هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
🌷 سفینةالنجاة ۳۱۳ | سفر به کربلا
❤️ کربلا | نجف | کاظمین | سامرا
🚌 سفرهای اقتصادی و VIP
📅 حرکت هر سهشنبه
📍 از تهران و قم
🤍 اگر دلت هوای زیارت کرده، این کانال از دست نده.
"مشاهده کانال سفینةالنجاة۳۱۳ 👇
https://eitaa.com/joinchat/2527593205C5201727df5
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
سفر کربلا با یک گروه حرفهای
خدمات عالی 👌 و منظم 👌
حتما سفر کربلارو با این مجموعه تجربه کنید ❤️
🌺🌺🌺
https://eitaa.com/joinchat/2527593205C5201727df5
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
🏺 ضربالمثل امروز؛ «رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود»
معنی: برای رسیدن به هدف، همیشه سرعت مهم نیست؛ مهم این است که ادامه بدهیم و وسط راه تسلیم نشویم.
ریشه: این ضربالمثل از باور قدیمی مردم به ارزشِ صبر و استمرار میآید. «رهرو» یعنی کسی که در مسیر حرکت میکند؛ حتی اگر آهسته باشد، تا وقتی متوقف نشود، سرانجام به مقصد میرسد.
🌱 گاهی قدمهای کوچک، اگر مداوم باشند، ما را به نتیجهای بزرگ میرسانند.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
🖤مادرم و تازه دفن کردیم🖤
🥀همه رفتن خونه هاشون و من تنها موندم تو خونه از بس گریه کرده بودم که
خوابم برد و با صداهایی از خواب پریدم
صدا از طرف آشپزخونه بود و بلند شدم و رفتم سمتش در و باز کردم و دیدم مادرم داره تو آشپزخونه کار میکنه صداش کردم جوابی نداد
رفتم سمتش و صداش کردم وقتی برگشت چیزی دیدم که زبونم بند اومد
بلایی سرم اورد که ...😔😔👇
https://eitaa.com/joinchat/1364656341C892be99676
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای حرف دیگران زندگی نکن.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
من کارینا دختر #زیبا و #نازپروده خان
دختری که بیشتر پسرای خانهای ایالات اطراف خواستگارم بودن ولی خب پدرم از دَم به همه جواب رد میداد چون معتقد بود لیاقت من بیشتر از این پسرهاست.....
روزگارم به خوشی میگذشت تا اینکه از بخت بدم برادرم پسرخان روستای بالا رو کشت و فرار کرد اونا با قشون به عمارات حمله کردن و منو به خونبست بردن اینقدر مغرور بودم که نه التماس کردم و نه زجه زدم چون من ی خانزاده بودم، ولی بد ماجرا اینجا بود که اصلا نمیدونستم چی در انتظارمه و قراره چه بلایی سرم بیارن تا به خودم اومد جلو در عمارت بودم وقتی در عمارت باز شد منو جلو پای خان انداختن.... و خان دستوری داد که از شنیدنش زحله پاره کردم .....😱😱
برای خوندن ادامهی داستان روی لینک زیر بزنید👇
https://eitaa.com/joinchat/279511303C487bad4b6d
هدایت شده از حکایت های بهلول
209.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خداوند فرشتگانی را مأمور کرده است تا انسان را از بسیاری بلاها حفظ کنند.
و اگر بلایی در زندگی ات رخ داد،
هرگز مگو: اگر چنین میکردم یا آنگونه رفتار میکردم، این اتفاق نمیافتاد؛ بلکه ایمان آن است که بگویی: تقدیر خدا چنین بوده.
پس بر آن بلا شکیبایی کن، که پس از صبر جز خیر و نیکی حاصل نمیشود.
╭───᪣
│ °•○●° @abohloolaghil |داسـتان های بهــلول
╰───────────────────᪣
باران | پند و حکایت 📚
کلکل با ۲۰۶ آلبالویی قسمت پانزدهم از ۲۰ شببیداری در انبارِ کارخانه و حملهی سایبریِ سهراب! کلماتِ
کلکل با ۲۰۶ آلبالویی
قسمت شانزدهم از ۲۰
زلزله در سالن همایش و سکتهی سهراب!
ساعت ۷:۴۵ صبح بود. چشمهایمان از فرط شببیداری و بوی جوهرِ ماژیک، آلبالوییتر از ۲۰۶ ترانه شده بود! اما حاصلِ کار، چهار پوسترِ تحلیلیِ دستنویسِ فوقالعاده روی کاغذهای کالکِ مهندسی بود که تمام فرمولهای انحرافِ تراز و خطاهای مالیِ کارخانهها را با دقیقترین نمودارها نشان میداد.
من با همان کاپشنِ چرم و کتانیهای آدیداسم، و ترانه با یک مانتوی رسمیِ مشکی و شالِ بنفش، وارد سالن همایشهای سازمان مدیریت استان شدیم. کامران هم پوسترها را مثل لولههای توپِ جنگی زیر بغلش زده بود و با غرور پشت سر ما میآمد.
استاد شریفی، اعضای هیئتداورانِ استانی و مسئولان صنایع روی صندلیهای ردیف اول نشسته بودند. روی سن، سهراب با یک کتوشلوارِ سرمهایِ مارکدار، کراواتِ اتو کشیده و لپتاپِ آخرین مدلش ایستاده بود. با دیدنِ ما با دستهای خالی و پوسترهای لولهشده، نیشخندِ پیروزمندانهای زد.
