eitaa logo
باران | پند و حکایت 📚
22.2هزار دنبال‌کننده
630 عکس
571 ویدیو
2 فایل
پند و حکایت: 📚 خِرد، میراثی است که به شما می‌رسد. ✨ واکاوی حکمت در آینه‌ی داستان. 🌐 کلوب هلدینگ باران: 🆔 https://eitaa.com/Baran_Holding/7 با ما همراه باشید🙏🏼
مشاهده در ایتا
دانلود
«نجواهای زیر باران» (قسمت ۱۰ از ۱۰ - پایانی) ​صدای بسته شدن در، مثل ضربه‌ای سهمگین بر قلب آبان فرود آمد. اشک‌ها بی‌امان روی گونه‌هایش می‌ریختند. او باور نمی‌کرد مردی که حاضر شده بود در دل آتش و دریا برای نجاتش جان بدهد، حالا به خاطر ثروت و آبروی خانوادگی او را تنها بگذارد. ​پیرمرد عصایش را بر زمین زد و زیر لب گفت: «همه‌ی آدم‌ها در نهایت ثروت را انتخاب می‌کنند دخترم...» اما آبان هیچ نمی‌شنید؛ صدای شکستن تک‌تک رویاهایش از صدای بارانی که پشت پنجره بیمارستان می‌بارید بلندتر بود. ​سه روز گذشت. آبان مرخص شده بود و روی نیمکتی در همان بوستان قدیمی نزدیک هلدینگ باران نشسته بود؛ جایی که اولین بار دانیال را دیده بود. باران ملایمی می‌بارید. آبان در سکوت به قطرات آب روی چترش نگاه می‌کرد که ناگهان سایه‌ای آشنا روبرویش ایستاد. ​آبان سرش را بالا آورد. دانیال با همان کت تیره‌رنگ و چهره‌ای خسته اما آرام بالای سرش بود. او دیگر آن لباس‌های لوکس و ژست معمار مغرور را نداشت. ​آبان با بغض و لحنی تلخ گفت: «آمدی ثروت و هلدینگت را به رخ بکشی آقای مهندس؟» ​دانیال به آرامی روی نیمکت خیس و کنار آبان نشست. دستش را وارد جیبش کرد و برگه رسمی و تمبرخورده‌ای را بیرون آورد و به دست آبان داد. آبان با تعجب به برگه نگاه کرد؛ سند انتقال کامل تمامی دارایی‌ها، سهام هلدینگ باران و املاک خانوادگی دانیال به نام آبان و مادرش بود! ​چشمان آبان گشاد شد: «این... این چیست دانیال؟ تو همه‌چیز را واگذار کردی؟!» ​دانیال نگاه نافذش را به چشمان آبان دوخت و لبخندی تلخ و شیرین زد: «آن روز در بیمارستان وقتی بیرون رفتم، نرفتم که تو را ترک کنم آبان... رفتم تا برای همیشه این بازی کثیف پول و شرط‌وشروط‌ها را تمام کنم. من تمام اموال، هلدینگ و ثروتم را به تو و مادرت بخشیدم تا هیچ شرطی، هیچ وصیت‌نامه‌ای و هیچ قانونی نتواند مانع ما بشود. مادرت را هم پیدا کردم؛ او الان در یک کلینیک مجهز در شمال کشور تحت درمان است و دکترها می‌گویند به زودی حافظه‌اش را به دست می‌آورد.» ​آبان خشکش زده بود. اشک در چشمانش حلقه زد: «اما تو... تو حالا هیچ‌چیز نداری دانیال! تمام زندگی‌ات، تلاش‌هایت...» ​دانیال جعبه مخملین حلقه را از جیبش بیرون آورد، آن را باز کرد و جلوی آبان گرفت. دست لرزان آبان را در دستش فشرد و با صدایی گرم و لبریز از عشق گفت: «من تا قبل از دیدن تو فقط سنگ و آهن داشتم آبان... اما تو به من یاد دادی که زندگی بدون عشق، فقط یک سازه بی‌روح است. من ثروت دنیا را دادم تا ثروت واقعی‌ام را داشته باشم. من هیچی ندارم، مگر قلبی که فقط برای تو می‌تپد.» ​باران شدت گرفت، اما گرمای نگاه دانیال تمام وجود آبان را لبریز از امنیت کرد. آبان با لبخندی از میان اشک‌هایش، سرش را به نشانه تایید تکان داد. دانیال حلقه را بر انگشت او ساخت و آبان را محکم در آغوش کشید. ​زیر نجواهای نرم و آرام باران، دو قلبی که از میان تاریکی، کینه و رازها گذشته بودند، سرانجام در آرامش مطلق به یکدیگر رسیدند. پایان ​🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
20.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حکایت زیبا رو بشنوید🌹 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
❤️ حکایت مهربانی پسرکی هر روز هنگام رفتن به مدرسه، یک قرص نان تازه برای پیرزنی که تنها زندگی می‌کرد می‌خرید و بی‌صدا پشت در خانه‌اش می‌گذاشت. دوستی از او پرسید: «چرا هر روز این کار را می‌کنی؟ مگر او چه چیزی به تو می‌دهد؟» پسرک لبخندی زد و گفت: «شاید چیزی به دستم نرسد، اما هر بار که لبخندش را می‌بینم، حس می‌کنم دنیا جای بهتری شده است.» پیرزن هر روز برای آن پسر دعا می‌کرد و می‌گفت: «خدایا، دلش را همیشه شاد نگه دار؛ همان‌طور که دل مرا شاد کرد.» نتیجه: مهربانی همیشه با کارهای بزرگ آغاز نمی‌شود؛ گاهی یک رفتار کوچک، می‌تواند امید را به دل انسانی برگرداند و دنیا را زیباتر کند. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🍂 حکایت سکوت روزی جوانی آشفته‌حال نزد استادی خردمند رفت و با ناراحتی گفت: «ذهنم آرام نمی‌گیرد. از حرف مردم، اتفاق‌های گذشته و نگرانیِ آینده خسته شده‌ام. هرچه بیشتر فکر می‌کنم، بیشتر سردرگم می‌شوم. راه آرامش چیست؟» استاد بدون آنکه پاسخی بدهد، لیوانی را از آب و خاک پر کرد و آن را جلوی شاگرد گذاشت. سپس با قاشقی آب را هم زد تا گل‌ولای در تمام لیوان پخش شود. از شاگرد پرسید: «الان چه می‌بینی؟» جوان گفت: «آبی تیره و گل‌آلود که هیچ چیز در آن پیدا نیست.» استاد لبخندی زد و گفت: «حالا فقط چند دقیقه صبر کن.» آن‌ها در سکوت نشستند. نه کسی حرفی زد و نه کسی لیوان را تکان داد. پس از چند دقیقه، گل‌ولای آرام‌آرام ته‌نشین شد و آب دوباره شفاف و زلال شد. استاد لیوان را برداشت و گفت: «من کاری نکردم؛ فقط اجازه دادم آب آرام بگیرد. ذهن انسان هم همین‌گونه است. وقتی با هر اتفاقی آشفته می‌شوی، وقتی برای هر حرفی عجولانه واکنش نشان می‌دهی، حقیقت را نمی‌بینی. اما اگر کمی سکوت کنی، صبر داشته باشی و به خودت فرصت بدهی، بسیاری از نگرانی‌ها خودشان ته‌نشین می‌شوند و راه درست را خواهی دید.» آن روز، شاگرد فهمید که همیشه لازم نیست برای حل هر مسئله‌ای بجنگد یا عجله کند؛ گاهی بهترین تصمیم، بعد از چند دقیقه سکوت و آرامش گرفته می‌شود. نتیجه: سکوت، نشانه‌ی ضعف نیست؛ گاهی بزرگ‌ترین نشانه‌ی خرد است. ذهنی که آرام باشد، حقیقت را روشن‌تر می‌بیند و تصمیم‌های بهتری می‌گیرد. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌿 پند امروز | ارزش زمان آدم‌های موفق، همیشه باهوش‌تر از دیگران نیستند؛ فقط بهتر می‌دانند که زمان، تنها سرمایه‌ای است که هرگز برنمی‌گردد. اگر امروز کاری را می‌توانی انجام دهی، آن را به فردا نسپار. هر روزی که می‌گذرد، فرصتی است که یا از آن پلی برای آینده می‌سازی، یا حسرتی برای گذشته. ✨ یادمان باشد: زندگی از روزهای بزرگ ساخته نشده؛ از همان تصمیم‌های کوچک و درستی ساخته شده که هر روز می‌گیریم. 🌱 پند: «کسی که قدر لحظه‌هایش را بداند، دیر یا زود قدر زندگی‌اش را هم خواهد دانست.» 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
