هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
💡 پند : اهمیتِ یادگیری و بهروزرسانیِ خود
بزرگترین خطر برای هویت و رشدِ انسان، قانع شدن به دانشِ امروز و بستنِ درهای یادگیری است. جهان با سرعتی باورنکردنی در حال تغییر است و کسانی که از آموختنِ مفاهیم، مهارتها و نگاههای تازه دست میکشند، خیلی زود در گذشتهٔ خود زندانی میشوند. تواضع در برابر دانش و پذیرشِ اینکه همیشه چیزهای زیادی برای دانستن وجود دارد، رازِ زنده ماندنِ روح و پویاییِ ذهن در تمام مراحل زندگی است. 🗣️🌱📚
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌙 شب بخیر
شب که میشود، بعضی فکرها بلندتر از همیشه حرف میزنند...
اما یادت باشد قرار نیست تمام جوابهای زندگی را امشب پیدا کنی.
بعضی اتفاقها فقط زمان میخواهند، بعضی آدمها باید بروند و بعضی آرزوها باید کمی دیرتر به تو برسند.
پس امشب دلت را از نگرانی خالی کن و با خیال راحت بخواب؛
فردا هنوز فرصتِ دوبارهای برای ساختن، جبران کردن و شروع کردن است. 🌙✨
شبت آرام، دلت روشن و فردایت پر از خبرهای خوب. 🤍
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌅 صبح بخیر اهل حکایت
هر صبح، ورق تازهایست از کتاب زندگی؛
امروز را با دلِ آرام و نیتِ خوب آغاز کنیم،
شاید قشنگترین حکایت زندگیمان همین امروز نوشته شود. 🌿☀️
#هلدینگ_باران
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
📖 حکایت | مردی که همیشه عجله داشت
مردی نزد پیرمرد دانایی رفت و گفت: «هرچه تلاش میکنم، زندگیام جلو نمیرود و همیشه احساس میکنم عقبم.»
پیرمرد او را کنار درخت کوچکی برد و گفت: «اگر هر روز این درخت را از خاک بیرون بیاوری تا ببینی ریشه زده یا نه، چه میشود؟»
مرد گفت: «خشک میشود و دیگر رشد نمیکند.»
پیرمرد لبخند زد و گفت: «آدمها هم همینطورند. کاری را شروع میکنند و خیلی زود انتظار نتیجه دارند. با اولین سختی ناامید میشوند و مدام خودشان را با دیگران مقایسه میکنند.»
او مشتی خاک برداشت و ادامه داد: «رشد همیشه دیده نمیشود. ریشهها مدتها در تاریکی رشد میکنند، قبل از اینکه اولین برگ ظاهر شود.»
مرد فهمید که مشکلش عجله بوده؛ او همیشه قبل از ریشه زدن، دنبال میوه میگشته.
🌱 اگر در مسیر درستی هستی، صبر کن؛ شاید چیزی که هنوز دیده نمیشود، در سکوت در حال رشد باشد.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
16.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی باهوشترین آدم میدان کسی است که دیگران او را احمق میپندارند.
ملا نصرالدین عمداً هر بار سکه نقره را انتخاب میکرد تا مردم با تمسخر به او سکه طلا پیشنهاد دهند. او میدانست اگر یکبار سکه طلا را بردارد، این نمایش تمام میشود.
گاهی لازم نیست دیگران بدانند چقدر میفهمی. بعضی قضاوتها ارزش اصلاح کردن ندارند و بعضی پیروزیها نیازی به دیده شدن ندارند.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌱 پند | خودت را با دیگران مقایسه نکن
هیچ دو زندگیای شبیه هم نیست.
یکی ممکن است در بیستسالگی به چیزی برسد که دیگری در سیسالگی به آن میرسد.
یکی زود ازدواج میکند، دیگری دیرتر.
یکی زود موفق میشود و دیگری سالها تلاش میکند.
اما این تفاوتها به معنای شکست هیچکدام نیست.
زندگی مسابقهای نیست که همه باید همزمان به خط پایان برسند.
اگر هر روز به زندگی دیگران نگاه کنی، داشتههای خودت کوچک به نظر میرسند.
ممکن است کسی را ببینی که خانه زیبا، ماشین خوب یا زندگی آرامی دارد، اما از جنگهایی که پشت لبخندش پنهان کرده خبر نداشته باشی.
به جای اینکه ببینی دیگران کجا هستند، ببین خودت نسبت به دیروز کجا ایستادهای.
اگر امروز کمی قویتر، عاقلتر و آرامتر از دیروز شدهای، یعنی جلو رفتهای. 🌿
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
✨ سخن از بزرگان
«هر که خود را شناخت، خدای خود را شناخت.»
