ما واقعیتی رو که جلوی پامون گذاشته میشه، میپذیریم.
همینقدر ساده.
- نمایش ترومن
امروز واقعاً روزی بود که هیچ درسی نمیتونم ازش بگیرم.
تنها کاری که کردم این بود که چهارچشمی حواسم به جاده باشه.
پدربزرگ عزیز بنده رانندگی طولانیمدت و مخصوصاً شب براش سخته، برای همین از بعد ناهار تا همین الان حواسم بوده به جلو، لاین سبقت و واکنشهای پدربزرگم.
نهتنها منو گذاشتن اینجا حواسمو جمع کنم، بلکه ماشین خالهام اینا از جلو اسکورت میکنه و ماشین خودمون از پشت :)
و وسط این چند ساعت، به این فکر کردم که شاید بخش زیادی از دوست داشتن، همین کارهاییه که هیچکس براشون دست نمیزنه، هیچکس بابتشون تشویقت نمیکنه و حتی خودت هم آخر شب نمیتونی اسمشونو بذاری «کار مهم».
- ١٩ شهریور ١۴٠۵
داشتم با یه بندهخدایی بحث میکردم که معتقد بود پول، محرک آدمهاست.
گفت: «همین خود تو، وقتی پول پروژههاتو میگیری، بهت انگیزه نمیده که ادامه بدی به کارت؟»
گفتم: «نه، من از این انگیزه میگیرم که میبینم سطح کارم یه پله به اون چیزی که توی ذهنمه نزدیکتر شده.»
بندهخدا اومده بود منو قانع کنه، آخرش پشیمون شد که با من بحث کرد :))