حکایت پادشاه و مرد خداترس 👑✨ ​پادشاهی به دیدن عارف و پرهیزگاری رفت که دور از غوغای دنیا در خلوت مشغول عبادت بود. ​پادشاه پس از احوالپرسی از او پرسید: «ای مرد خدا! آیا هرگز در خلوت و مناجاتت مرا هم یاد می‌کنی؟» 💭 ​عارف لبخندی زد و گفت: «بله! هر زمان که خدا را فراموش می‌کنم، تو را به یاد می‌آورم!» ​پادشاه شگفت‌زده شد. عارف ادامه داد: «چون وقتی عظمت بی‌پایان خدا در دلم باشد، جایی برای یاد غیرِ او نیست. اما هرگاه از یاد خدا غافل شوم، سرگرم عظمتِ ظاهریِ تاج و تختِ تو می‌شوم!» 🌿 ​💡 نکته: وقتی انسان عظمت حقیقی خدا را فراموش کند، سرگرم عظمتِ پوشالیِ آدم‌ها و دارایی‌های دنیا می‌شود. 🌟 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌙 شب بخیر... هر روز، حکایتی برای آموختن دارد؛ اگر امروز لبخندی کاشتی، مهربانی دیدی یا حتی از اشتباهی درس گرفتی، بدان که روزت بیهوده نگذشته است. غم‌ها را به خدا بسپار، دل را از کینه خالی کن و با امید چشم‌هایت را ببند. فردا، فرصتی تازه برای نوشتن زیباترین حکایت زندگی توست. شبتان آرام، دلتان روشن و خوابتان شیرین. ✨🤍 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
داستان مراد نصیحت دوم: «در کار دیگران و آنچه به تو مربوط نیست فضولی نکن تا ضرر نبینی.» نصیحت سوم: «هیچ‌گاه در اوج خشم و عصبانیت تصمیم نگیر و دست به کاری نزن. ابتدا خشمت را فرو ببر و صبور باش.» حاج صالح سپس نان بزرگی از شالش درآورد و به مراد داد: «این نان را با خودت ببر و تا زمانی که به خانه‌ات نرسیدی و کنار زن و فرزندت ننشستی، آن را باز نکن و نخور.» مراد نان را گرفت، تشکر کرد و دوباره راهی شد. 🎭 پارت دوم: معجزهٔ نصیحت‌های اول و دوم چند روز از سفر مراد گذشت. در میان راه به یک دوراهی رسید. چند مسافر دیگر هم آنجا بودند. یکی از آن‌ها گفت: «راه اصلی دو روز طول می‌کشد، اما اگر از راه کوره-راه و کوهستانی برویم، تا امشب می‌رسیم.» همه مسافران به سمت راه فرعی رفتند و مراد را هم صدا زدند. مراد خواست دنبالشان برود، اما ناگهان یاد نصیحت اول حاج صالح افتاد: «از راه اصلی خارج نشو.» مراد مسیرش را جدا کرد و از راه طولانی اما اصلی رفت. فردا غروب وقتی مراد به آبادی بعدی رسید، شنید که راهزنان در مسیر کوهستانی به مسافران حمله کرده، همه را لخت کرده و کشته‌اند. مراد اشک در چشمانش حلقه زد و به روح پاک حاج صالح درود فرستاد. شب بعد، مراد به مسافرخانه‌ای قدیمی رسید تا بماند. نیمه‌های شب با صدای آه و ناله از خواب بیدار شد. از سوراخ در دید که صاحب مسافرخانه در حال کشیدن جثه بی‌جان انسانی در حیاط است. مراد بسیار ترسید و خواست داد و فریاد کند یا برود جلو و بپرسد چه شده، اما ناگهان نصیحت دوم حاج صالح در گوشش زنگ زد: «در کار دیگران فضولی نکن.» او سرش را روی بالش گذاشت و خودش را به خواب زد. صبح هنگام خروج، صاحب مسافرخانه جلویش را گرفت و گفت: «دیشب صدایی نشنیدی؟ چیزی ندیدی؟» مراد با آرامش گفت: «خیر، من ان‌قدر خسته بودم که تا صبح مثل سنگ خوابیدم.» صاحب مسافرخانه لبخندی زد و گفت: «خدا رو شکر! دیشب دزدی به خانه‌ام زده بود و او را کشتم. اگر دیشب فضولی می‌کردی یا سرک می‌کشیدی، مجبور بودم تو را هم بکشم!» مراد باز هم خدا را شکر کرد که نصیحت دوم جانش را نجات داده بود. پارت سوم بزن رو لینک زیر https://eitaa.com/joinchat/2123235837C58a1f703d4
سلام! 👋☀️ صبح قشنگتون بخیر و نیکی! 🌸✨ > 📜 حکایت کوتاه > پادشاهی به عابدی گفت: «از من چیزی بخواه!» > عابد گفت: «تو از من بخواه! من بی‌نیازم و تو اسیر و نیازمندِ ملکت!» 💡💎 ✨ یادآوری: ثروت واقعی، بی‌نیازیِ دل و آرامشِ روح است. ❤️🌱 امروزتون پر از حسِ خوب و آرامش! ☕️🕊️✨ 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