— منسوب به امام علی (ع)
گاهی بزرگترین سفر زندگی، سفر به دور دنیا نیست؛
سفر به درون خودمان است.
وقتی آدم خودش، ضعفهایش، تواناییهایش، ترسهایش و ارزش واقعیاش را بشناسد، دیگر برای اثبات خودش به هر کسی و هر چیزی نیاز ندارد. 🌱
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
باران | پند و حکایت 📚
کلکل با ۲۰۶ آلبالویی قسمت شانزدهم از ۲۰ زلزله در سالن همایش و سکتهی سهراب! ساعت ۷:۴۵ صبح بود. چشم
کلکل با ۲۰۶ آلبالویی
قسمت هفدهم از ۲۰
خواستگاری غیرمنتظره و کادوی رازآلود!
از سالن همایشهای استان که آمدیم بیرون، زمین و زمان رقصِ پیروزیِ ما را تماشا میکردند! کامران توی حیاط داد و فریاد راه انداخته بود و با شیرینیِ دانمارکی که از بوفه خریده بود، دانشجوها را سیراب میکرد.
ترانه با همان شال بنفش و چشمهای درشتِ پر از اشکش، درست روبهروی من ایستاده بود. بادِ خنکِ اردیبهشتماه موهای خرماییاش را توی صورتش میرقصاند. سوئیچِ ۲۰۶ آلبالوییاش را از کیفش درآورد، گرفت سمتم و با لحنی که ناز و غرور توی آن موج میزد گفت:
— «خب آقای مهندس حسینی! حالا که سهراب فرار کرد فرانکفورت و جامِ برندگی مالِ ما شد، افتخار میدید سوارِ ۲۰۶ آلبالویی بشید یا باز هم شاهِ هوندا ناز میکنه؟»
من کاپشن چرمِ بابا را روی شانهام جابهجا کردم، نگاهی به هوندا ۱۲۵ قرمزم انداختم که زیر سایهی درختِ چنار با غرور ایستاده بود، و بعد سوئیچِ ۲۰۶ را از دست ترانه گرفتم:
— «خانمِ امیری! شاهِ هوندا امشب به احترامِ خانمِ مهندس، فرمانرواییِ ۲۰۶ را قبول میکنه! بشین که بریم!»
ترانه پرید صندلیِ شاگرد. خودم پشتِ رول نشستم. دنده را جا زدم و با یک حرکتِ نرم ماشین را از درِ اصلی آوردیم بیرون. اتوبان چمران خلوت بود و غروبِ نارنجیرنگِ تهران از پشت شیشههای دودیِ ۲۰۶ چشمنوازی میکرد.
توی راه، ترانه ضبطِ ماشین را روشن کرد. صدای یک موزیکِ نوستالژیک و آروم فضای ماشین را پر کرد. ترانه تکیه داد به پشتی، سرش را چرخاند سمتِ من و با صدای بسیار آهستهای گفت:
— «پیمان... دیشب که فایلمون پاک شد، واقعاً فکر کردم همهچیز تموم شده. فکر کردم مجبورم برم آلمان... اما تو طوری پام ایستادی که هنوزم باورم نمیشه.»
دستِ راستم را از روی دنده برداشتم، نگاهی عمیق به چشمهایش انداختم و گفتم:
— «ترانه... بهت گفته بودم، شاهِ هوندا رفیقِ نیمهراه نیست. تو فقط شریکِ پروژهام نبودی... تو همون دخترِ ۲۰۶سواری هستی که روز اول زد راهنمای موتورم رو شکست، ولی کلِ دلم رو برد!»
ترانه لپهایش سرخ شد، سرش را انداخت پایین و با لبهی شالش بازی کرد. خندهی نازش کلِ اتاقِ ماشین را روشن کرد:
— «پس قبول داری که از روز اول عاشقم بودی؟»
— «پررو نشو خانم! هنوز خسارتِ اون راهنما رو حساب نکردیم!»
هر دو زدیم زیر خنده. اما درست زمانی که ماشین را جلوی درِ خانه حاجآقا امیری پارک کردم، دیدم یک مرسدس بنزِ مشکیِ مجلل جلوی در پارک شده و چراغهای خانه روشن است.
ترانه رنگش پرید: «وای... بابام مهمون داره! پیمان تو هم باید بیای تو!»
— «چی؟! من با این کاپشن چرم و کتانی آدیداس بیام تو خواستگاری یا مهمونیِ حاجآقا؟!»
ترانه دستم را محکم گرفت: «آره! تو باید باشی. بدو!»
دست به دست هم وارد سالنِ بزرگ و مجللِ خانه امیری شدیم. حاجآقا امیری با یک کتوشلوارِ مرتب روی مبل نشسته بود. اما مهمانِ اصلی، نه سهراب بود و نه کَسِ دیگری... استاد شریفی بود!
استاد شریفی با دیدنِ ما از جا بلند شد، لبخندی زد و رو کرد به حاجآقا امیری:
— «جناب امیری! من امشب اومدم اینجا نه به عنوان استادِ دانشگاه، بلکه به عنوان نمایندهی این پسرِ بامعرفت و جربزهدار! پیمان امروزه نشون داد که یک مدیر و حسابدارِ واقعی و یک مردِ کامل سرسخته. اومدم رسماً برای پیمان از ترانه خانم خواستگاری کنم!»
من و ترانه شوکه شدیم! چشمهای ترانه از تعجب و شوق درشت شد و من هم نفسم توی سینه حبس شد.
حاجآقا امیری از پشت مبل بلند شد، آمد جلو، نگاهی به من انداخت، دستش را گذاشت روی شانهام و با لبخندی پدرانه گفت:
— «استاد شریفی! نیازی به وساطت نبود... من خیلی وقته که سوئیچِ زندگیِ دخترم رو دادم دستِ شاهِ هوندا!»
ترانه از خوشحالی پرید بغلِ بابایش، و استاد شریفی یک جعبهی کادوی کوچکِ مخملِ قرمز از جیبش درآورد و داد دستِ من:
— «پیمان جان! اینم کادوی هیئتداوران و من به شما دو نفر... بازش کن!»
جعبه را باز کردم. داخل آن دو تا کلیدِ نقرهای بود با یک پلاکِ حکشده: دفتر مشاوره مالی و حسابداری امیری و حسینی!
ترانه با دیدنِ پلاک، لبخندِ فوقالعادهای زد، آمد نزدیکم و زیر گوشم زمزمه کرد:
— «خب آقای شریک... از فردا کلکلِ واقعی توی شرکت شروع میشه!»
من هم چشمکی زدم و گفتم: «با هوندا میریم شرکت یا ۲۰۶ آلبالویی؟!»...
🌙 شب بخیر اهل حکایت
قصهی امروز هرچه بود، گذشت...
امشب دل را به آرامش بسپاریم و چشمها را به امید فردایی روشن ببندیم.
شاید فردا، زیباترین فصل حکایت زندگیمان باشد. 🌙📖✨
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌞 صبح بخیر
صبحتون بخیر و دلتون روشن 🌱☀️
امروز رو با دلِ آرام شروع کنید؛
گاهی یک اتفاق کوچک، یک لبخند ساده یا یک حرف مهربانانه میتونه مسیر تمام روزمون رو عوض کنه.
امیدوارم امروز سهم دلتون از زندگی، آرامش، امید و اتفاقهای قشنگ باشه. 🤍✨
#هلدینگ_باران
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🪶 ضربالمثل | «کار امروز را به فردا میفکن»
معنی:
یعنی کاری را که امروز میتوان انجام داد، بیدلیل به روز بعد موکول نکن؛ چون ممکن است فردا شرایط مناسب نباشد یا کارها روی هم جمع شوند.
ریشه و مفهوم:
این ضربالمثل از تجربهای قدیمی در زندگی مردم شکل گرفته است. انسانها از گذشته میدانستند که عقب انداختن کارهای ضروری، معمولاً باعث بیشتر شدن زحمت و دردسر میشود. به همین دلیل این جمله بهمرور به صورت یک پند عامیانه میان مردم رواج پیدا کرد.
در فرهنگ فارسی، این مفهوم با عبارتهای مختلفی بیان شده و در ادبیات و حکمت نیز تأکید زیادی بر ارزش وقت و فرصت شده است.
پیام ضربالمثل:
فرصت امروز تضمینی برای فردا نیست. اگر کاری ارزش انجام دادن دارد و امکان انجامش همین حالا وجود دارد، بهتر است آن را بیدلیل عقب نیندازیم. ⏳
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
📖 حکایت | سایهی درخت
مردی زیر سایهی درختی نشسته بود و از گرمای هوا شکایت میکرد.
پیرمردی که از آنجا میگذشت گفت:
«اگر این درخت زبان داشت، از تو میپرسید چرا از چیزی شکایت میکنی که دارد از تو محافظت میکند؟»
مرد نگاهی به درخت انداخت و گفت:
«راست میگویی؛ آنقدر به چیزهایی که ندارم فکر کردم که نعمتی را که همین حالا بالای سرم بود، ندیدم.»
پیرمرد لبخند زد و گفت:
«آدمی گاهی درست وقتی دنبال خوشبختی میگردد که خوشبختی، بیصدا کنار خودش ایستاده است.»
پند:
قبل از اینکه برای نداشتههایت غصه بخوری، نگاهی به داشتههایت بینداز؛ شاید چیزی که آرزویش را داری، همین حالا در زندگیات باشد. 🌱
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