eitaa logo
باران | پند و حکایت 📚
22.9هزار دنبال‌کننده
688 عکس
587 ویدیو
2 فایل
پند و حکایت: 📚 خِرد، میراثی است که به شما می‌رسد. ✨ واکاوی حکمت در آینه‌ی داستان. 🌐 کلوب هلدینگ باران: 🆔 https://eitaa.com/Baran_Holding/7 با ما همراه باشید🙏🏼
مشاهده در ایتا
دانلود
29.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚠️ چیزی درباره «تونل مرگ» شنیدی؟! ⚠️ فقط این سه دقیقه رو ببین تا معنای غیرممکن رو فراموش کنی!⏳ 🌊 فکرشو بکن… در عمق ۱۲۰۰ متری زیر زمین، درست وسط یک دریاچه آب زیرزمینی تونل زدن! ❌ حتی فکرش هم نشدنی به نظر می‌رسه… اما انجامش دادن .. کیا؟! 🤔 👈 همونایی که همه بهشون می‌گفتن: «شما نمی‌تونید!» 👏🇮🇷 @tv3_ir
🟡 دوره ۴ میلیونی هوش مصنوعی شد😍 〰️〰️〰️〰️〰️ در ۲ جلسه آنلاین،هوش مصنوعی👇 🔶 از تو خونه، بدون سرمایه درآمد بساز 🔶 ساخت عکس و انیمیشن 🔶 کنار شغلت، یه درآمد دوم راه بنداز 🔹 فقط با گوشی و هوش مصنوعی🔹 🌹 این دوره رو مهمان من هستید 👇 https://formafzar.com/form/85n8j ⚠️ ظرفیت زود تکمیل میشه جا نمونید!👆
📖 حکایت | حساب اشتباه مردی هر روز از پیرمردی فقیر می‌گذشت و به او سکه‌ای می‌داد. یک روز با غرور گفت: «دیدی؟ اگر من نباشم، تو چه می‌کنی؟» پیرمرد لبخند زد و گفت: «تا امروز فکر می‌کردم تو به من کمک می‌کنی؛ حالا فهمیدم من به تو فرصتِ خوب بودن می‌دهم.» مرد از حرف پیرمرد خجالت کشید. پند: گاهی فکر می‌کنیم به دیگران لطف می‌کنیم، در حالی که خودمان بیشتر از آن‌ها به فرصتِ خوبی کردن نیاز داریم. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌙📖 شب بخیر امروز هم گذشت و تبدیل شد به یک حکایت؛ با لحظه‌های خوب، اشتباه‌ها و درس‌هایی که شاید فردا بیشتر به کارمان بیایند. حالا کتاب امروز را ببندیم... فردا، نوبت یک قصه‌ی تازه است. 🤍✨ 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
☀️ صبح بخیر زندگی شبیه حکایتی‌ست که هر روز، صفحه‌ای تازه از آن ورق می‌خورد؛ چه خوب که امروز را با نیت نیکی آغاز کنیم، شاید همین مهربانی کوچک، قصه‌ی قشنگی برای کسی بسازد. روزتون پر از خیر و برکت 🌿 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌿 ضرب‌المثل: «هر که نان از عمل خویش خورد، منت حاتم طایی نبرد.» 📖 معنی: کسی که با تلاش و زحمت خودش زندگی می‌کند، نیازی به منت دیگران ندارد. این ضرب‌المثل از سعدی است و در گلستان آمده. «حاتم طایی» نماد بخشندگی و سخاوت است؛ یعنی حتی اگر کسی بسیار بخشنده باشد، انسانِ متکی به دسترنج خودش، عزت و استقلال بیشتری دارد. 🌱 پند: کمک گرفتن از دیگران در زمان نیاز، عیب نیست؛ اما خوب است آدم تا جایی که می‌تواند، روی پای خودش بایستد و نانش را از دسترنج خویش به دست آورد. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🔴 لطفاً آقایون متن زیر رو نخونن و به هیچ وجه وارد کانالی که معرفی می‌کنم نشن. 🔴 اتفاقی یه کانال پیدا کردم که یه خانم انگار رسالتش رو گذاشته روی آموزش چیزایی که باعث می‌شه خانم‌ها برای دلبری بیشتر از همسر، آراسته‌تر و جذاب‌تر باشن. الان هم آموزش رایگان اصلاح ابرو برای خودتون و برای دیگران، دوخت ست لباس خواب و رنگ کردن مو رو داخل کانالش گذاشته.اگر خانم هستید، به نظرم این کانال رو از دست ندید. 👇 https://eitaa.com/joinchat/538051730C79e8b7d3dd
