ببینید دلتنگی بده، واقعاً بده.
اینطوریه که یجا نشستی زل زدی به دیوار منتظری یکی صدات کنه یا یهچیزی بهت بگه که تو بهونه داشته باشیو بزنی زیر گریه، تا اون بغض تو گلوت راهشو پیدا کنه.
دلتنگی جداً افتضاحه، اصلا به نظرِ من یکی از بدترین باگهایِ بشریته.
ترسِ از دست دادن؟
آره، اصلا بزرگترین ترسِ زندگیم همین بود.
فکر میکردم اگه نباشن دنیا رو سرم خراب میشه، همهچی تمومه. البته درست هم فکر میکردم اما الان فهمیدم من اصلا نداشتمشون، اصلا مالِ من نبودن که بخوام بترسم.
امشب به خودم جرٵت دادم، میدونی چیکار کردم؟
زدم سه سال خاطره رو در جا دیلیت کردم.
خودش رفت، اکانتش رفت، پیاماش رفت. اما فکرش چی؟ فکرش مثلِ خوره افتاده بهجونم. حس میکنم دیگه ترسی برای از دست دادن ندارم. تموم شد. فکر کنم باید ازش ممنون باشم که نیست، که ندارمش.
هعی، اصلا یطورِ بگاییِ خاصیه، هیچی نمیدونم.
_فقط دعا کنید این دلتنگیِ ولمون کنه دو دیقه نفس بکشیم/بغضِ ساعتِ 01:35 شب.
آخه قربونت برم تو که میدونی غیر از تو کسیو نداریم.
پس هی میشینیم همینجا شده تا آخر عمر که تهش یا بیای بغلمون کنی یا بندازیمون بیرون. از حق نگذریم اولی بیشتر بهمون میچسبه ولی چه کنیم که از تو نتوان گذشت، حال چه مهر و وفا باشد چه قهر و جفا.
داشتم میگفتم، پز رفاقت باهاتو خیلی جاها و به خیلیا دادیم، مثل همیشه هوای رفیقاتو داری دیگه، مگه نه مشتی؟
دورت بگردم ..
علی خاک نجفی944_12470463064887.mp3
زمان:
حجم:
15.4M
گفته بودم بعد از این باید فراموشش کنم، دیدمش از یاد بردم گفته هایِ خویش را.
دقیقهی 09:19 .
هدایت شده از اَفگار ؛
حالا یه موضوع دیگهای هم یادم افتاد و غمم بیشتر شد. خلاصه بگم .. چرا بعضیها وقتی همه جوانب اتفاقی رو ندیدن و از هزاران جز اون فقط یک جز رو میدونن، انقدر بیرحم میشن؟! بیا یکبار هم که شده بهش حق بده. درک کن چه شرایطی داشته. چه روزهایی رو از سر گذرونده.
نه؟! باشه. فقط ساکت شو. سکوت رو که بلدی؟!