امروز با دانشگاه رفتیم کوه
در کنار اینکه خوش گذشت، بذارید بگم چه اتفاقایی هم برام افتاد، که فکر نکنید همیشه همهچیز گل و بلبله
اولش خیلی خوب بودم، ولی موقعی که صعود جدی شد، ضربان قلبم بهشدت رفت بالا و تا کتف راستم شروع کرد به تیر کشیدن. بهم نگفتن، ولی لبام سیاه شده بود، خلاصه یه بساطی بود
بالای قله هم که رسیدم، سرگیجه داشتم و قفسه سینهم خالی میشد
اما با تمام اینها، موفق شدم اولین صعودم به قله کاپرا رو داشته باشم، اونهم با اون مسیر سخت و پیچیدهش
وقتی از اون بالا به پایین نگاه کردم، فکرایی که تو سرم بزرگ و مهم به نظر میرسیدن، یهو خیلی کوچیک و بیاهمیت شدن
انگار که مشکلات رو هرچی از پایین بهشون نگاه کنی بزرگترن.
- ۴ شهریور ١۴٠۵
لیکن آن نقش که در روی تو من میبینم
همه را دیده نباشد که ببینند آن را
-سعدی
امروز آزمون خط درشت داشتم
نمیدونم کلا خط درشت اینجوریه یا من اینجوریم که انگار بقیه خیلی قشنگتر از من مینویسن
در نهایت به این فکر میکردم که اشکالی نداره اونا شاید سطح خیلی بالاتری باشن و من از همین سطح اول شروع کردم به آزمون دادن
کم کم با تمرین میرسم به اون سطحی که بالاخره مورد تایید خودم قرار بگیره
شاید این همون درسیه که امروز برام داشت.
- ۵ شهریور ١۴٠۵
زین دست که دیدار تو دل میبرد از دست
ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را
-سعدی
سرشارم از کلیات چون هیچ اتفاق خاصی در امروز نگذشت
و تنها نکتهای که بهش رسیدم اینه که
کشک تنها چیزیه که میتونه مبارزه کنه با مسخره بازیای معدهام و منو به همئوستازی برسونه
متشکرم آقای کشک.
- ۶ شهریور ١۴٠۵
عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست؟
یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را
-سعدی
به محض اینکه سوار اسنپ شدم،
راننده گفت: «درود بر شما، مهربانو»
و یهو یه عالمه حال خوب بهم تزریق کرد.
واقعاً خیلی خوب میشه اگه حتی با آدمایی که ممکنه فقط یه بار توی زندگیمون ببینیمشون، همینقدر باانرژی و قشنگ حرف بزنیم.
بعضی روزها، مثل امروز، انقدر کار روی سر آدم میریزه که حتی وقتی بالاخره میخوای استراحت کنی، ذهنت هنوز داره برای فردا برنامه میریزه.
شاید بعضی شبها قرار نیست همهچیز رو حل کنیم؛
فقط باید قبول کنیم که امروز به اندازهی خودش گذشته.
- ٧ شهریور ١۴٠۵