دلم شیرقهوه میخواست و کلی خرجِ پرداختنشده داشتم. گفتم: «بهدرک، منم آدمم؛ یه شیرقهوه که چیزی نیست.»
تا جرعه آخر از گلوم رفت پاییت؛
پیام قسط هم گفت: «نوش جان، حالا بریم سراغ حسابکتاب :)»
تنم اینجاست سَقیم و دلم آنجاست مُقیم
فلک اینجاست ولی کوکب سیار آنجاست
- سعدی
یه وقتایی میری توی آشپزخونه
یخچال رو باز میکنی
فقط برای اینکه مطمئن شی همه چی سرجاشه.
علیرغم میل باطنیم که شدیدا دلم مشهد میخواست،
راهی جاده شدیم تا بریم سمت شمال کشور و جنگل و دریاش.
هر لحظهای تو ماشین من در حال چرت زدنم و رسماً هیچی از مسیر نمیفهمم :))
ولی اسکار بهترین جزِ امروز رو هم تقدیم داداشم میکنم که با تیکهای که بهم انداخت، باعث شد بر ترسم از واکنش پدر غلبه و ماشینو از پارک جابهجا کنم.
متشکر و ممنونیم، آقای برادر :)
- ١۶ شهریور ١۴٠۵