🌸بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ🌸
📚ماجرای زیبای اولین زائر امام حسین علیهالسلام در روز اربعین
✍شیخ طوسی مینویسد :
«روز اربعین روزی است که جابر بن عبدالله انصاری صحابی پیامبر(ص) که در آن زمان نابینا شده بود از مدینه برای زیارت قبر امام (ع) به کربلا آمد و او اولین زائری بود که قبر شریف آن حضرت را زیارت کرد.
جابر به همراه «عطیه»، فرزند سعد کوفی، یکی از راویان شیعه و از محدثان، به سوی کربلا رفت.
عطیه ماجرای زیارت امام حسین علیهالسلام را اینگونه روایت میکند:
▪️هنگامی که نزدیک کربلا رسیدیم، جابر در نهر فرات غسل کرد و لباس پوشید و خود را خوش بو ساخت.
هر گامی که به سوی قبر امام حسین (ع) برمی داشت، زبانش به ذکر و یاد خدا مشغول بود.
هنگامی که نزدیک قبر رسید،
گفت: دست مرا به قبر برسان.
دست او را روی قبر نهادم.
جابر از بسیاری غم و اندوه از هوش رفت و روی قبر افتاد. من به سر و صورتش آب پاشیدم.
آن گاه که به هوش آمد، سه بار فریاد زد:
«یا حسین». سپس گفت:
▪️چگونه دوستی است که پاسخ دوست خود را نمیدهد؟ سپس گفت:
«چگونه میتوانی پاسخ بدهی، در حالی که رگهای گردنت بریده شده، خونت ریخته شده و سرت از بدن جدا گشته است؟
در ادامه کتاب اعیان الشیعه، آمده:
جابر به اطراف قبر روی گرداند و چنین گفت: سوگند به خداوندی که محمد (ص) را به پیامبری برانگیخته، ما نیز در پاداش شما شریکیم.
عطیه از او پرسید:
«چگونه در پاداش با آنان شریکیم!؟
در حالی که شمشیری نزدهایم؟
▪️حال آنکه سرهای آنان در راه خدا از تن جدا گشت و فرزندانشان یتیم و همسرانشان بیوه شدند؟».
جابر پاسخ داد:
«ای عطیه، از حبیبم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود :
«هرکس گروهی را دوست بدارد،
روز رستاخیز در صف آنان قرار میگیرد و با آنان در یک مکان گرد میآید
و هرکس رفتار گروهی را دوست داشته باشد، در پاداش یا کیفر عمل آنان شریک خواهد بود؛
▪️سوگند به خدایی که محمد (ص) را به پیامبری برانگیخته، نیت و اعتقاد من و یارانم، همان اعتقاد و نیت حسین و یارانش است».
عطیه، ادامه ماجرا را اینگونه بیان میکند:
«در این هنگام، سیاهی کاروانی از سوی شام پدیدار شد!
جابر گفت:
«برو از این کاروان برای ما خبری بیاور، رفتم و گفتم:
«جابر، برخیز و به پیشواز حرم رسول خدا بیا.
اینک زین العابدین است که همراه عمه ها و خواهرانش میآیند.»
▪️جابر با سروپای برهنه حرکت کرد.
هنگامیکه نزدیک امام سجاد علیهالسّلام رسید،
امام به وی فرمود:
«آیا تو جابری؟»
عرض کرد: «آری».
امام فرمود :
«جابر، در این مکان بود که مردان ما کشته شدند، کودکانمان را سر بریدند، زنانمان اسیر گشتند و خیمه های ما را آتش زدند.»
📚منبع: عمادالدین قاسم طبری آملی، بشارة المصطفی، ص 125، حدیث 72؛ بحارالانوار، ج 68، ص 130،ح 62).
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑🎥 دخترم میخواد ناخن بکاره،
نمیتونم نه بگم
❌ فکر نکنیم با «بله» گفتن به هر خواستهی بچههامون، داریم یه رابطهی دوستانه و خوب باهاشون میسازیم؛ در واقع داریم فاتحه تربیتشون رو میخونیم!
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
533K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واقعا نور به قبرت بباره مرد😂
✨#ارسالی از #دانش_آموز خوشحال از تعطیلات مدرسه 😄
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌿 تدبر در زیارت اربعین | روز هشتم السلام علیک یا أبا عبدالله... 🏴 📖 فراز هشتم وَقَدْ تَوَازَرَ عَ
🌿 تدبر در زیارت اربعین | روز نهم
السلام علیک یا أبا عبدالله... 🏴
📖 فراز نهم
وَتَرَدَّى فِي هَوَاهُ، وَأَسْخَطَكَ وَأَسْخَطَ نَبِيَّكَ، وَأَطَاعَ مِنْ عِبَادِكَ أَهْلَ الشِّقَاقِ وَالنِّفَاقِ، وَحَمَلَةَ الْأَوْزَارِ الْمُسْتَوْجِبِينَ النَّارَ...
🌸 ترجمه
(دشمنان حسین) در پیروی از هوای نفس سقوط کردند، خشم تو و پیامبرت را برانگیختند و از اهل نفاق و دشمنی و گناهکارانی که سزاوار آتش بودند، پیروی کردند.
✨ تدبر
زیارت اربعین، یک سؤال مهم را پاسخ میدهد:
چه شد که عدهای در برابر فرزند پیامبر(ص) ایستادند؟
پاسخ زیارت، بسیار دقیق و عبرتآموز است.
نخست میفرماید:
«تَرَدَّى فِي هَوَاهُ»
یعنی سقوط آنان از جایی آغاز شد که هوای نفس را به جای هدایت الهی نشاندند.
هیچکس یکشبه شمر نمیشود.
سقوط، از یک دروغ کوچک... از یک حقکشی... از یک توجیه گناه... و از یک «اشکالی ندارد» آغاز میشود.
سپس میفرماید:
«أَطَاعَ... أَهْلَ الشِّقَاقِ وَالنِّفَاقِ»
یعنی انسان، هر کسی را که الگوی خود قرار دهد، آرامآرام شبیه او میشود.
اگر همنشین انسان، اهل صداقت و ایمان باشد، به همان سو حرکت میکند؛ و اگر از اهل نفاق و دنیاطلبی پیروی کند، ممکن است به جایی برسد که حق را در برابر چشمانش ببیند و باز هم آن را انکار کند.
💭 لحظهای با خودمان فکر کنیم...
چه چیزی امروز بیشتر از همه بر تصمیمهای ما اثر میگذارد؟
قرآن؟ اهلبیت(ع)؟ یا فضای مجازی، تبلیغات، جوّ جامعه و خواستههای نفس؟
هر روز، ما نیز در حال انتخاب هستیم که از چه کسی و از چه فکری پیروی کنیم.
🌺 توشه امروز
کربلا به ما میآموزد که بزرگترین پیروزی، پیروزی بر نفس است.
کسی که بتواند خواستههای نادرست نفس خود را مهار کند، در سختترین امتحانها نیز در جبهه حق خواهد ماند.
🤲 خدایا! ما را از پیروی هوای نفس حفظ کن و دلهایمان را چنان قرار بده که در همه انتخابها، رضایت تو و راه اهلبیت(ع) را بر هر خواسته دیگری مقدم بداریم.
