلم آورده بود. مش حسن صبح زود دیده بود معلم جدید برای نماز صبح بلند شد و رفت سرِ قنات وضو گرفت. ندیده از او خوشش آمده بود.
کرامت ستوان، همسایۀ آقا معلم، که بخشی از خانهاش را برای تأسیس مدرسه در اختیار گذاشته بود، به اهالی قناتملک و زرندلو و باغشاه و روستاهای همجوار خبر داد بچههایشان را برای ثبتنام به مدرسه بیاورند. مش حسن مرادعلی را برای ثبتنام در کلاس اول، آورد پیش آقای تشکری. همۀ فکر مرادعلی پیشِ بیسکویتهای تغذیهای بود که سال قبل گاهی حسین کمی برایش میآورد خانه و او مزهاش را فراموش نکرده بود. آقای تشکری شناسنامۀ کودک را گرفت، نگاهی به تاریخ تولدش کرد. متولد ۱۳۳۳ بود. به تجربه فهمید شناسنامۀ مرادعلی را دو سال بزرگتر گرفتهاند، گفت: «آقای سلیمانی! من ثبتنامش میکنم، ولی باید شناسنامۀ این بچه رو درست کنین؛ اینکه با این تاریخ تولد باید الآن کلاس سوم باشه!»
روز بعد مش حسن رفت ساردو و شناسنامۀ مرادعلی را از نو گرفت. مأمور صدور شناسنامه، در شناسنامۀ جدید، با خودنویس سیاه نوشته بود:
نام: قاسم
نام خانوادگی: سلیمانی
نام پدر: حسن
نام مادر: فاطمه
شماره شناسنامه: ۳۶
تاریخ تولد: ۱۳۳۵
محل تولد: چاله(روستایی نزدیک قنات ملک)
مش حسن، بهجای مرادعلی، اسم «قاسم» را برای پسر دومش انتخاب کرده بود. به این ترتیب، مرادعلی یا به تعبیر بعضیها از سر دوستی، مراد سیاهو شد «قاسم سلیمانی».
#روایت_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑🎥 عصبانیت رئیس جمهور تاجیکستان از پوشیدن لباس های برهنه توسط خانم ها، در این کشور
#کلیپ
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 عاقبت پولی که برای امام حسین خرج می کنید
#امام_زمان|#امام_حسین|#اربعین_مهدوی
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🙇♂بعضی خانما که میخوان یه لباس یا ظرف نجسی رو بشورن یا دستشون نجس شده میخوان دستشونو بشورن دیدین هی بسم الله بسم الله میکنن😄 فک میکنن اگه بسم الله نگن پاک نمیشه، حالا آیا واقعا باید موقع شستن چیزای نجس بسم الله رو بگیم⁉️
❇️نظر مراجع❇️
خیر اصلا بسم الله گفتن لازم نیست؛ اگه ظرف یا دست نجس رو یک بار زیر شیر آب، آبکشی کنیم پاک میشه یا لباس نجس رو زیر شیر آب فشار بدیم که آب داخلش خارج بشه پاک میشه
✅البته ترشحاتی هم که به اطراف میشه پاکه چون شیر آب، آب کر حساب میشه
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_شانزدهم سعی کردم دیگه ضایع تر این رفتار نکنم واسه همین بحث وعوض کردم وهمراش رف
#رمان
#ناحله
#قسمت_هفدهم
خسته و کلافه از رخ دادن اتفاقای عجیب اطرافم چشام و بستم
یه حمد خوندم و خیلی سریع خوابم برد
صبح با نوازش دست بابا رو صورتم پاشدم
+فاطمه جان عزیزم پا نمیشی نمازت قضا شدا؟
تو رخت خواب یه غلتی زدم و از جام پا شدم
بعد وضو جانمازمو باز کردمو ایستادم برا نماز !
بعد اینکه نمازم تموم شد از رو آویز فرم مدرسمو پوشیدم کولمو برداشتمو رفتم پایین .
نگا به ساعت انداختم . یه ربع به هفت بود
نشستم پیش مامان و بابا رو میز واسه صبحانه !
یه سلام گرم بهشون کردم و شروع کردم به برداشتن لقمه برا خودم .
متوجه نگاه سنگین مامان شدم .
سعی کردم بهش بی توجه باشه که گفت :
+این چه رفتاری بود دیشب از خودت نشون دادی دختر ؟ نمیگن دختره ادب نداره ؟ خانوادش بلد نبودن تربیتش کنن؟
سعی کردم مسئله رو خیلی عادی جلوه بدم
_وا چیکار کردم مگه !! یکم سرم درد میکرد.
تازشم خودتون باید درک کنین دیگه .
امسال سالِ خیلی مهمیه برا من. الان که وقتِ فکر کردن به حواشی نیست .
با این حرفم بابا روم زوم شد و
+از کی مصطفی واسه شما شده حواشی؟
تا خواستم چیزی بگم مامان شروع کرد
+خاک بر سرم نکنه این حرفا رو به خود پسره هم گفتی که اونجور یخ بود دیشب؟.
