برای تحویل دیپلم با یه عزیزی رفتیم مدرسه.
هربار که به مدرسه برمیگردم، با آمادگی لحظهای برای دعوا میرم :))
اما برعکس ذهنیتم یکی از معاونها همین که منو دید، اونقدر ذوق کرد که خودش بهتنهایی کلی حالم رو خوب کرد.
بعد پرسید چه رشتهای میخونم، گفتم؛
و دوباره ذوق کرد.
فکر کنم برای اولین بار بعد از فارغالتحصیلی، عمیقاً دلم برای مدرسه تنگ شد.
چه خوب میشه اگه یاد بگیریم فقط برای خودِ آدمها و مسیری که رفتن، ذوق کنیم؛ نه چیزی که ما ازشون انتظار داشتیم.
- ١٠ شهریور ۱۴۰۵
من فقط سعی میکنم هر روز رو طوری زندگی کنم که انگار عمداً برگشتم به همین یک روز تا ازش لذت ببرم،
انگار که آخرین روزِ کاملِ زندگیِ فوقالعاده معمولیِ منه.
- درباره زمان
به معنای واقعی کلمه روز مسخرهای بود.
از شروعش که ناراحتی شهدای دیشب رو داشتم، تا اون اضطراب و دلشورهی الکی که از صبح افتاده بود به جونم؛
و مامانم هم قشنگ وسایلم رو آماده کرده بود که وقتی میرم سرکار، دیگه برنگردم خونه :)
بعد هم شاهکار خودم که از فلش بکآپ نگرفته بودم و کارفرما فلش رو با خودش برده بود؛
من موندم و تمام سایتهای دنیا که باید میگشتم دنبال چیزهایی که لازم داشتم.
هربار هم که بالاخره پیداشون میکردم، افترافکت تصمیم میگرفت ارور بده و تمام کارم از اول بره :)
و پایان باشکوه این روز:
پام گیر کرد به سهراهی یه بندهخدا و من در کمال خونسردی، از کسی که اصلاً سهراهی مال اون نبود پرسیدم:
«مشکلی پیش نیمد؟» :)))))
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
شاید اتفاق های بزرگ روز رو قشنگ نکنن
ولی لحظه ها همیشه اینکارو میکنن:)
صبحتون بخیر
تو راه که داشتم میرفتم، به این فکر کردم که چقدر عادی شده دیدن پدر و مادرایی که هر روز، چه خسته باشن چه نه، خودشون رو به کار و زندگی میرسونن.
بعضی تلاشها انقدر تکرار میشن که یادمون میره چقدر بزرگن.