#زیارت_اربعین
#تدبر_در_زیارت_اربعین
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
sound.tebyan.netتشرف روزاربعین مقدس اردبیلی به محضر حضرت حجت علیهالسلام.mp3
زمان:
حجم:
742.4K
🩸در روز اربعین وقتی که «مقدّس اردبیلی» در کربلا به محضر «امام زمان ارواحنافداه» مشرّف شد، آن حضرت با چه حالی برای «مقدس» روضه خواندند و به کدام یک از مصائب سیدالشهداء «صلواتاللهعلیه» اشاره فرمودند؟؟
🎙با صدای سوزناک و دلنشین مرحوم کافی
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🙇♂آیا نمازهای قضامونو میتونیم نشسته بخونیم یا واجبه مثل نمازهای اداء ایستاده بخونیم⁉️
❇️نظر مراجع ❇️
بله نمازهای قضا هم مثل نمازهای اداء واجبه ایستاده خونده بشه
🔲 فقط نمازهای مستحبی رو میشه در حال نشسته یا خوابیده یا حتی در حال راه رفتن🚶♂بخونیم. اگه کسی بخواد نماز مستحبی را در حال راه رفتن بخونه؛ لازم نیست حتما به طرف قبله باشه و رکوع و سجود رو هم میتونه با سر یا چشم اشاره کنه و ذکرشونو بگه.
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_بیست_و_ششم با بابا و ریحانه نشستیم تو ماشین داداش علی و زن داداشم تو ماشین خود
#رمان
#ناحله
#قسمت_بیست_و_هفتم
مشغول تست زدن شدم .
طبق برنامه ریزی نوبت جمع بندی مطالب چهار تا پایه اول و دوم و سوم و چهارم بود!!!
خسته به اتاق شلختم نگاه کردم که هرگوشه اش یه دسته کتاب روهم تلمبار شده بود .
دلم میخواست از خستگی همشونو پاره کنم .
دیگه حوصلمم از درس خوندن سر رفته بود
بند بند هر کتاب و از (از و به و در و را) حفظ بودم .
دیگه حالم بهم میخورد وقتی چشام به متناش میافتاد.
دلم هیجان میخاست .
بیخیال افکارم شدم و تست دینیو وا کردم .
تایم گرفتم و تو ده دقیقه تونستم ۹ تا سوالو بزنم از اینکه نمیتونستم زمانمو مدیریت کنم حرصم میگرفت .دوباره زمان گرفتمو با دقت بیشتری مشغول شدم.
این دفعه تونستم ۱۲ تا تستو تو ۱۰ دقیقه بزنم . خوشحال پریدم رو تختو با اون صدام یه جیغ داغون کشیدم که باعث شد خودم ازشنیدن صدام خجالت بکشم .
صدای ماشین بابا رو ک شنیدماز اتاق پریدم بیرون .
مامان و دیدم که با دست پر وارد خونه شد.
باعجله از پله ها پایین رفتمو ازدستش نایلکس خریدو کشیدم بیرون و همه ی خریداشو رومبل واژگون کردم .
به لباسایی ک واسه خودش خریده بود اعتنایی نکردم
داشتم دنبال لباسایی که واسه من خریده بود میگشتم که مامان داد زد
+علیک سلام خانم . لباسامو چرا ریخت و پاش میکنییی عه عه
هه نگرد واس تو چیزی نگرفتم
پکر نگاش کردمو
_چقد بدیییی توو راحت میگه واست لباس نخریدم .
مشغول حرف زدن بودیم که بابا هم با نایلکسای تو دستش اومد تو سلام کردمو از پله ها رفتم بالا که
بابا گفت
+کجا میری ؟ بیا اینو بپوش ببین سایزت هست یا نه
از خوشحالی خیلی تند پریدم سمتش و نایلکس و ازش گرفتم و محتویاتشو ریختم بیرون .
یه پیرهنِ بلند بود
سریع رفتم تو اتاقمو پوشیدمش.
رفتم جلو آینه و مشغول برانداز کردن خودم شدم .
پیرهن بلندِ آبی که تا رو مچ پام میرسید
و دامن زیرش سه تا چین میخورد .
آستین پاکتیشم تا رو ارنجم بود.
یقش هم گرد میشد و روش مدل داشت
رو سینشم سنگ کاری شده بود .
