eitaa logo
𝔅𝙖r𝙣𝙚𝙮𝙨 𝔉𝙪𝙣 𝙝𝙤𝙪𝙨𝙚'
66 دنبال‌کننده
238 عکس
10 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی جلو چشمات فامیلت بیهوش میشه با خون.
باران آرام به شیشه می‌خورد. صدای خنده‌شان هنوز توی گوشم بود. دستم می‌سوخت. لبم طعم خون می‌داد. روی زمین نشسته بودم و به کفش‌های گلی خودم خیره شده بودم. احمق... همیشه همین بودی. هیچ‌وقت نتونستی از خودت دفاع کنی. سرم را پایین انداختم و خندیدم. از آن خنده‌های تلخ و بی‌صدا. چند دقیقه قبل، سه نفر از بچه‌های مدرسه من را وسط حیاط گیر انداخته بودند. مثل همیشه. هل دادن. مسخره کردن. خندیدن. انگار تمام دنیا برای خندیدن به من ساخته شده بود. یکی از آن‌ها گفته بود: "هی بیلی، اگه یه روز گم بشی کسی اصلاً متوجه میشه؟" همه خندیده بودند. و بدترین بخش ماجرا این بود که جوابش را می‌دانستم. نه. هیچ‌کس متوجه نمی‌شد. نفسی عمیق کشیدم. باران شدیدتر شد. برای لحظه‌ای چشم‌هایم را بستم. و درست همان لحظه... او را به یاد آوردم. ون. تنها کسی که یک روز باعث شده بود احساس کنم شاید واقعاً وجود دارم. شاید... شاید همه چیز از همان روز شروع شد. --- سال‌ها قبل. اولین روز مدرسه. من گوشه کلاس کنار پنجره نشسته بودم. همه با هم حرف می‌زدند. همه دوست داشتند. همه می‌خندیدند. به جز من. من فقط به بیرون نگاه می‌کردم. به درخت‌هایی که با باد تکان می‌خوردند. یادم می‌آید آرزو کرده بودم جای یکی از آن برگ‌ها بودم. بی‌هدف. بی‌صدا. و دور از آدم‌ها. ناگهان صدایی شنیدم. "اینجا کسی نشسته؟" سرم را بالا آوردم. پسری مقابلم ایستاده بود. موهای تیره. چشم‌هایی که انگار همیشه یک چیزی برای گفتن داشتند. قبل از اینکه جواب بدهم روی صندلی نشست. "عالیه. پس از الان اینجا جای منه." اخم کردم. "من نگفتم بشین." لبخند زد. "منم نپرسیدم." برای اولین بار بعد از مدت‌ها خنده‌ام گرفت. کوچک. خیلی کوچک. اما واقعی. همان روز اسمش را فهمیدم. ون. --- چند هفته بعد. سه نفر از بچه‌های کلاس من را در راهرو گیر انداخته بودند. یکی از آن‌ها کیفم را گرفته بود. دیگری دفترم را پاره می‌کرد. و بقیه فقط تماشا می‌کردند. مثل همیشه. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. هیچ‌کس اهمیت نمی‌داد. تا اینکه صدایی شنیده شد. "هی." همه برگشتند. ون آنجا ایستاده بود. آرام. بی‌تفاوت. انگار اصلاً از آن‌ها نمی‌ترسید. یکی از پسرها خندید. "مشکلی هست؟" ون شانه بالا انداخت. "آره." "چی؟" "حوصله ندارم قیافه‌هاتونو ببینم." برای چند ثانیه سکوت شد. بعد دعوا شروع شد. چیزی که یادم مانده مشت‌ها نیست. یا فریادها. چیزی که یادم مانده این است که برای اولین بار... یکی کنارم ایستاد. برای اولین بار کسی انتخابم کرد. آن روز وقتی از مدرسه بیرون می‌رفتیم پرسیدم: "چرا کمکم کردی؟" ون مدتی ساکت ماند. بعد گفت: "چون همه داشتن نگاه می‌کردن." "خب؟" "یکی باید یه کاری می‌کرد." سپس لبخند زد. "و چون تو خیلی غمگین به نظر می‌رسیدی." نمی‌دانستم چرا... اما آن جمله را هیچ‌وقت فراموش نکردم. --- بعد از آن تقریباً هر روز با هم بودیم. ناهار. کتابخانه. مسیر خانه. همه چیز. کم‌کم احساس کردم زندگی شاید آن‌قدرها هم بد نیست. شاید واقعاً می‌شود به یک نفر اعتماد کرد. شاید می‌شود کسی را داشت که ترکَت نکند. آن موقع نمی‌دانستم چقدر ساده‌لوحم. نمی‌دانستم آدم‌ها همیشه همان کسانی نیستند که فکر می‌کنیم. و نمی‌دانستم یک روز قرار است تمام زندگی‌ام حول یک سؤال بچرخد. سؤالی که سال‌ها رهایم نکرد باران همچنان می‌بارید. از روی زمین بلند شدم. لباسم را تکاندم و به رد خون روی بند انگشتم خیره شدم. عجیب بود. بعد از این همه سال هنوز درد مشت‌ها اذیتم نمی‌کرد. آدم به درد عادت می‌کند. به تحقیر هم. به تنهایی هم. اما بعضی چیزها... بعضی چیزها هیچ‌وقت عادی نمی‌شوند. نگاهم به پنجره ساختمان روبه‌رو افتاد. برای چند ثانیه چیزی دیدم که آنجا نبود. پسری با موهای تیره. لبخندی آرام. انگار سال‌ها پیش کنار همان پنجره ایستاده بود. پلک زدم. تصویر ناپدید شد. مثل همیشه. نفسم را بیرون دادم و آرام زیر لب گفتم: "هنوزم یادم هست..." خودم هم نمی‌دانستم منظورم چه بود. یک روز خاص؟ یک خاطره؟ یا یک آدم؟ فقط می‌دانستم هر وقت باران می‌بارد، ذهنم دوباره به همان روز برمی‌گردد. روزی که برای اولین بار او را دیدم. ون. و آن روز... هیچ‌کداممان نمی‌دانستیم قرار است چه بلایی سر زندگی‌مان بیاید. Part one
باران آرام به شیشه می‌خورد. صدای خنده‌شان هنوز توی گوشم بود. دستم می‌سوخت. لبم طعم خون می‌داد. روی زمین نشسته بودم و به کفش‌های گلی خودم خیره شده بودم. احمق... همیشه همین بودی. هیچ‌وقت نتونستی از خودت دفاع کنی. سرم را پایین انداختم و خندیدم. از آن خنده‌های تلخ و بی‌صدا. چند دقیقه قبل، سه نفر از بچه‌های مدرسه من را وسط حیاط گیر انداخته بودند. مثل همیشه. هل دادن. مسخره کردن. خندیدن. انگار تمام دنیا برای خندیدن به من ساخته شده بود. یکی از آن‌ها گفته بود: "هی بیلی، اگه یه روز گم بشی کسی اصلاً متوجه میشه؟" همه خندیده بودند. و بدترین بخش ماجرا این بود که جوابش را می‌دانستم. نه. هیچ‌کس متوجه نمی‌شد. نفسی عمیق کشیدم. باران شدیدتر شد. برای لحظه‌ای چشم‌هایم را بستم. و درست همان لحظه... او را به یاد آوردم. ون. تنها کسی که یک روز باعث شده بود احساس کنم شاید واقعاً وجود دارم. شاید... شاید همه چیز از همان روز شروع شد. --- سال‌ها قبل. اولین روز مدرسه. من گوشه کلاس کنار پنجره نشسته بودم. همه با هم حرف می‌زدند. همه دوست داشتند. همه می‌خندیدند. به جز من. من فقط به بیرون نگاه می‌کردم. به درخت‌هایی که با باد تکان می‌خوردند. یادم می‌آید آرزو کرده بودم جای یکی از آن برگ‌ها بودم. بی‌هدف. بی‌صدا. و دور از آدم‌ها. ناگهان صدایی شنیدم. "اینجا کسی نشسته؟" سرم را بالا آوردم. پسری