آرزومه منم
روی پاهات بگم
أوفیتُ
چشمامو ببندم
تو بخندی و از
لب خندون تو
به غمای گذشته بخندم...
همه آدما باید کانال داشته باشن. حداقل همه دست به قلم ها.
کانال مثل شناسنامه آدمه. جایی که سرگذشت تورو میگه. اگه بخوای خودت رو کامل به کسی معرفی کنی میتونی کانالت رو در اختیارش بذاری.
نه اینکه آدم بلاگر بشه و زندگیشو برای مردم عریان کنه. ولی بعضی وقتا یک حرفایی هست که دوست داری آدم ها بخونن و بشنون.
همه آدم ها حق دارن شنیده بشن. حق دارن مخاطب داشته باشن
پرچم منحوس ترین کشور دنیا افراشته است. باد حرکتی عرفانی و حماسی به پرچم داده است.
تعدادی جوان و نوجوان همراه یک پیرزن و پیرمرد موقر در فضایی سبز و وسیع قدم میزنند.
پیرمرد چشم آبی به پرچم خیره میشود و اشک در چشمهایش حلقه میزند.
موسیقی حماسی پخش میشود.
پیرمرد جلوتر میرود و میان انبوه صلیب های بیرون زده از زمین دنبال چیزی میگردد...
او و همراهانش بر سر مزار یکی از سربازان آمریکایی ناجی بشریت مینشینند و اشک میریزند.
اینگونه فیلم آغاز میشود.
#نجات_سرباز_رایان
@Azdel252
#سمفونی_مردگان
حبس نفس پس از پایان کتاب.
غوغای فصل آخر پس از ۵۰۰ صفحه اضافه گویی. همین فصل آخر شاید صدتا توصیف و تشبیه ناب داشت ناب.
رفت و برگشت های ذهن اورهان به گذشته و حال عالی بود. رمز گشایی های کل داستان در فصل آخر. حیرت کردم. مرگ با تمام ظرافت به تصویر کشیده شد. مرگ رذالت. آنقدر دقیق که اواخر کار حس میکردم اورهان قبل از مرگش تبدیل به گرگ شده است، همانطور که آرزو کرده...
عباس معروفی خدای ایجاد ابهام.
قلم سختی داشت که انس گرفتن را سخت میکرد. کتاب میتوانست کوتاه تر باشد.
اما
مفهوم نفرت، حسادت، جهالت، سنگ دلی، تباهی و رنج به خوبی تصویر شده بود. و عشق هم تا حدودی( ولی تصویرگری عشق کار معروفی نبود، دیگران بهتر هم گفتهاند)
و رنج را چه خوب نشان داد...
اصلا انگار شکوه بشر به رنج هایی است که میکشد..... .
و تباهی آیدین اورخانی تباهی خیلی از ماهاست... .
و شاید تباهی آیدا.... .
و حتی
حتی اورهان اورخانی.... .
چهار خواهر و برادر که بعد از پایان کتاب میفهمی این چهار نفر خیلی از ماهاییم.
یا همه ما بعضی وقتها یکی از این چهار نفریم...... .
#خطر_اسپویل
https://eitaa.com/Azdel252
نوجوان که بودم تصورم از رفیقهای صمیمی آن دو نفری بود که همیشه و همهجا باهم بودند. یک جور هایی مثل دوقلو هرجا این یکی را میدیدی سروکله دیگری هم پیدا میشد. در همان روزهای نوجوانی گشتم از این مدل رفیق ها پیدا کنم. رفیقی که بشود تمام ساعات روز را کنارش بود و خسته نشد. چند نفری پیدا کردم. اما هربار با کله زمین خوردم. رفاقت نمیشد رفاقت، میشد مرض و هردوتای مارا زمین میزد. میشدیم دوتا موجود وابسته و بیاختیار. البته که همیشه طرف وابسته و دلبسته و دلخسته من بودم. و هیچ وقت از آن رفیقهای دوقلوی ماندگار پیدا نکردم.
بزرگتر که شدم فکر کردم هر آدمی تاریخ مصرفی دارد و هروقت تمام شد یا میرود یا تو باید دور بیندازیش. بعضیها البته واقعا همینطورند. کارشان که داری یا کارت که دارند خوبند. اما تمام که شد به سلامت.
اما بعضی رفیق ها نه چسب دوقلویند و نه مواد غذایی تاریخ مصرف دار.
بعضی رفیقها مثل یک لیوان شربت زعفران تگری وسط یک روز مُردادند.
دقیقا همانجوری جیگرت را خنک میکنند.
همنشینی با این رفیقها همیشه سرحالت میآورد. حتی اگر همیشه پای چهارتا وروجک در میان باشد.
#رفاقت_مدام
https://eitaa.com/Azdel252