وا این چه لباسیه گرفتن برا من .
مگه عروسی میخام برم .
به خودم خیره شدم تو آینه که مامان درو باز کرد و اومد تو .
پشتش هم بابا اومو
عجیب نگاشون کردم.
_جریان این چیه ایا؟
مگه عروسیه؟
بابا خندیدو
+چقد بهت میاد .
مامانم پشتش گف
+عروسی که نه حالا .
_پس چیه این؟
+حالا بَده یه لباس مجلسی خوب پیدا کردم بعد سالی برات .
که واسه یه بار دقیقه نود نباشیم .
از حرفاشون سر درنمیاوردم بی توجه بهشون گفتم
_برین بیرون میخام لباسو در ارم .
از اتاق رفتن و درو بستن .
لباسه رو در اوردمو دوباره کنار کمدم گذاشتمش.
گوشیمو گرفتم
از رو جزوه های کلاسا عکس انداختم و برا ریحانه فرستادم .
اینستاگراممو باز کردم و داشتم دونه دونه پستا رو چک میکردم که چشمم به پست محمد داداش ریحانه افتاد.
عکس یه سری بچه بسیجی بود از پشت که تو اتوبوس نشسته بودن .
زیرشم نوشته بود:(پیش به سوی دیار عشق و دگر هیچ)
با خنده گفتم
_دیار عشق؟ دیارم مگه عشق داره
شاید منظورش همون بسیج و اینا باشن .
پیجشو باز کردم تا همه ی پستاشو ببینم.
دونه دونه بازشون میکردم و تند تند میخوندم.
همش یا مداحی بود یا لباس بسیجی یا شهید .
یه دونه عکسم محض رضای خدا از صورتش نزاشته بود واقعا فازشو درک نمیکردم .
تعداد بالای کامنتاش منو کنجکاو کرد تا ببینم چنتا فالوئر داره که دهنم از تعجب وا موند
اههههه 23k چه خبره؟؟؟!
یاعلی
این از خودش عکس نزاشته که واسه چی انقدر بازدید کننده داره؟
لابد الکین
خب حق داره الکی خودشو بگیره .
از پیچ مذهبیام مگه بازدید میکنن وا.
دقیقا چه چیزی براشون جذابه؟
عجبا .آدم شاخ در میاره!
تو افکارم غرق بودم و مشغول فضولی تو پیج این و اون که ریحانه پیام داد :مرسی عزیزم دستت درد نکنه
یه قلب براش فرستادمو گوشیمو خاموش کردم.
که مامان داد زد :
+فاطمهههه قرصات و خوردی؟
گوشیو انداختم رو تختو رفتم پایین .
قرصمو ازش گرفتمو با یه لیوان اب خوردم .
_مرسی مامان .
+خواهش میکنم.اخر من نفهمیدم تو این سرمایِ کوفتیو از کی گرفتی .
_والا خودمم نمیدونم .
اینو گفتم و دوباره از پله ها رفتم بالا که احساس سرگیجه کردم .
فوری اومدم تو اتاق و دوباره دراز کشیدم رو تخت ساعت ۱۱ شب بود
۲۰ دیقه هم نشد که خوابم برد
با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم.
به ساعت نگا کردم ۶ و نیم بود و نمازمقضا شده بود.
از تخت پاشدم رفتم دسشویی وضومو گرفتمو نمازمو خوندم.
با عصبانیت رفتمپایین که کسیو ندیدم.
با تعجب مامان وصدا زدم کسی جواب نداد.
رفتم تو اتاقش که دیدم گرفته تخت خوابیده. متوجه شدم که امروز شیفتِ شبِ.
بیخیال در اتاقو بستموسایلمو جمع کردم لباسامو پوشیدم و رفتم پایین.
با صدای بوق سرویسم کلافه رفتم تو ماشین!
به محض رسیدن به کلاس کیفمو انداختم و..
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور