eitaa logo
🍃آوای رویش🍃
308 دنبال‌کننده
872 عکس
937 ویدیو
2 فایل
با سلام #آوای_رویش وابسته به حوزه علمیه فاطمیه بیاض یه دورهمی دوستانه هست برای اینکه بیشتر بخوانیم تا بیشتر بدانیم... راه ارتباط @Yass22 لینک پیام ناشناس https://punz.ir/message/09ZwJdx لینک کانال https://eitaa.com/AvayeRoyesh
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃آوای رویش🍃
✨✨✨✨✨ 🖤 سه روز با سه بزرگوار؛ برای زندگی خودمان قسمت سوم | امام رضا(ع)؛ چرا دیگر حرف هم را نمی‌فهم
🍃🍃🍃🍃 امیدوارم این چند روز که کنار هم بودیم و از پیامبر(ص)، امام حسن(ع) و امام رضا(ع) گفتیم، یه گوشه‌ای از زندگی خودمون رو هم به فکر بندازن. 🖤 ممنونم که همراهی کردید و با حوصله خوندید. 🌱 پیشنهادات شما عزیزان موجب بهبود مطالب خواهد شد... 🍃🍃🍃🍃
🌻🍃 ده پند امام علی بن موسی الرضا علیه السلام: 🌻اول: در خوشحال کردن مردم بسیار بکوشید تا در قیامت خدا خوشحال تان کند. 🌻دوم: تا می توانید سکوت اختیار کنید که سکوت موجب محبت می شود و راهنمای هر خیری است. 🌻سوم: در خواندن سوره حمد استمرار بورزید که جمیع خیردرامور دنیا و آخرت درآن گرد آمده است. 🌻چهارم: به روزی اندک خدا راضی باشید تا خدا نیز از عمل کم شما راضی باشد. 🌻پنجم: در برقرار کردن صله رحم ثابت قدم باشید که بهترین نوع آن خودداری از آزار خویشاوندان است. 🌻ششم: به کسی که از خدا نمی ترسد امید نداشته باشید که نه تعهد دارد، نه نجابت و نه کرم. 🌻هفتم: بسیار احسان کنید که خداوند در قیامت یک نصفه خرما را مانند کوه احد بزرگ می کند. 🌻هشتم: حق الناس را رعایت کنید که دوستی محمدوآل محمد بدون آن پذیرفته نیست. 🌻نهم: ازبخششی که زیانش برای تو بیش از سودی است که به دیگران میرسد، حذر کن. 🌻دهم: بسیارمراقب کردار خودباشید تا مورد تهمت واتهام قرار نگیرید،که در آن صورت حق ملامت ندارید. 🚩 السلام علیک یاعلی ابن موسی الرضا«ع»  ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بگو کجایی ...؟ ‌ شهدا و عزیزانی که دیگر بین ما نیستند را یاد کنیم با یک فاتحه و صلوات ✨✨ ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
❤️
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑 جمع آوری پارچه های عزا و سیاه از حرم مطهر سیدالشهدا علیه‌السلام در ساعات پایانی ماه صفر ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
توسل کم‌نظیر آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای در کودکی به امام رضا علیه‌السلام ━═━♡🇮🇷♡━═━ 🔰 رهبر شهید انقلاب درباره روحیات کم‌نظیر فرزندشان سیدمجتبی خامنه‌ای می‌فرمودند: 🔻 افراد خانواده بعداً از رنج‌ها و گرفتاری‌ها و نومیدی‌های خود در مدت حبس من، چیزهای عجیبی برایم تعریف کردند. ↩️ همسرم برایم نقل کرد که مادرش پسرم مجتبی را -که کودکی بود سرشار از معصومیّت و پاکی و سلامت روحی و عشق و عاطفه و پایبندی به برخی عبادات- به حرم حضرت رضا علیه‌السلام می‌برده و به او می‌گفته: به‌وسیله‌ی امام رضا به خدای متعال متوسل شو و از خدا بخواه که پدرت را از زندان آزاد کند. کودک، معصومانه رو به امام علیه‌السلام می‌کرده و به او توسل می‌جسته. ↩️ یک شب دیگر مجتبی با مادربزرگش به حرم رفته و صحنه تکرار شده؛ اما این بار نشانه‌های تأثری شدید در مجتبی ظاهر شده، گریه و زاری کرده و با لحنی که حاکی از لبریز شدن کاسه‌ی صبر کودک و سوز و گداز عمیق او بوده، با امام رضا صحبت کرده. او مثل کسی که در برابر امام ایستاده، با امام صحبت می‌کرده و به‌شدت اشک می‌ریخته؛ به حدی که مادربزرگش از کرده‌ی خود پشیمان شده و تصمیم گرفته که دیگر این کار را از مجتبی نخواهد. دو روز بعد، تلفن خانه به صدا در می آید تا صدای من را بشنوند؛ من آزاد شده بودم و از خانه‌ی برادرم در تهران با آنها تماس گرفته بودم. 📚 خون دلی که لعل شد، ص۲۷٠ ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
امام رضا(علیه السلام): ✨✨✨✨ التَّودُّد الى الناسِ نِصفُ العَقلِ. مردم دوستى نیمى از عقل و خردمندى است. تحف العقول / ۳۳۰. ✨✨✨✨ ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
امام رضا(علیه السلام): ✨✨✨✨ التَّودُّد الى الناسِ نِصفُ العَقلِ. مردم دوستى نیمى از عقل و خردمندى
گاهی فکر می‌کنیم برای عاقل بودن باید زیاد بدانیم، زیاد حرف بزنیم و همیشه درست بگوییم... اما امام رضا علیه‌السلام یک نکته‌ی خیلی ساده و عمیق می‌فرمایند: «التَّوَدُّدُ إِلَى النَّاسِ نِصْفُ الْعَقْلِ» محبت و دوستی‌ورزی با مردم، نیمی از عقل است. تصور کن همسرت از سر کار یا بعد از یک روز شلوغ به خانه آمده و خسته و کم‌حرف است. می‌توانی بگویی: «باز چرا اخم کردی؟! مگه من چه کار کردم؟» یا قبل از اینکه ناراحتی او را به خودت بگیری، کمی محبت کنی و بگویی: «خسته‌ای؟ روز سختی داشتی؟ بیا یه کم استراحت کن.» شاید فقط چند کلمه باشد؛ اما همین چند کلمه می‌تواند مسیر یک زندگی را عوض کند. گاهی عقل فقط این نیست که بدانی چه بگویی؛ عقل این است که بدانی چه زمانی و با چه لحنی بگویی. گاهی همسرت بیشتر از راه‌حل، بیشتر از توضیح و استدلال، فقط به این نیاز دارد که احساس کند هنوز برای تو عزیز است. 🌹 امام رضا علیه‌السلام انگار دارند یادمان می‌دهند: آدم عاقل فقط خوب فکر نمی‌کند؛ بلکه بلد است با محبت، دلِ آدمِ زندگی‌اش را هم به دست بیاورد. 🌱 ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🙇‍♂دوتا سوال: گاهی جایی هستیم ظهر که میخواهیم نماز بخونیم شک می کنیم آیا اصلا صبح وضو گرفته بودم یا نه چکار باید کرد⁉️ گاهی میدونیم صبح وضو گرفتیم حالا ظهر که میخواهیم نماز ظهر بخونیم شک می کنیم؛ آیا وضومون باطل شده یا نه؛ چکارکنم دوباره وضو بگیرم یا نه⁉️ ❇️نظر مراجع ❇️ سوال اول: اگه قبل از نماز شک کنیم وضو گرفته بودم یا نه؛ باید بریم وضو بگیریم. سوال دوم: اگه یقین داریم صبح وضو گرفتیم ظهر شک می کنم وضوم باطل شده یا نه، به شکمون اعتنا نمی کنیم و لازم نیست دوباره وضو بگیریم. ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_چهل_و_هشتم تاساعت دوازده شب فیکس طبق برنامه درس خوندم.خواستم از جام پاشم که اح
رفتم تو تلگرامم . بازش که کردم دیدم طومار طومار ازین و اون پیام دارم.اول پیامای ریحانه رو باز کردم و عمه شدنشو تبریک گفتم.در جواب بقیه حرفایی که زده بود هم گفتم _ن بابا درس نمیخونم که. همون لحظه مصطفی پیام داد. +شما نیومدی میخواستی درس بخونی دیگه نه !!!!؟ بی توجه بهش پروفایل ریحانه رو که باز کردم دیدم عکس محمد و شوهرشو گذاشته! نفس عمیق کشیدم و یه لبخند زدم. ‌بهش پیام دادم _چقدر دلم برات تنگ شد.مرسی باوفا! چقد بهم سر میزنی.. به دقیقه نکشید جوابمو داد +به به چه عجب خانوم دو دیقه از درس خوندن دست کشیدن _ن بابا درس کجا بود استیکر چش غره فرستاد _اها راستی جزوه رو نوشتی؟ +اره نوشتم چند بار میخواستم بیارم برات ولی تلفنت خاموش بود (دلم میخواست دوباره برم خونشون محمدُ ببینم) _عه خب ایرادی نداره خودم میام میگیرم ازت. +نه دیگه زحمتت میشه.. اگه ادرس بدی میارم برات _خب تعارف که نداریم.من فردا یه کاری نزدیکای خونتون دارم.اگه تونستم یه سر میام پیشت ازت میگیرم جزوه رو.راستی نی نی تون کجاست عمه خانوم؟ استیکر خنده فرستادو +خونه ننش بود الان خونه ماست. _عه اخ جون پس حتما میام خونتون ببینمش. (اره چقدر هم که واسه نی نی میرم!!) اروم زدم رو پیشونیم.مشغول حرف زدن با ریحانه بودم که مصطفی دوباره پیام داد +جوابمو نمیدی؟؟ رفتم پی ویش _مصطفی بسه. به مامانم بگو زودتر بیاد خونه حالم بده سرم گیج میره. +عه سلام. چرا؟ _نمیدونم‌. +میخوای من بیام؟ _نه نمیخوام.فقط زودتر به مامانم بگو. گوشیمو خاموش کردمو رفتم پایین وای فایم از دوشاخه کشیدم.تو فکر این بودم که فردا چجوری برم.چی بپوشم یا که مثلا با کی برم! اصن باید کادو ببرم براشون؟! یا ن!! بد نیست؟!نمیگن به من چه ربطی داشت؟. وای خدایا کلافم چقدر.خودت نجاتم بده از این حالِ بد.از رو کشوم مفاتیح کوچولومو برداشتمو دعای توسل خوندم.به ساعت که نگاه کردم تقریبا ۸ بود.پتومو کشیدم رومو ترجیح دادم به چیزی فکر نکنم.ولی جاذبه ی اسمِ محمد که تو ذهنم نقش بسته بود این اجازه رو نمیداد.. این چه حسی بود که تو دلم افتاده بود فقط خدا میدونست و خدا‌.رو دریای افکارم شناور بودم که خوابم برد. واسه نماز که بیدار شدم مامانو دیدم که نشسته رو مبل.سریع رفتم سمتش. _سلام مامان خوبی؟ +صبح بخیر. اره چیشدی تو یهو دیشب گفتی حالت بده؟! _وای مامان نمیدونم چند وقته مدام سرم گیج میره اصلا نمیدونم چرا.اوایل گفتم خودش خوب میشه ولی الان بیشتر شده.به خدا حالم بهم میخوره! یه کاری کن خواهش میکنم. +نکنه چشات ضعیف شده؟ _ها؟چشام؟ وای نمیدونم خدا نکنه. +باشه امروز پیش دکتر مهدوی برات نوبت میگیرم چشاتو معاینه کنه. _عه؟امروز؟بیمارستان نمیرین؟ +نه نمیرم.دیشب مریم خانوم اینا خیلی گفتن چرا نیومدی.کچلم کردن. _اه مامان اصلا اسم اینا رو نیار. +چته تو دخترر؟؟‌پسره داره برات میمیره تو چرا خر شدی؟؟ کلافه از حرفش رفتم سمت دسشویی وضو بگیرم که ادامه داد +اصلا تو لیاقت این بچه رو نداری. .برو گمشو خاک به سر _اهههه شمام گیر دادین اول صبحیااا. وضومو که گرفتم نمازمو خوندم. رو تختم نشستم و گفتم تا حالم خوبه یه چندتا تست بزنم. همین که کتابمو باز کردم محوش شدم.با اومدن مامان به اتاقم از جام پریدم. +پاشو لباس بپوش بریم دکتر _چشم‌ یه مانتوی بلندِ طوسی با گلای صورتی که رو سینش کار شده بود برداشتم که تا پایین غزن میخورد.یه شلوار کتان مشکی راسته هم از کشو برداشتم و پام کردم. روسری بلندمو برداشتم و سرم کردم‌ و نزاشتم حتی یه تار از موهام بیرون بزنه.موبایلمو گذاشتم تو جیب مانتوم که چشم به زنجیر طلایی که عیدی گرفتم خورد.خواستم پرتش کنم تو کشو که یه فکری به سرم زد.گذاشتمش تو جعبشو انداختمش تو کیفِ اسپورتم.از اتاق رفتم بیرون که دیدم مامان رو کاناپه نشسته و منتظر منه. با دیدن من از جاش پاشد و رفت سمت در منم دنبالش رفتم. از تو جا کفشی یه کفش اسپورت تخت برداشتم و پام کردم.دنبالش رفتم و نشستم تو ماشین. تا برسیم یه اهنگ پلی کردم. چند دقیقه بعد دم مطب نگه داشت.. ادامه دارد... نویسندگان: و