📜 ضرب‌المثل: «قناعت، توانگریِ بی‌پایان است.» ✨ معنی: یعنی ثروتمندترین انسان کسی نیست که مال و دارایی بیشتری دارد؛ بلکه کسی است که به داشته‌هایش راضی است و دلش آرامش دارد. آدمی که همیشه دنبال بیشتر خواستن باشد، حتی با داشتن ثروت زیاد هم احساس کمبود می‌کند؛ اما انسان قانع با کمترین امکانات هم احساس خوشبختی و آرامش دارد. 🌱 حاشیه و پیام: در زندگی، خواسته‌های انسان پایان ندارد؛ اگر دل به مال و مقام وابسته شود، همیشه در جست‌وجوی چیزی تازه خواهد بود. اما کسی که ارزش واقعی زندگی را در آرامش، محبت و رضایت قلبی می‌بیند، گنجی دارد که با هیچ ثروتی قابل مقایسه نیست. 💎 ثروت واقعی، پر بودنِ جیب نیست؛ آرام بودنِ دل است. ❤️ امیدوارم امروزتان پر از آرامش، رضایت و حس خوب باشد. ☕️🕊️ 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
پیش از قضاوت، کمی تأمل کن👌 پیش از آنکه از رفتار یا سخن کسی دلگیر شوی، لحظه‌ای درنگ کن. شاید پشت یک اخم، خستگیِ روزهای سخت پنهان باشد؛ شاید پشت یک سکوت، غمی باشد که توان گفتنش را ندارد، و شاید پشت یک تندی، زخمی باشد که هیچ‌کس از آن خبر ندارد. ما معمولاً فقط ظاهر زندگی آدم‌ها را می‌بینیم، نه داستانی را که در دلشان جریان دارد. به همین دلیل، قضاوت کردن آسان است، اما فهمیدن و همدلی کردن، نشانه‌ی بزرگیِ دل است. اگر نمی‌توانی باری از دوش کسی برداری، دست‌کم بار دیگری بر دوشش نگذار. گاهی یک لبخند، یک کلمه‌ی مهربان یا کمی صبوری، می‌تواند حال انسانی را دگرگون کند. ✨ یادمان باشد: پیش از قضاوت کردن، یک بار خودمان را جای طرف مقابل بگذاریم؛ شاید آن وقت، به جای سرزنش، مهربانی را انتخاب کنیم. 🤍🍃 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
سنگ سار اومدی بخون 📌 پارت اول: سایهٔ سنگینِ مرگ در چالهٔ خاکی سکوتِ مرگباری بر فضای بیابان حاشیهٔ شهر سایه انداخته بود. خورشید هنوز کاملاً طلوع نکرده بود، اما التهاب و گرما از دل زمین می‌جوشید. ساعت دقیقاً ۷:۳۰ صبح را نشان می‌داد. زنی، تا سینه درون چاله‌ای عمیق قرار گرفته بود؛ خروارها خاک سرد، تنِ لرزانش را در بر گرفته و فرصت هرگونه تحرکی را از او سلب کرده بود. مرد—شوهرش—با چهره‌ای افروخته و چشمانی که در آن‌ها آمیزه‌ای از خشم، جنون و شکست موج می‌زد، دست‌هایش را پر از سنگ‌های تیز و سنگین کرده بود. زن با صدایی بغض‌آلود که از میان گریه‌های بی‌امانش بیرون می‌آمد، التماس می‌کرد: «تو رو به خدا بس کن... من بی‌گناهم! به خاطراتمون رحم کن...» اما مرد کاملاً مسخ شده بود. با ضربه زدن به زمین و فریادهای کرکننده، روی سر خودش می‌کوفت و می‌گفت: «مگه من چی کم برات گذاشتم؟ مگه تمام زندگیمو به پات نریختم؟ تو آبروی منو بردی!» تلاطم شدید میان جمعیت حاضر موج می‌زد. عده‌ای با چشمانی پر از اشک فریاد می‌زدند «ببخش!» و عده‌ای دیگر با خشمی کور صدا سرمی‌دادند «قصاصش کن!». زن نگاهش را به چشمان بی‌رحم شوهرش دوخت و با آخرین رمق صدایش فریاد زد: «منو ببخش... اگه بدی کردم ببخش، اما بخاطر دختر کوچیکمون، بخاطر اون طفل معصوم بگذار زنده بمونم... قول میدم جبران کنم!» قاضی رو به مرد کرد و گفت: «آیا روی حُکمت اصرار داری؟» مرد با فریادی از ته دل گفت: «اجرا کن حاج‌آقا! فقط قصاص!» قاضی نگاهی به زن انداخت و پرسید: «وصیتی داری؟» زن نگاهمان کرد و با ناله‌ای سوزناک گفت: «فقط اجازه بدید برای آخرین بار... فقط یک‌بار دیگه به بچه‌ام شیر بدم...» ادامه پارت دوم در لینک زیر ... https://eitaa.com/joinchat/3545235789C4c623726db