وقتی نوبت به شرکتِ سهراب رسید، او با پزِ فرانکفورتی رفت بالای سن:
— «حضار محترم! طرحِ ما یک مدلِ وارداتیِ مدرن از سیستمهای مالیِ آلمانه که با پاورپوینت ارائه میشه...»
او ۱۵ دقیقه اسلایدهای شیک اما پر از کلماتِ قلمسلمبه و غیرکاربردی را نشان داد. وقتی حرفش تمام شد، داوران فقط سر تکان دادند، اما هیچ هیجانی در صورتشان نبود.
سهراب با لبخندی طلبکارانه از سن آمد پایین، از کنار من رد شد و زیر گوشم زمزمه کرد:
— «خب هوندا سوار! حالا برو با اون کاغذ پارههات نقاشی بکش!»
من نیشخندی زدم، با خونسردی رفتم بالای سن. ترانه هم آمد کنارم ایستاد. کامران پوسترها را با پنز روی تختهی نمایشِ بزرگِ سن نصب کرد.
ترانه میکروفون را برداشت و با صدایی رسا و پر از اعتماد به نفس گفت:
— «با سلام. داوران محترم! نرمافزارها و اسلایدهای وارداتی قشنگن، اما صنعتِ ما به راهحلِ واقعی نیاز داره! پروژهی ما دقیقاً بر اساس ترازنامههای واقعیِ همین ماهِ کارخانههای استان طراحی شده.»
من رفتم پای پوسترها، ماژیکِ قرمز را از جیبم درآوردم و گفتم:
— «به این نمودار نگاه کنید! مدلی که جناب سهراب ارائه دادن، یک انحرافِ ۵ میلیاردی توی بخشِ انبار داره که باعث ورشکستگی میشه! اما ما با این سه فرمولِ اصلاحی، نهتنها جلوی ضرر رو میگیریم، بلکه سودِ خالص رو ۱۸ درصد بالا میبریم!»
من و ترانه طوری مسلط و هماهنگ، نقطهبهنقطه تحلیلها را شلیک میکردیم که تمام داوران و استاد شریفی از جا نیمخیز شدند! من حتی وسطِ توضیحاتم، یک طعنه خندهدار هم به هک شدنِ سیستمها و اتکا به کاغذهای دستساز زدم که صدای تشویقِ استاد شریفی را درآورد!
وقتی ارائهمان تمام شد، رئیس هیئتداوران از جا بلند شد و دست زد! داوران یکصدا طرحِ ما را به عنوان طرحِ برترِ استانی انتخاب کردند!
سهراب رنگش مثل گچ سفید شد! لپتاپِ گرانقیمتش را با عصبانیت بست، کیفش را برداشت و حتی بدون اینکه منتظر اعلام رسمی نمرهها بشود، از سالن گریخت!
توی سالن، استاد شریفی آمد جلوی ما:
— «شاهکار کردید! این بهترین ارائهای بود که توی این چند سال دیدم. نمرهتون توی تمام درسهای این ترم: ۲۰ کامل!»
ترانه از شدت شادی گریهاش گرفت، رو کرد به من و توی چشمهایم نگاه کرد:
— «پیمان... ما بردیم! سهراب برای همیشه پررررر!»
من هم سوئیچِ هوندا را توی دستم چرخوندم و گفتم:
— «خانمِ ۲۰۶! حالا وقتشه بریم جشنِ اصلی رو با هوندا بگیریم!»...
شب بخیر 🌙
بعضی شبها فقط باید دل را به خدا سپرد و با خیالِ آرام خوابید؛
فردا هنوز فرصتِ نوشتن یک حکایت تازه را داریم... ✨
شبتون آرام و دلتون گرمِ امید 🤍🌙
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌅 صبح بخیر
صبح بخیر به دلهایی که هنوز به فردا امیدوارند...
گاهی لازم نیست همهچیز را همین امروز حل کنیم؛
کافیست امروز را با دلِ آرامتری از دیروز شروع کنیم.
شاید همان اتفاق خوبی که مدتها منتظرش بودیم، درست پشت همین صبح پنهان شده باشد. ☀️🌱
امروز را با امید شروع کن؛ خدا برای دلهای صبور، قصههای قشنگی نوشته است. ❤️
#هلدینگ_باران
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
🕌ماجرای مسجد آدم کش
هر مسافری که برای اقامت شبانه وارد مسجدی در شهرری میشد، صبح روز بعد، پیکر بیجانش را از آن بیرون میکشیدند! بههمین دلیل، به اینجا مسجد آدمکش یا مهمانکش میگفتند.
مردم، مسافرها را از ماندن در مسجد منع میکردند. برخی گفتند مسجد جن دارد و اجنه کسی را که در این مسجد بخوابد، میکشند.
فردی به اسم ماشالله تصمیم به رازگشایی از این موضوع کرد. خیلیها سعی کردند او را منصرف کنند، اما ماشاءالله شب وارد مسجد شد و آنجا خوابید. او نیمههای شب صداهای عجیب و خوفناکی در مسجد ...
☠مشاهده ادامه داستان ☠
https://eitaa.com/joinchat/3581019118Cc924164a2e