بهشدت امروز کار داشتم، ولی بابام سپرده بود که ماشین رو کمکش بشوریم.
گفتم بذار یه کوچولو هم که شده، کمکحال خانواده باشیم.
بعد از مدتها رفتم سراغ شستن ماشین؛
و البته تا جایی که تواناییم اجازه میداد، داداشم رو هم خیس کردم. اونم نامردی نکرد و یه سطل آب کامل روی من خالی کرد.
درنهایت به کارام نرسیدم؛
ولی در عوض، هم با داداشم وقت گذروندم،
هم وقتی بابا از سرکار برگشت، دلش گرم بود که بچههاش یه گوشهای از کارهاشو گرفتن.
شاید همین کارهای کوچیک، یه درصد جبران همهی زحمتهایی باشه که از اولین نفسمون تا امروز، بیمنت برامون کشیدن.
ـ ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
امروز به این فکر کردم که بعضی دلتنگیها عجیبن.
گاهی دلت برای خودِ یه اتفاق یا یه زمان تنگ نمیشه؛ برای حسی تنگ میشه که توی اون روزها تجربه میکردی.
شاید برای همینه که بعضی وقتها دلمون برای چیزی تنگ میشه و خودمون هم دقیق نمیفهمیم که چرا.
امروز تصمیم گرفتم کمتر گوشی دستم بگیرم.
گوشیم رو گذاشتم کنار،
بعد برداشتم ببینم ساعت چنده:)
بعضی وقتا ساعتها پشت سیستم نشستن باعث میشه هم چشمت درحال بیرون زدن از حدقه باشه و هم اینکه کمرت خشک شه.
و از قضا امروز یکی از همون روزا بود؛ به حدی خسته بودم که وقتی رفتم برای نماز، مثل وقتی که روی برف پروانه میزنیم؛
دیدم کسی نیست، همینجوری خوابیدم کف نمازخونه و پروانه زدم.
خدایی خیلی حال داد حس بچه دوساله بهم دست داده بود. شاید خیلی وقتا اگه سنمون رو بیاریم پایین بتونیم یکم انرژیمون رو تمدید کنیم برای راندهای بعدی.
- ١۴ شهریور ١۴٠۵