eitaa logo
𝔅𝙖r𝙣𝙚𝙮𝙨 𝔉𝙪𝙣 𝙝𝙤𝙪𝙨𝙚'
66 دنبال‌کننده
238 عکس
10 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
بعضی روزها را آدم یادش نمی‌ماند. اما بعضی روزها... حتی سال‌ها بعد هم با تمام جزئیاتشان در ذهن می‌مانند. آن روز یکی از همان روزها بود. --- باران شدیدی می‌بارید. زنگ آخر خورده بود و بیشتر بچه‌ها رفته بودند. من کنار پنجره کلاس نشسته بودم و به قطره‌هایی نگاه می‌کردم که روی شیشه سر می‌خوردند. ناگهان صدایی پشت سرم آمد. "هنوز اینجایی؟" برگشتم. ون بود. کیفش را روی یکی از میزها انداخت. گفتم: "منتظرم بارون کم بشه." "تا فردا هم کم نمیشه." بعد بدون اجازه کنارم نشست. مثل همیشه. انگار صندلی کنار من از اول مال او بود. --- چند دقیقه هیچ‌کدام حرفی نزدیم. سکوت عجیبی بین ما بود. اما از آن سکوت‌هایی که آزاردهنده نیست. راحت است. آرام است. مثل نشستن زیر سایه یک درخت. ون ناگهان گفت: "تا حالا به این فکر کردی اگه هیچ‌کس تو دنیا نباشه چی میشه؟" اخم کردم. "سوال عجیبیه." خندید. "جواب بده." شانه بالا انداختم. "فرقی نمیکنه." "دروغ میگی." "نه." "آره." به طرفم خم شد. "تو از تنهایی میترسی." برای لحظه‌ای چیزی نگفتم. چون حق با او بود. --- ون لبخند زد. بعد از جیبش یک شکلات درآورد. نصفش را خودش خورد. نصف دیگر را روی میزم گذاشت. "بگیر." "نمیخوام." "بگیر." "گفتم نمیخوام." "خب منم گفتم بگیر." پوزخند زدم. او هم خندید. و برای اولین بار بعد از مدت‌ها... من هم خندیدم. واقعی. بدون اینکه مجبور باشم. --- هوا کم‌کم تاریک شده بود. ون از پنجره بیرون را نگاه کرد. بعد ناگهان پرسید: "بیلی." "هوم؟" "فکر میکنی ده سال دیگه کجا باشیم؟" "نمیدونم." "منم نمیدونم." کمی سکوت کرد. بعد آرام گفت: "فقط امیدوارم هنوز دوست باشیم." نگاهش کردم. او هنوز به بیرون خیره بود. انگار خودش هم نمی‌دانست چرا این حرف را زده. اما من آن لحظه را هرگز فراموش نکردم. --- وقتی بالاخره باران کمتر شد، از مدرسه بیرون آمدیم. خیابان تقریباً خالی بود. ون ناگهان وسط راه ایستاد. "یه چیزی نشونت بدم؟" قبل از اینکه جواب بدهم، به سمت یک دیوار قدیمی دوید. با ماژیک مشکی چیزی روی آجرها نوشت. بعد کنار رفت. دو حرف بود. B + V اخم کردم. "این دیگه چیه؟" خندید. "مدرک." "مدرک چی؟" "که یه روز اینجا بودیم." "احمقانه‌ست." "شاید." سپس لبخند زد. "ولی قشنگه." --- آن شب وقتی به خانه برگشتم، برای اولین بار حس کردم شاید... شاید زندگی آن‌قدرها هم بد نباشد. شاید اگر یک نفر کنارت باشد... بتوانی تحملش کنی. آن موقع نمی‌دانستم. نمی‌دانستم بعضی از آدم‌ها آن‌قدر در قلبت ریشه می‌کنند که بعد از رفتنشان... جای خالی‌شان از خودشان بزرگ‌تر می‌شود. و من هنوز خبر نداشتم که سال‌ها بعد... دقیقاً همین جای خالی قرار است چه بلایی سرم بیاورد. Part 3
اره بفروش تازه این دوران کتاب گرونههه 💰💰