eitaa logo
باران | پند و حکایت 📚
22.9هزار دنبال‌کننده
741 عکس
604 ویدیو
2 فایل
پند و حکایت: 📚 خِرد، میراثی است که به شما می‌رسد. ✨ واکاوی حکمت در آینه‌ی داستان. 🌐 کلوب هلدینگ باران: 🆔 https://eitaa.com/Baran_Holding/7 با ما همراه باشید🙏🏼
مشاهده در ایتا
دانلود
​💡 پند : هنرِ کنترلِ واکنش‌ها تو همیشه نمی‌توانی اتفاقات بیرونی، رفتار دیگران یا شرایط جامعه را کنترل کنی، اما همواره بر نحوه «واکنشِ خود» به آن اتفاقات سلطه داری. بخش زیادی از رنج‌های ما حاصلِ خودِ رویدادها نیستند، بلکه حاصلِ تعبیرها و بازخوردهای ذهنِ ما به آن رویدادها هستند. هنگام مواجهه با مشکلات، به جای آنکه بلافاصله با خشم و اضطراب پاسخ دهی، لختی مکث کن. این فاصله کوتاه میان «محرک» و «پاسخ»، همان جایی است که آرامش، حکمت و قدرت واقعیِ تو شکل می‌گیرد. 🗣️🌱🛡️ 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
باران | پند و حکایت 📚
کل‌کل با ۲۰۶ آلبالویی قسمت دهم از ۲۰ عملیاتِ معدل الف و معجزه‌ی جزوه‌های شبانه! کلمه‌ی «عشقمون» روی
کل‌کل با ۲۰۶ آلبالویی قسمت یازدهم از ۲۰ طوفانِ هوندا در محوطه‌ی کارخانه و اعترافِ بزرگ! هوا تاریک شده بود و چراغ‌های زردِ اتوبان تهران-کرج مثل ستاره‌های دنباله‌دار زیر چرخ‌های هوندا رد می‌شدند. صدای اگزوزِ موتور چنان غولی می‌داد که هر ماشینی تو مسیر بود، ناخودآگاه راه را باز می‌کرد تا «شاهِ هوندا» تاج‌گذاری کند! ترانه پشت سر من نشسته بود، کاپشن چرمم را محکم دو دستی چسبیده بود و با هر ترمز و پیچ، خنده‌های از ته دلش توی گوشم می‌پیچید. مقنعه‌اش را کامل درآورده بود و موهای خرمایی‌اش رقص‌کنان توی بادِ شبانه تاب می‌خورد. — «پیمان! بابام الان تو دفتر کارشه! اگه با این وضعیت با هوندا بریم تو محوطه مدیرتی، نگهبان درِ ورودی درمون رو می‌کنه!» من با یک نیشخندِ کشدار که از توی آینه بغل معلوم بود، دنده را دادم معکوس و گفتم: — «نگهبان؟ دایی‌جانِ نگهبانِ بابات خودش منو می‌شناسه! امروز تو کارنامه ترانه خانم معدل ۱۹/۵ ثبت شده؛ افتخارِ کارخونه‌ی لنت‌سازی و قطعات خودروئه! نگهبان باید جلوی هوندا خبردار بایسته!» موتور با یک گازِ وحشی از گیتِ حراستِ کارخانه گذشت. دایی‌جانِ نگهبان تا ما را دید، عینک ته استکانی‌اش را جابه‌جا کرد، دهنش باز ماند و خواست چیزی بگوید که من با یک بوقِ دوقلوی بلند و تک‌چرخِ کوتاهی رد شدم و داد زدم: «سلام ممد آقا! تبریک بگو دخترت معدل‌آلف شد!» موتور را دقیقاً روبه‌روی درِ شیشه‌ای ساختمانِ اداری، درست زیر پای «۲۰۶ آلبالوییِ» سهراب نگه داشتم! آره، ۲۰۶ سهراب هم آنجا پارک بود! مشخص بود آقا آمده پیشِ حاج‌آقا امیری (پدرِ ترانه) تا از قبل برای نامزدی و بلیتِ آلمان لابی کند! ترانه از موتور پیاده شد، نفسِ عمیقی کشید، کتانی‌های اسپرتش را مرتب کرد و با چشم‌هایی که از شوق و شیطنت برق می‌زد گفت: — «پیمان... قلـ‌بم داره می‌آد تو