eitaa logo
🍃آوای رویش🍃
308 دنبال‌کننده
870 عکس
933 ویدیو
2 فایل
با سلام #آوای_رویش وابسته به حوزه علمیه فاطمیه بیاض یه دورهمی دوستانه هست برای اینکه بیشتر بخوانیم تا بیشتر بدانیم... راه ارتباط @Yass22 لینک پیام ناشناس https://punz.ir/message/09ZwJdx لینک کانال https://eitaa.com/AvayeRoyesh
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_بیست_و_دوم‌ تا رسیدن ب خونه کسی حرف نزد بابا رو تا اتاق راهنمایی کردم که استر
از حرفم خندش گرفت حتی فکر کردن به نبودشم اذیتم میکرد . ولی با تمام وجود خوشبختیش و میخواستم نگاهشو ازم گرفت و +چرا وداع میکنی حالا ؟ _اخه انقدر که برات خواستگار نیومده بود فکر میکردم همیشه میمونی و آزارت میدم. حالا ک فهمیدم قراره عروس شی بری ناراحت شدم +ناراحت نشو واست زن میگیرم اونو آزار بده _نه دیگه خواهر خانومم و که آزار نمیدم رو سرم‌نگهش میدارم + اه اه اه حالم بهم خورد زن ذلیل بدبختتتت. پاشو پاشو برو میخوام درس بخونم مزاحمم نشو . آروم زدم تو گوشش ودراز کشیدم تا بخوابم _ساعت ۶ بیدارم کن آماده شیم برگردونمتون شمال +دوباره میای تهران ؟ _آره مثه همیشه تا سرم رفت رو بالش از خستگی زیاد خوابم برد _ +پاشو پاشو پاشو پاشو ممد پاشو پاشو پاشو پاشو با صدای ریحانه از خواب پریدم . یه چش و ابرو رفت و +چهارساعته ما حاضریم خسته شدیم . پاشو دیگه اه . بلند شدم و رفتم دسشویی. یه اب به سر و صورتم زدم و وسایلارو جمع کردم بابا و ریحانه هم فرستاده بودم تو ماشین . خیلی سریع در خونه رو قفل کردم و رفتم پیششون. همینکه نشستم‌تو ماشین به روح الله پیام فرستادم ‌که" اوکی شد تشریف بیارین" به دقیقه نکشیده پیامک داد و تشکر کرد . وقتی بهش گفتم‌که این دفعه طولانی میرم تهران و تا عید برنمیگردم خیلی اصرار کرد که زودتر ببیننمون بعد اینکه با بابا و ریحانه در میون گذاشتم قرار شد فرداشب بیان خونمون _وقتی که رسیدیم ساعت دو شب شده بود همه خسته و کوفته تو رخت خواب ولو شدیم واسه نماز صبح بیدار شدم و بقیه رو هم بیدار کردم بعد خوندن نمازم رو سجادم خوابم برد نمیدونم ساعت چند شده بود که با افتادن نور آفتاب تو صورتم بیدارشدم تا بلند شدم دردی و تو ناحیه گردنم حس کردم در اتاقم و باز کردم و رفتم سمت روشویی. بعد اینکه صورتمو شستم و سرحال شدم رفتم آشپزخونه که ریحانه با دیدنم گفت +عه سلام داداش .بیدار شدی؟بیا صبحونه با تعجب گفتم _بح بح ب حق چیزای ندیده و نشنیده چی شده ریحانه خانوم تنبلمون پاشده صبحانه درست کرده ؟ نکنه ک.... روشو برگردوند خندم گرفت. خیلی سریع یه لقمه بزرگ گرفتمو گذاشتم تو دهنم . بعد خوردن چاییم شناور شدم سمت اتاق . لباسامو پوشیدم و از ریحانه خداحافظی کردم که گفت +کجا به سلامتی ؟ _میرم خرید کنم چیزی نداریم تو خونه .تو هم زنگ بزن به علی و زنداداش واسه امشب +چشم داداش سرمو تکون دادمو بعد پوشیدن کفشم رفتم سمت ماشین __ زنگ خونه رو زدم و با دستای پر وارد شدم . _ریحانههه بیا کمکم دیسک کمر گرفتم . خیلی سریع خودشو رسوند به من ‌ وسایلو دادم دستشو رفتم که بقیه رو از تو ماشین بیارم که نگاهم به هدیه ای که واسش گرفته بودم افتاد . لای پالتوم قایمش کردم .با کیسه های میوه و جعبه ی شیرینی که تو دستم بود رفتم سمت در و با پام هلش دادم . دزدگیر ماشینو زدم که درش قفل شد . رفتم تو آشپزخونه و وسایلو گذاشتم رو اپن! +اوووو چقد خرید کردی اقا داداش جیبت خالی شد ک حالا چرا انقد جو میدی کی گفته ک من قبول میکنم ؟ بی توجه به حرفش شونمو انداختم بالا و رفتم تو اتاقش و روسریِ گل گلی ای که براش هدیه گرفته بودم و گذاشتم رو لباساش و از اتاقش اومدم بیرون . خونه رو برق انداخته بود. همه چی سر جاش بود . یه نگاه به اطراف کردمو _بابا کجاس ؟ +تو اتاقش داره کتاب میخونه _قرصاشو بهش دادی؟ +بله خیالت تخت. رفتم پیش بابا و راجع به روح الله باهاش حرف زدم و نظرشو پرسیدم یه نیم ساعت کنارش نشستم و بعدش از خونه زدم بیرون . از اینکه ریحانه دیگه بزرگ شده بود خیلی خوشحال بودم. دلم میخواست زودتر سر و سامون بگیره. ولی نمیدونستم چرا راجع به خودم تعلل میکردم. شاید به قول ریحانه غرورم اجازه نمیداد کسیو ببینم و از نظرم هیچکس اهلِ زندگی نبود و با شرایطم کنار نمیومد.. ولی خب واقعا نمیدونستم حکمتش چیه . خیلی سعیم بر این بود تا کسیو انتخاب کنم که همه جوره بهم بخوره . خلاصه سنی هم ازم گذشته بود و خلاف عقیدم که پسر فوقش باس تا سن ۲۴ سالگی ازدواج کنه دیگه ۲۶سالم شده بود و تقریبا همه دوستام ازدواج کرده بودن جز محسن که اونم تازه ۲۲ سالش شده بود شایدم دلیل ازدواج نکردنم هم این بود ک همه ی فکر و ذکرم ریحانه بود که اگه ان شالله ماجراش با روح الله درست شه خیالم راحت میشد از جانبش . تقریبا چیزی تا عید نمونده بود و قرار بود با بچه های سپاه بریم مناطق جنوب واسه تفحص شهدا که سال تحویل دل یه خانواده شهیدُ شاد کنیم ! ادامه دارد... نویسندگان: و
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_بیست_و_سوم از حرفم خندش گرفت حتی فکر کردن به نبودشم اذیتم میکرد . ولی با تمام
تو فکر بودم که رسیدم دم سپاه شهرِ خودمون . گزارش کارا رو گرفتم و برناممونو براشون توضیح دادم . رفتیم نماز جماعت و بعدشم به بچه ها یه سری زدم و باهم رفتیم بیرون که نهار بخوریم دوباره برگشتیم سپاه تا به کارای عقب موندم برسم . __ تقریبا ساعت ۵ عصر بود . حرکت کردم سمت ماشینو روندم‌ تا خونه.‌ به محض ورود با ریحانه مواجه شدم که صورتش گل انداخته بود . بعد سلام و احوال پرسی با بابا و ریحانه دستشو گرفتم و بردمش سمت اتاق تا باهاش حرف بزنم ... مشغول صحبت بودیم که صدای آیفون اومد بابا اومد تو اتاق و +نمیخای درو باز کنی ؟ دل بِکَن دیگه با حرف بابا خندیدمو _ای به چشم . به صورت ریحانه نگاه کردم که از خجالت سرخ شده بود . با خنده گفتم _عه صدای قلبت از ۲۰ متریم شنیده میشه. چرا استرس دارییی دخترم !!! اینو گفتمو رفتم سمت در . با بابا رفتیم استقبالشون راهنمایی کردیم‌که ماشینشونو پارک‌ کنن. پدر روح الله خیلی گرم و صمیمی باهامون احوال پرسی کرد مادرشم با یه جعبه شیرینی از ماشین پیاده شد بر خلاف تصورم پدر و مادرش جوون بودن بعد احوال پرسی با مادرش و دعوتشون به داخل خونه منتظر موندیم که روح الله از ماشین پیاده شه تو دلم خدا خدا میکردم ریحانه سوتی نده و بتونه مسلط ازشون استقبال و پذیرایی کنه روح الله با دسته گل رفت سمت بابا .به وضوح استرس و تو حرکاتش حس میکردم مخصوصا وقتی که نگاه نافذ و دقیق پدرم و رو خودش دید... بابا با همون ابهت و مهربونی که انگاری ذاتی خدا ذاتی تو وجودش گذاشته بود سمتش رفت و بهش دست داد وخوش آمد گفت به من که رسیده بود استرسش کمتر شد یه لبخند نشست رو لباش و با خوش رویی احوال پرسی کرد انگار منو به چشمِ یه حامی میدید و وجودم براش در مقابل نگاه بابا دلگرمی بود بابا رفت و ماهم پشت سرش رفتیم تو. ریحانه کنار در هال ایستاده بود یه نگاه به صورتش انداختم . روسری ای که براش خریده بودم و با مدل قشنگی بسته بود و با چادرِ رو سرش خیلی خانوم شده بود. سرخی صورتشم ک از استرس و خجالتش نشات میگرفت بامزه ترش کرده بود ولی انقدر خانومانه رفتار میکرد که شاید فقط من میفهمیدم استرس داره . منو یاد مامان انداخت. چقدر خوب تونسته بود ریحانه رو تربیت کنه و ریحانه چقدر زود ب اینهمه درک و شعور رسیده بود ... شاید اگه این فهم و شعور و تو وجود ریحانه نمیدیدم نمیزاشتم روح الله حتی اسمشم بیاره... بابا جلو ایستاده بود و من آخر از همه !!! مثل محافظای گارد ویژه دور روح الله رو گرفته بودیم خلاصه نمیدونم از ترس ما یا از حجب و حیای زیادش بود ک به ریحانه نگاهم ننداخت سر ب زیر سلام کرد و دسته گل و گرفت سمتش ریحانه هم جوابش و داد و دسته گل و ازش گرفت دستم و گذاشتم رو کمر روح الله و راهنماییش کردم به هال پدرم و آقا کمیل پدر روح الله گرم صحبت شدن منم که کنار روح الله نشسته بودم سر صبحت و باز کردم تا بیشتر از این به جون دستمال تو دستش نیافته مادرش این وسط تنها مونده بود واسه همین از روح الله عذر خواهی کردم و رفتم آشپزخونه +ریحانه جان حاج خانوم تنهاست زودتر چایی بریز بیا بشین پیشش _چشم از آشپزخونه اومدم بیرون که صدای آیفون هم همون زمان بلند شد فهمیدم داداش علی و زن داداش اومدن دکمه ی آیفونو زدم و خودم هم رفتم پایین . بخاطر حال زن داداش دیر اومده بودن. چن وقت دیگه قرار بود عمو شم... با دیدن علی دست دراز کردمو _بح بح سلام داداش عزیزمم +سلام بر آقا محمد خوشتیپ اومدن مهمونا؟ _آره یه ربعی میشه +آها خب پس زیادم دیر نرسیدیم داداش رفت داخل زنداداش سلام واحوال پرسی کردم و بعد اینکه رفتن داخل در و بستم و دنبالشون رفتم همه از جاشون بلند شدن و مشغول احوال پرسی بودن داداش علی هم کلی عذر خواهی کرد دوباره رفتم آشپزخونه و به ریحانه گفتم که داداش اینا اومدن تا واسه اوناهم چایی بریزه زن داداشم اومد آشپزخونه و ریحانه رو بغل کرد و شروع کردن ب صحبت نشستم سر جام و به حرفای علی و روح الله گوش میدادم گاهی وقتا هم من چیزی میگفتم زن داداشم چن دقیقه بعد اومد و سرگرم صحبت با خانوم آقا کمیل شد خلاصه همه مشغول بودیم ک با اومدن ریحانه توجمعمون ٬توجهمون بهش جلب شد سکوت عجیبِ بینمون باعث شد اضطراب بگیره... ادامه دارد... نویسندگان: و
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💚 اى آنكه در نگاهت حجمى زنور دارى كى از مسیر كوچه قصد عبور دارى؟ چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابى اى آنكه در حجابت دریاى نور دارى ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃سلام 😊✋ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🌸یک روز قشنگ 🍃یک دل خـوش 🌺یک لب خنـدان 🍃یک تن سالــم 🌸وگشوده شدن 🍃هزار درخوشبختی 🌺به روی تک تکتون 🍃دعـــــــــای امروزم 🌸برای تک تک شما 🍃شروع هفتتون طلایی و پر از خیر و برکت و همراه با عافیت و آرامش و همدلی 🌺💞🌼🏝️🌴🌱♥️💓🌷 ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
🔻 یکی از اولیاء خدا می گويد: ✍سالى به موقع حجّ در وداع‌گاه، زنى ضعيف را دیدم که برچهارپايى بسیار ضعيف سوار است و عازم حجّ است. مردم به او گفتند : برگرد، اين راه بسيار صعب و طولانى است و تو و راحله ‌ات بسيار ضعيف هستيد. گفت : من آن گونه نيامده ‌ام كه برگردم و به هرحال خواهم رفت. به ميان باديه كه رسيديم، قافله رفت و او از راه بماند. من هم خواستم بروم، خبرى از رسول خدا صلی الله علیه و آله به يادم آمد كه : 🔺مؤمن، برادر مؤمن است، اگر گرسنه شود به او غذا مى ‌دهد و اگر برهنه شود جامه به او مى ‌پوشاند و اگر [از چيزى‌] بترسد او را ايمن مى‌ نمايد و اگر بيمار شود به عيادتش مى ‌رود و اگر بميرد او را تشييع مى ‌كند. ايستادم و با وى در راه موافقت كردم. به وى گفتم : دیدی گفتم كه تو ناتوانى و راحله تو ضعيف، و اين راه بسى مشكل و طولانى است، بازمى ‌مانى و به مقصد نمى ‌رسى و هلاك می شوى؟ 🔺منتظر جواب بودم، ولى جوابى نداد و اعتنايى به حرف من نكرد و سر بر آسمان بلند كرد و گفت : «بارالها! نه در خانه مرا رها كردى و نه به سوى خانه ات، كعبه‌ بردى، به عزّت و جلالت سوگند، اگر كس ديگرى اين كار را با من مى ‌كرد، جز به تو گله و شكايت نمى ‌نمودم». آن ولیّ خدا مى ‌گويد: از مناجات وى منقلب شدم، در اين هنگام، از گوشه بيابان شخصى رسيد و ناقه خود خوابانيد و به وى گفت: سوار شو. 🔺چون باد از نزد من رفت و ديگر او را نديدم. چون به طواف رسيدم، وى را ديدم، خود را به وى رسانيده و گفتم: اى مادر! به حقّ آن كه به تو كرامت كرد، بگو كيستى؟ اين عزّت به چه حاصل كرده ‌اى؟ گفت: «من شهده، دختر مُسْكه هستم که مسکه، دختر فضّه، خادم حضرت زهرا عليهاالسلام است». اين نه مقام و عزّت من است و نه دليل بر منزلت من، بلكه به واسطه رابطه ‌ى خدمت آن خاندان است كه خداوند لطيف به من ضعيف چنين اكرامى نمود. 📚 پاسداران حريم عشق. ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
🌱 سلام شنبه... راستش را بخواهی، دلم می‌خواهد این هفته را کمی متفاوت شروع کنم. نه با کلی برنامه‌ی سنگین، نه با قول‌هایی که می‌دانم چند روز بعد فراموش می‌شوند... فقط می‌خواهم امروز را خوب شروع کنم. یکی از کارهای عقب‌افتاده را انجام بدهم، با حوصله‌تر باشم، کمتر غر بزنم، بیشتر لبخند بزنم و اگر جایی خسته شدم، یادم باشد که قرار نیست همه‌چیز یک‌روزه درست شود. یک هفته‌ی تازه یعنی چند فرصت تازه... برای یاد گرفتن، برای جبران، برای شروع دوباره، و برای برداشتن همان قدم کوچکی که مدت‌ها عقب انداخته بودم. امیدوارم این هفته، از آن هفته‌هایی باشد که آخرش با لبخند به خودمان بگوییم: «خسته شدم... اما ارزشش را داشت.» ☀️ شنبه‌تان پر از آرامش، انگیزه و قدم‌های کوچکِ مؤثر؛ هفته‌ای پربرکت برای همه‌ی شما عزیزان.🌱 ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱اخلاق بندگی🌱 🌙 دعای مهم و توصیه شده علما آیت الله ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🟢 توسل به ام البنین (علیها السلام) برای روز شنبه: بسم الله الرحمن الرحیم اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ یا اُمَّ الْبَنین، یا سَیِّدَةَ النِّساءِ الْعَجائِز، یا وَالِدَةَ الْعَبَّاسِ (ع) ای مادر دلاوران، ای بانوی صبر و وفاداری، ای مادری که چهار پسرت را در راه امام حسین (ع) فدا کردی! به تو متوسل می‌شوم در این روز شنبه، که یادآور مصائب خاندان رسول خداست. از خدا می‌خواهم به حق تو و به حق فرزندان شهیدت – عباس، عبدالله، جعفر و عثمان – که همه در کربلا به فیض شهادت رسیدند، حاجات مرا برآورده کن، غم و اندوهم را بزدای، و مرا از شفاعت حضرت ابوالفضل (ع) و امام حسین (ع) بهره‌مند گردان.🤲 یا اُمَّ الْبَنین، اَشْفَعی لَنا عِنْدَ اللهِ وَ عِنْدَ وَلَدِکِ الْعَبَّاس (ع) و مرا در دنیا و آخرت از خادمان آل محمد (ص) قرار بده. (سپس حاجت خود را از خدا بخواهید و سه بار صلوات بفرستید.)