مقابلم ایستاده بود. موهای تیره. چشم‌هایی که انگار همیشه یک چیزی برای گفتن داشتند. قبل از اینکه جواب بدهم روی صندلی نشست. "عالیه. پس از الان اینجا جای منه." اخم کردم. "من نگفتم بشین." لبخند زد. "منم نپرسیدم." برای اولین بار بعد از مدت‌ها خنده‌ام گرفت. کوچک. خیلی کوچک. اما واقعی. همان روز اسمش را فهمیدم. ون. --- چند هفته بعد. سه نفر از بچه‌های کلاس من را در راهرو گیر انداخته بودند. یکی از آن‌ها کیفم را گرفته بود. دیگری دفترم را پاره می‌کرد. و بقیه فقط تماشا می‌کردند. مثل همیشه. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. هیچ‌کس اهمیت نمی‌داد. تا اینکه صدایی شنیده شد. "هی." همه برگشتند. ون آنجا ایستاده بود. آرام. بی‌تفاوت. انگار اصلاً از آن‌ها نمی‌ترسید. یکی از پسرها خندید. "مشکلی هست؟" ون شانه بالا انداخت. "آره." "چی؟" "حوصله ندارم قیافه‌هاتونو ببینم." برای چند ثانیه سکوت شد. بعد دعوا شروع شد. چیزی که یادم مانده مشت‌ها نیست. یا فریادها چیزی که یادم مانده این است که برای اولین بار... یکی کنارم ایستاد. برای اولین بار کسی انتخابم کرد. آن روز وقتی از مدرسه بیرون می‌رفتیم پرسیدم: "چرا کمکم کردی؟" ون مدتی ساکت ماند. بعد گفت: "چون همه داشتن نگاه می‌کردن." "خب؟" "یکی باید یه کاری می‌کرد." سپس لبخند زد. "و چون تو خیلی غمگین به نظر می‌رسیدی." نمی‌دانستم چرا... اما آن جمله را هیچ‌وقت فراموش نکردم. --- بعد از آن تقریباً هر روز با هم بودیم. ناهار. کتابخانه. مسیر خانه. همه چیز. کم‌کم احساس کردم زندگی شاید آن‌قدرها هم بد نیست. شاید واقعاً می‌شود به یک نفر اعتماد کرد. شاید می‌شود کسی را داشت که ترکت نکند. آن موقع نمی‌دانستم چقدر ساده‌لوحم. نمی‌دانستم آدم‌ها همیشه همان کسانی نیستند که فکر می‌کنیم. و نمی‌دانستم یک روز قرار است تمام زندگی‌ام حول یک سؤال بچرخد. سؤالی که سال‌ها رهایم نکرد باران همچنان می‌بارید. از روی زمین بلند شدم. لباسم را تکاندم و به رد خون روی بند انگشتم خیره شدم. عجیب بود. بعد از این همه سال هنوز درد مشت‌ها اذیتم نمی‌کرد. آدم به درد عادت می‌کند. به تحقیر هم. به تنهایی هم. اما بعضی چیزها... بعضی چیزها هیچ‌وقت عادی نمی‌شوند. نگاهم به پنجره ساختمان روبه‌رو افتاد. برای چند ثانیه چیزی دیدم که آنجا نبود. پسری با موهای تیره. لبخندی آرام. انگار سال‌ها پیش کنار همان پنجره ایستاده بود. پلک زدم. تصویر ناپدید شد. مثل همیشه. نفسم را بیرون دادم و آرام زیر لب گفتم: "هنوزم یادم هست..." خودم هم نمی‌دانستم منظورم چه بود. یک روز خاص؟ یک خاطره؟ یا یک آدم؟ فقط می‌دانستم هر وقت باران می‌بارد، ذهنم دوباره به همان روز برمی‌گردد. روزی که برای اولین بار او را دیدم. ون. و آن روز... هیچ‌کداممان نمی‌دانستیم قرار است چه بلایی سر زندگی‌مان بیاید. Part one
عاا درضمن راوی داستان توی همه ی صحنه ها baily عه.
بدون هیچ اغراقی عالی بود
باران هنوز از روی آسفالت بالا می‌زد. دستم را در جیبم فرو بردم و به سمت مدرسه راه افتادم. همان راه همیشگی. اما هیچ‌چیز دیگر “همیشگی” نبود. از وقتی اون اتفاق در حیاط افتاده بود، صداها بیشتر شده بودند. نه صدای آدم‌ها… صدای ذهنم. "باز هم ضعیف بودی." "هیچ‌وقت تغییر نمی‌کنی." ایستادم. سرم را بالا گرفتم. جلوی در مدرسه چند لحظه مکث کردم. انگار ساختمان هم مرا می‌شناخت… و مثل بقیه از من خوشش نمی‌آمد. --- کلاس شیمی. بوی تیز مواد توی هوا بود. معلم داشت درباره جدول مندلیف حرف می‌زد. من اما به تخته نگاه نمی‌کردم. به ردیف‌ها نگاه می‌کردم. منظم. بی‌احساس. هر عنصر سر جای خودش. همه‌چیز دقیق. همه‌چیز کنترل‌شده. صدایی کنارم آمد. "بازم زل زدی به جدول مندلیف؟" ون بود. مثل همیشه بدون اینکه منتظر جواب بماند، نشست. دفترم را ورق زد. "تو زیادی به چیزایی فکر می‌کنی که لازم نیست." پوزخند زدم. "مثل چی؟" نگاهی کوتاه به تخته انداخت. "مثل اینکه چرا همه چیز باید معنی داشته باشه." سکوت کوتاهی افتاد. بعد آرام گفت: "بعضی چیزا فقط هستن. همین." نمی‌دانستم چرا، اما آن جمله در ذهنم ماند. --- زنگ تفریح. حیاط شلوغ بود. خنده‌ها. هل دادن‌ها. همان چرخه همیشگی. اما این بار چیزی فرق داشت. روی زمین کنار سطل زباله یک برگه افتاده بود. رفتم سمتش. روی آن چند نماد نوشته شده بود: Na — Te— U فقط همین. هیچ توضیحی نبود. هیچ امضایی. فقط سه حرف. خیره شدم. نمی‌دانستم چرا، اما حس کردم کسی دارد نگاهم می‌کند. سرم را بالا آوردم. ون آن طرف حیاط ایستاده بود. اما نگاهش به من نبود. به زمین بود. --- بعد از مدرسه. کنار در خروجی ایستاده بودیم. گفتم: "این‌ها چی بودن؟" ون شانه بالا انداخت. "چی؟" "اون نمادها." برای اولین بار مکث کرد. کمی طولانی‌تر از حد معمول. بعد گفت: "شاید یکی فقط حوصله‌ش سر رفته بوده." و راه افتاد. اما من هنوز به آن برگه فکر می‌کردم. چیزی در آن اشتباه بود. یا شاید.. --- شب. روی تخت دراز کشیده بودم. نور خیابان از پرده رد می‌شد. چشم‌هایم را بستم. و برای اولین بار فهمیدم چیزی در حال تغییر است. نه در مدرسه. نه در بقیه. در خودم. چیزی که هنوز اسم نداشت. اما داشت بیدار می‌شد. و آن لحظه هیچی نمی‌دانستم… که این فقط شروع یک الگوست. الگویی که هیچ‌کس قرار نبود اولش را بفهمد. جز من. Part 2
چابش کن بنظرم محشره >>>>
زیادی اینجا جدیدا ساکته
قسمت سوم: «اولین مهره» آن شب خوابم نبرد. برگه‌ای که رویش نوشته شده بود: Na — Te — U مدام جلوی چشمم ظاهر می‌شد. هر بار سعی می‌کردم معنی‌ای برایش پیدا کنم. اما هیچ‌چیز کنار هم جور درنمی‌آمد. شاید ون راست می‌گفت... شاید فقط یک شوخی بی‌معنی بود. اما دلم قبول نمی‌کرد. --- صبح روز بعد، زودتر از همیشه به مدرسه رسیدم. حیاط تقریباً خالی بود. فقط یک نفر روی نیمکت کنار باغچه نشسته بود. ون. یک صفحه شطرنج کوچک روی پاهایش گذاشته بود. بی‌آنکه سرش را بالا بیاورد، گفت: «بالاخره اومدی.» کنارش نشستم. نگاهش هنوز روی صفحه بود. --- «بلدی شطرنج بازی کنی؟» شانه بالا انداختم. «یه کم...» لبخند کمرنگی زد. «خوبه. پس از امروز جدی یادش می‌گیری.» --- اولین مهره را جلو برد. «سفید همیشه اولین حرکت رو انجام می‌ده.» به مهره‌ها نگاه کردم. همه سر جای خودشان بودند. منظم. دقیق. درست مثل جدول مندلیف. بی‌اختیار گفتم: «اینا هم مثل عنصرها هستن... هرکدوم جای خودشون دارن.» ون نگاهم کرد. بعد لبخند زد «بالاخره یکی پیدا شد که اینو بفهمه.» بازی شروع شد. تقریباً ده دقیقه بیشتر دوام نیاوردم. ون خیلی راحت ماتم کرد. با تعجب خندیدم. «اصلاً نفهمیدم کی باختم.» ون مهرهٔ وزیر را برداشت و بین انگشت‌هایش چرخاند. «شطرنج فقط نگاه کردن به حرکت بعدی نیست.» بعد به چشم‌هایم نگاه کرد. «باید الگوها رو ببینی.» «الگوها؟» «آره...» با انگشت چند حرکت روی صفحه نشان داد. «همه دنبال آخرین حرکتن... اما برنده کسیه که از همون حرکت اول، الگو رو پیدا کنه.» آن جمله... بی‌دلیل در ذهنم ماند. درست مثل حرف دیروزش زنگ کلاس که خورد، صفحه را جمع کرد. وقتی از روی نیمکت بلند شد، چیزی از جیبش بیرون افتاد. یک زنجیر نقره‌ای. پلاک کوچکی به آن وصل بود. روی پلاک فقط دو حرف حک شده بود. B.V زنجیر را برداشتم. «مال توئه.» ون چند ثانیه به آن خیره شد. بعد آرام آن را از دستم گرفت. لبخندش این بار فرق داشت. غمگین‌تر بود «نه...» «هنوز مال من نیست.» متعجب نگاهش کردم. «پس مال کیه؟» لبخند زد. «وقتی زمانش برسه... می‌فهمی.» و زنجیر را دوباره داخل جیبش گذاشت. --- تمام روز ذهنم درگیر دو چیز بود. سه عنصر روی آن برگه. و آن زنجیر. نمی‌دانستم چرا... اما حس می‌کردم هر دو به یک راز وصل‌اند. رازی که هنوز هیچ‌کداممان آمادهٔ فهمیدنش نبودیم. --- وقتی مدرسه تعطیل شد، کنار در خروجی ایستادیم. ون به آسمان ابری نگاه کرد و گفت: «بیلی...» «هوم؟» «اگه یه روز از هم دور شدیم...» اخم کردم. «چرا باید همچین اتفاقی بیفته؟» چند لحظه سکوت کرد. بعد لبخند همیشگی‌اش را زد. «هیچی... ولش کن.» و راه افتاد من همان‌جا ایستادم. به رفتنش نگاه کردم. و برای اولین بار... ترسیدم بی‌آنکه دلیلش را بدانم.
بعضی روزها را آدم یادش نمی‌ماند. اما بعضی روزها... حتی سال‌ها بعد هم با تمام جزئیاتشان در ذهن می‌مانند. آن روز یکی از همان روزها بود. --- باران شدیدی می‌بارید. زنگ آخر خورده بود و بیشتر بچه‌ها رفته بودند. من کنار پنجره کلاس نشسته بودم و به قطره‌هایی نگاه می‌کردم که روی شیشه سر می‌خوردند. ناگهان صدایی پشت سرم آمد. "هنوز اینجایی؟" برگشتم. ون بود. کیفش را روی یکی از میزها انداخت. گفتم: "منتظرم بارون کم بشه." "تا فردا هم کم نمیشه." بعد بدون اجازه کنارم نشست. مثل همیشه. انگار صندلی کنار من از اول مال او بود. --- چند دقیقه هیچ‌کدام حرفی نزدیم. سکوت عجیبی بین ما بود. اما از آن سکوت‌هایی که آزاردهنده نیست. راحت است. آرام است. مثل نشستن زیر سایه یک درخت. ون ناگهان گفت: "تا حالا به این فکر کردی اگه هیچ‌کس تو دنیا نباشه چی میشه؟" اخم کردم. "سوال عجیبیه." خندید. "جواب بده." شانه بالا انداختم. "فرقی نمیکنه." "دروغ میگی." "نه." "آره." به طرفم خم شد. "تو از تنهایی میترسی." برای لحظه‌ای چیزی نگفتم. چون حق با او بود. --- ون لبخند زد. بعد از جیبش یک شکلات درآورد. نصفش را خودش خورد. نصف دیگر را روی میزم گذاشت. "بگیر." "نمیخوام." "بگیر." "گفتم نمیخوام." "خب منم گفتم بگیر." پوزخند زدم. او هم خندید. و برای اولین بار بعد از مدت‌ها... من هم خندیدم. واقعی. بدون اینکه مجبور باشم. --- هوا کم‌کم تاریک شده بود. ون از پنجره بیرون را نگاه کرد. بعد ناگهان پرسید: "بیلی." "هوم؟" "فکر میکنی ده سال دیگه کجا باشیم؟" "نمیدونم." "منم نمیدونم." کمی سکوت کرد. بعد آرام گفت: "فقط امیدوارم هنوز دوست باشیم." نگاهش کردم. او هنوز به بیرون خیره بود. انگار خودش هم نمی‌دانست چرا این حرف را زده. اما من آن لحظه را هرگز فراموش نکردم. --- وقتی بالاخره باران کمتر شد، از مدرسه بیرون آمدیم. خیابان تقریباً خالی بود. ون ناگهان وسط راه ایستاد. "یه چیزی نشونت بدم؟" قبل از اینکه جواب بدهم، به سمت یک دیوار قدیمی دوید. با ماژیک مشکی چیزی روی آجرها نوشت. بعد کنار رفت. دو حرف بود. B + V اخم کردم. "این دیگه چیه؟" خندید. "مدرک." "مدرک چی؟" "که یه روز اینجا بودیم." "احمقانه‌ست." "شاید." سپس لبخند زد. "ولی قشنگه." --- آن شب وقتی به خانه برگشتم، برای اولین بار حس کردم شاید... شاید زندگی آن‌قدرها هم بد نباشد. شاید اگر یک نفر کنارت باشد... بتوانی تحملش کنی. آن موقع نمی‌دانستم. نمی‌دانستم بعضی از آدم‌ها آن‌قدر در قلبت ریشه می‌کنند که بعد از رفتنشان... جای خالی‌شان از خودشان بزرگ‌تر می‌شود. و من هنوز خبر نداشتم که سال‌ها بعد... دقیقاً همین جای خالی قرار است چه بلایی سرم بیاورد. Part 3