دهنم! سهراب اونجاست، بابا هم هست... اگه دعوا بشه چی؟» دست‌هام را تکان دادم، کاپشنم را روی شونه‌ام مرتب کردم و گفتم: — «دعوا؟! ما اومدیم فتح‌الفتوح کنیم خانم! بیا بریم تا ببینی شاهِ هوندا چطور سهرابِ فرانکفورتی رو تو زمین خودش شوت می‌کنه بیرون!» وارد لابیِ شیک و مرمرینِ ساختمان شدیم. منشیِ پدرِ ترانه با دیدنِ من که با کاپشنِ چرم، شلوارِ جینِ زاپ‌دار و کلاه کاسکتِ آبیِ توی دستم آمده بودم، خشکش زد! ترانه جلوتر رفت، درِ اتاقِ مدیریت را باز کرد و بدون اینکه در بزند، رفت داخل! منشی خواست جلویش را بگیرد که با یک چشمک گفتم: «خانم مهندسِ ارشدِ آمار تشریف آوردن، مزاحم نشید لطفاً!» توی اتاقِ بزرگ و مجللِ حاج‌آقا امیری، فضا سنگین بود. حاج‌آقا پشت میزِ چوب‌گردو نشسته بود و عینکِ مطالع‌اش را جابه‌جا می‌کرد. سهراب هم با کت‌وشلوارِ مارک‌دار و ادکلنِ تندش روی مبلِ چرمیِ راحتی نشسته بود و داشت با چایِ توی دستش بازی می‌کرد. با دیدنِ ما، سهراب پوزخندی زد و گفت: — «اِ... ترانه! باز این موتورسوار پیدا شد؟ مگه اینجا تعمیرگاهه که با قوطی‌کبریت میای؟» ترانه کارنامه‌ی چاپ‌شده‌ی دانشگاه را با یک حرکتِ محکم کوبید روی میزِ پدرش و با صدای بلند و قاطع گفت: — «بابا! اینم کارنامه‌ام! معدلم شد ۱۸/۷۵! آمار رو شدم ۱۹/۵! حالا سهراب‌خان و بلیتِ فرانکفورتش می‌تونن برگردن همونجایی که اومدن!» حاج‌آقا امیری عینک از چشمش برداشت، برگه را برداشت و نگاه کرد. چشم‌هایش از تعجب و افتخار گرد شد. سهراب از روی مبل پرید جلو، نگاهی به برگه انداخت و با لکنت گفت: — «ام... امکان نداره! این دختر اصلاً اهلِ درس نبود! حتماً تقلب کرده... این موتورسوارِ دوره گرد براش...» من تحمل نکردم. یک قدم رفتم جلو، دستم را گذاشتم روی لبه‌ی میزِ حاج‌آقا و با لبخندِ خونسردی گفتم: — «جنابِ سهرابِ فرانکفورتی! تو فرانکفورت شاید با پارتی و لیسانسِ کاغذی نمره بدن، اما اینجا تو ایران، شاهِ هوندا بالای سرِ دانشجو بوده! نمره حقِ ترانه خانمِ!» حاج‌آقا امیری نگاهی به من انداخت، نگاهی به ترانه و بعد لبخندِ بزرگی روی لب‌هایش نشست. از پشت میز بلند شد، دستش را گذاشت روی شانه‌ی من و با صدای محکمی گفت: — «پیمان‌پسر! من اول فکر می‌کردم تو فقط یک پسره موتور‌سوارِ شلوغ‌کاری، اما نشون دادی روی حرفت مردی! و ترانه... دخترم، بهت افتخار می‌کنم.» سهراب که دید همه‌چیز به نفعِ ما تمام شده، رنگش به سبزی زد، کیفِ سامسونت‌اش را برداشت، با غیظ گفت: «شماها دیوونه‌اید!» و با سرعت از اتاق زد بیرون! توی اتاق، سکوتِ شیرینی برقرار شد. ترانه نگاهِ عمیق و پر از عشقی به من انداخت. حاج‌آقا رو کرد به ما و گفت: — «خب... حالا که شرط انجام شد، امشب به افتخارِ این معدل، همگی دعوتید بهترین رستورانِ شمرون!» ترانه پرید بغلِ پدرش و بعد، چشمکِ ریزی به من زد. ما دو نفر توی دلِ کارخانه، زیر نورِ مهتاب، فاتحانِ واقعیِ این قصه بودیم...
​🎙️ سخن بزرگان: شهامتِ خود بودن ​«بزرگ‌ترین شجاعت این است که در دنیایی که مدام تلاش می‌کند تو را به فردی دیگر تبدیل کند، خودت باقی بمانی و از اصالتِ خویش دفاع کنی.» — آلبر کامو 📖🕊️ ​این سخن ارزشمند به ما یادآوری می‌کند که تقلید از دیگران و نقاب زدن برای جلب رضایت جامعه، روح انسان را فرسوده می‌سازد. زیباییِ حقیقیِ زندگی در تفاوت‌ها و اصالتی است که هر فرد در مسیرِ منحصر‌به‌فردِ خود به نمایش می‌گذارد. 🏆⚡ 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
15.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مانع🌿 گاهی بزرگترین چیزی که به نظر میرسه شد راه ماس همون چیزیه که میتونه مسیر زندگیمون رو تغییر بده اگه جای این روستایی بودی سنگ رو کنار میزدی یا مثل بقیه از کنارش رد میشدی؟ 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
​📚 حکایت : حکیم و مرد شاکی مردی همواره از سختی‌های زندگی، گرفتاری‌ها و بدشانسی‌هایش نزد حکیمی گلایه می‌کرد. روزی حکیم مشتی نمک در لیوانی آب ریخت و به مرد گفت: «این را بنوش.» مرد جرعه‌ای خورد و با اکراه آن را بیرون ریخت و گفت: «بسیار شور و غیرقابل تحمل است!» ​سپس حکیم مرد را به کنار دریاچه‌ای در همان نزدیکی برد، همان مقدار نمک را در آب دریاچه ریخت و گفت: «حال از آب دریاچه بنوش.» مرد نوشید و گفت: «گوئرا و مطبوع است.» حکیم رو به او کرد و گفت: «رنج‌های زندگی مانند این نمک ثابت هستند، اما تلخیِ آن بستگی به این دارد که تو چقدر ظرفیتِ وجودی‌ات را بزرگ کرده باشی. به جای آرزوی کم شدنِ سختی‌ها، ظرفیتِ روحی و ظرفِ وجودت را گسترش بده.» 🌊🧂🌾 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
​💡 پند : رهایی از چشم‌داشت و توقع 🧠✨ بزرگ‌ترین سرچشمه دلخوری‌ها و ناامیدی‌ها در روابط انسانی، توقع داشتن از دیگران در برابر نیکی‌هایی است که در حقشان می‌کنیم. وقتی کاری را از ته دل و برای رضایتِ خاطرِ خود انجام می‌دهی، آن را به دست فراموشی بسپار و منتظر جبران نباش. بخشندگیِ واقعی یعنی خیر رساندن بدون چشم‌داشت؛ زیرا وقتی ذهنت را از انتظارِ پاسخِ دیگران آزاد می‌کنی، به آرامشی عمیق و بی‌نیازیِ درونی دست می‌یابی. 🌱✨💎 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
شب بخیر 🌙 شب آرامی داشته باشید و دل‌تان را به خدای قصه‌نویس بسپارید... هر حکایتی که امروز سخت گذشت، شاید مقدمه‌ی یک پایان شیرین باشد. ✨ شب‌تان پر از آرامش و فردایتان پر از اتفاق‌های خوب. 🌙🤍 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌤️ صبح بخیر همراهان باران پند امروزتون پر از اتفاق‌های خوب و دل‌های آروم؛ شاید قشنگ‌ترین حکایت زندگی، همین لحظه‌ای باشه که داریم زندگی‌ش می‌کنیم. 🌿✨ 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
دختر بودم که بخاطر شغل همسرم تازه از روستا رفته بودم شهر،بخاطر دوستم مجبور شدم برگردم روستا... یکماه کنار دوستم توی روستا موندم..ولی همینکه برگشتم شهر و خونه ی‌خودم با چیزی که دیدم 👇😨 https://eitaa.com/joinchat/3096315551Cd79470075f ادامه فیلم👆
روایت سرگذشت زنی که محالشو از امام حسین گرفت👇 https://eitaa.com/joinchat/3096315551Cd79470075f
​💡 پند : رهایی از چشم‌داشت و توقع 🧠✨ بزرگ‌ترین سرچشمه دلخوری‌ها و ناامیدی‌ها در روابط انسانی، توقع داشتن از دیگران در برابر نیکی‌هایی است که در حقشان می‌کنیم. وقتی کاری را از ته دل و برای رضایتِ خاطرِ خود انجام می‌دهی، آن را به دست فراموشی بسپار و منتظر جبران نباش. بخشندگیِ واقعی یعنی خیر رساندن بدون چشم‌داشت؛ زیرا وقتی ذهنت را از انتظارِ پاسخِ دیگران آزاد می‌کنی، به آرامشی عمیق و بی‌نیازیِ درونی دست می‌یابی. 🌱✨💎 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🔴 استخدام دورکار با درآمد ۴۷ میلیون💸 جذب ۲۰ نفر برای همکاری در حوزه شیرینی موچی🍡 🏠کار در منزل ⏰روزی دو ساعت کار 💰بدون سرمایه خاصی 🎓آموزش کامل داده میشه 👇 شرایط همکاری داخل کانال https://eitaa.com/joinchat/2920744433C842e326165 ❗ویدیو ها و نظرات پرسنل از دست نده