لقممو تو گلوم فرو بردم و :
_نه بابا پسره خودش ردیه !به من چه .
خیلی مظلوم به مامان نگاه کردم و ادامه دادم
_مامان من که گفتم ...
خدایی نمیتونم اونو ....
با شنیدن صدای بوق سرویسم حرفم نیمه کاره موند
از جام پاشدم . لپ بابا رو ماچ کردمو ازشون خداحافظی کردم
از خونه بیرون رفتم کفشمو از جا کفشی گرفتم و..
به محض ورود به مدرسه با چشمای گریونِ ریحانه مواجه شدم.
سردرگم رفتم سمتش و ازش پرسیدم
_چیشده ریحونم ؟ چرا گریه میکنی !؟
با هق هق پرید بغلم و
+فاطمه بابام !!!
بابام حالش خیلی بده ...
محکم بغلش کردم و سعی کردم دلداریش بدم.
_چیشده مگه؟مشکل قلبشون دوباره؟خوب میشه عزیزدلم گریه نکن دیگه! عه منم گریم گرفت .
از خودم جداش کردمو اشکاشو با انگشتم پاک کردم
مظلومنگام کرد . دلم خیلی براش میسوخت. ۵ سال پیش بود که مادرشو از دست داد .پدرشم قلبش ناراحت بود.
از گفته هاش فهمیده بودم که دوتا برادر بزرگتر از خودشم داره.
بهم نگاه کرد و
+فاطمه اگه بابام چیزیش بشه ...
حرفشو قطع کردمو نزاشتم ادامه بده!
_خدا نکنهههه. عه . زبونتو گاز بگیر .
+قراره امروز با داداش ببریمش تهران دوباره !
_ان شالله که خیلی زود خوب میشن .توعم بد به دلت راه نده . ان شالله چیزی نمیشه .
مشغول حرف زدن بودیم که با رسیدن معلم حرفمون قطع شد .
اواسط تایمِ استراحتمون بود که اومدن دنبال ریحانه .
کیفشو جمع کرد .
منم چادرشو از رو آویز براش بردم تا سرش کنه . تنهآ چادریِ معقولی بود که اطرافم دیده بودم .
از فرا منطقی بودنش خوشم میومد .
با اینکه خیلی زجر کشیده بود اما آرامشِ خاصِ حاصل از ایمانش به خدا و توکلش به اهل بیت تو وجودش موج میزد .همینم باعث شده بود که بیشتر از شخصیتش خوشم بیاد .
همیشه تو حرفاش از امام زمان یاد میکرد .
ادمی بود که خیلی مذهبی و در عین حال خیلی به روز و امروزی بود
خودشو به چادر محدود نمیکرد .
با اینکه فعالیتای دیگه هم داشت درسشم عالی بود و اکثرا شاگرد سوم یا چهارم بود
باهاش تا دم در رفتم .
چادرشو جلو اینه سرش کرد .
محکمبغلش کردمو گونشو بوسیدم .
باهم رفتیم تو حیاط مدرسه که متوجه محمد شدم .
از تعجب حس کردم دوتا شاخ رو سرم در آوردم
بهش خیره شدم و به ریحانه اشاره زدم که نگاش کنه .
_عه عه ریحون اینو نگا
ریحانه با تعجب برگشت سمت زاویه دیدم .
+کیو میگی؟
برگشت سمت محمد و گفت:
سلام داداش یه دقه واستا الان اومدم.
+نگفتی کیو میگی؟
با تعجب خیره شدم بهش.
_هی.هیچکی
دستشو تکون داد به معنای خداحافظی
براش دست تکون دادم و بهشون خیره شدم.
عهه عه عه عه.
محمدد؟
داداش ریحانه ؟
مگه میشه اصن؟
اخه ادم اینقد بدشاانسسس؟
ای بابا!!
به محمد خیره شدم .
چ شخصیتیه اخه ...
حتی به خودش اجازه نداد بهم سلام کنه رو حساب اینکه ۲ بار دیده بودیم همو و هم کلامم شده بودیم .
بر خلاف خاهرِ ماهش خودش یَکآدمِ خشک مقدسِ ...
لا اله الا الله
بیخیالش بابا
اینو گفتم و چشم رو تیپش زوم شد .
ولی لاکِردار عجب تیپی داره .
اینو گفتم خیلی ریز خندیدم . دلم میخاس جلب توجه کنم که نگام کنه .
نمیدونم چیشد که یهو داد زدم
_ریحووووون
ریحانه که حالا در ماشینو باز کرده بود که بشینه توش وایستاد و نگام کرد .
+جانم عزیزم؟
نگام برگشت سمت محمد که ببینم چه واکنشی نشون میده وقتی دیدم هیچی به هیچی بی اختیار ادامه دادم
_جزوه ی قاجارو میفرسم برات !!!
اینو گفتمو از خنده دیگه نتونسم خودمو کنترل کنم .خم شدم رو دلم و کلی خندیدم. ریحانه هم یه لبخند زد
ادامه دارد
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور