چشماں او فصل ِ پنجم است !
نه پاییز ، نه بهار ،
نه زمستان و نه تابستان
چیزی بین خواب و بیداری '
که فقط قلبهای خسته آن را میفهمند .
̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌ ̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌ ̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌ ̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌ ࣪ ࣭࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪ ͗ ࣪ ࣭࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪ ͗ ࣪ ࣭࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪ ͗ ࣪ ࣭࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪
آیسؤ ادیت '
چشماں او فصل ِ پنجم است ! نه پاییز ، نه بهار ، نه زمستان و نه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اگࢪ سخں میاں مں و تو پایاں یافٺ!
و ࢪاههای وصال قطع شدںد و جدا و غࢪیبه گشتیم ، از ںو با مں اشںا شو
آیسؤ ادیت '
اگࢪ سخں میاں مں و تو پایاں یافٺ! و ࢪاههای وصال قطع شدںد و جدا و غࢪیبه گشتیم ، از ںو با مں
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
͙̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍ ̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍ ͙̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍ ͙̍̍̍ ͙̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍ ̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍ ͙̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̾ ͙̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍ ̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍ ̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍
تمام شهر پر از بوی توست
از کوچههای خیس باران گرفته تا عطر چای دم غروب
انگار هر جا پا میگذارم ،
رد پایی از تو پیدا میکنم ..
نکند تو هم هر لحظه ، در خیالت ، کنارم قدم میزنی؟