امروز هم یک فرصت تازهست برای
خراب کردن برنامههایی که زیادی جدی گرفتیم :))
تنوع دوستاتون رو ببرید بالا، منحصر به یه سبک و عقیده نباشید،
مثلا گوشیتون رو روشن میکنید ببینید چه خبره؛
یهو نوتیف از یه خانم دکتری میاد:
«امروز فیکس کردن جسد تازه مرده دیدم🥹»
بعضی پیامها رو همون لحظه جواب نمیدی
که سر صبر جواب بدی؛
سه روز بعد یادت میاد اصلاً جواب ندادی.
چند وقت پیش داشتم میگفتم چرا هیچ اتفاق خندهداری نمیافته که از ته دل یه ذره بخندیم.
از قضا امروز یه اتفاق خیلی ساده و مسخره افتاد؛
و جوری تموم شد که تا یه مدت نه نفسم بالا اومد، نه صدام در میومد، فقط داشتم میخندیدم و از دلدرد داشتم میمردم :))
بعدش موندم به این فکر کنم که ناراحت باشم چرا منتظر یه اتفاق بزرگ بودم برای خندیدن،
یا خوشحال باشم برای همین اتفاق کوچیکی که باعث شد تا یکم وقت بخندم.
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ما واقعیتی رو که جلوی پامون گذاشته میشه، میپذیریم.
همینقدر ساده.
- نمایش ترومن
امروز واقعاً روزی بود که هیچ درسی نمیتونم ازش بگیرم.
تنها کاری که کردم این بود که چهارچشمی حواسم به جاده باشه.
پدربزرگ عزیز بنده رانندگی طولانیمدت و مخصوصاً شب براش سخته، برای همین از بعد ناهار تا همین الان حواسم بوده به جلو، لاین سبقت و واکنشهای پدربزرگم.
نهتنها منو گذاشتن اینجا حواسمو جمع کنم، بلکه ماشین خالهام اینا از جلو اسکورت میکنه و ماشین خودمون از پشت :)
و وسط این چند ساعت، به این فکر کردم که شاید بخش زیادی از دوست داشتن، همین کارهاییه که هیچکس براشون دست نمیزنه، هیچکس بابتشون تشویقت نمیکنه و حتی خودت هم آخر شب نمیتونی اسمشونو بذاری «کار مهم».
- ١٩ شهریور ١۴٠۵