🔴 بعضی از آموزش‌های این کانال واقعاً ارزش میلیونی دارن، ولی رایگان منتشر شدن. ✅ آموزش رایگان اصلاح صورت برای خودتون ✅ آموزش رایگان و کامل برداشتن ابرو ✅ آموزش رایگان اصلاح موی شوهر و پسرتون ✅ و کلی آموزش کاربردی دیگه مثل رنگ کردن مو و میکاپ و دوخت لباس و ... برای دیدن این آموزش‌ها روی لینک زیر بزنید. 👇 https://eitaa.com/joinchat/538051730C79e8b7d3dd
🌿 پند | عجله نکن همه‌چیز قرار نیست دقیقاً در زمانی که ما می‌خواهیم اتفاق بیفتد. گاهی برای رسیدن به خواسته‌ای عجله می‌کنیم، خودمان را با دیگران مقایسه می‌کنیم و فکر می‌کنیم چون هنوز به مقصد نرسیده‌ایم، پس عقب مانده‌ایم. اما زندگی مسابقه نیست. هر کسی مسیر خودش، زمان خودش و داستان خودش را دارد. اگر امروز قدم کوچکی برداشتی، همان قدم را دست‌کم نگیر. شاید چیزی که امروز برایت کوچک به نظر می‌رسد، چند سال بعد تبدیل به نقطه‌ای شود که تمام زندگی‌ات از آن تغییر کرده است. آرام پیش برو، اما متوقف نشو؛ رسیدن دیرتر، بهتر از نرسیدن به خاطر عجله است. 🌱 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
باران | پند و حکایت 📚
#پارت3 نا گهان رنگ از رخسار نازلی پرید دردی جانکاه در زیر شکم وکمرش حس کرد دستش را روی دیوار خشتی خا
نگاه ابراهیم به پشت بام افتاد ودوباره لرزه ایی به تنش افتاد. خودش را به پشت بام رساند و چند فانوس هم با خودش برد تا پشت بام را روشن کند . می ترسید و لی خودش به خودش آرامش میداد و مدام زیر لب نام خدا را می برد واز خدا کمک میخواست تمام بدنش را عرق سرد گرفته بود. استرس وجودش را گرفته بود دلش قش می رفت نمی توانست بفهمد از ترس است یا گرسنگی،صدای پارس سگها بیشتر دلهره در دلش می انداخت سردش بود و مس لرزید . نا گهان احساس کرد چیزی پشتش افتاد از جایش پرید . وقتی برگشت دید اسماعیل بل همان لبخند مهربان پدرانه اش پشتش ایستاده بالا پوشی به‌روی شانه هایش انداخت ؛ -یخ زدی داداش پشت بوم اومدی چیکار ؟ ابراهیم لبان یخ زده اش راباز کرد میخاست از آل بپرسد اما. خجالت کشید .سرش را دوباره پایین انداخت . -دستت درد نکنه داداش . کمی وجودش گرم بود و او می‌دانست این گرما بخاطر حضور اسماعیل است نه بالا پوش . آن شب گزایی انگار صبحی نداشت صدای فریادهای نازلی همچون خنجری قلب ابراهیم را می شکافت‌.
باران | پند و حکایت 📚
#پارت4 نگاه ابراهیم به پشت بام افتاد ودوباره لرزه ایی به تنش افتاد. خودش را به پشت بام رساند و چند
آن شب قست تمام شدن نداشت،خورشید کم کم خودش را از پشت کوه بالا کشید و دوباره با نور درخشانش کوهستان مخوف را زیبا کرد و صدای پرندگان که بعد از باران بیرون آمده بودن ودر آب گودال های کوچک بالهایشان را می شستن .دیگر دلهره از دل ابراهیم زدوده شد و آن همه زیبایی اورا محو خودش کرد به کلی از فکر آل و هر چیز منفور دیگری خارج شد . اسماعیل سرش را از پنچره خانه بغل در آورد : -ابی بخدا مریض میشی دادا از دیشب اون بالایی بیا یه چای بخور لباس عوض کن . ابراهیم لبخندی از روی رضایت زد و همانطور که پله ها را پایین می آمد با خودش گفت: -خدایا من نازلیم رو به تو سپردم خودت مواظبش باش . انگار دعایش در جا به استجابت رسید و هنوز به حیات نرسیده بود که صدای گریه بچه بلند شد در جا خشکش زد زن داداش با خوشحالی فریاد زد : -ابراهیم بالاخره تموم شد قدمش خیر باشه به دنیا اومد چقدر خوشگله مثل فرشته هاست . ابراهیم از خوشحالی شروع کرد به گریه اسماعیل و غلام به سمت دیوار وسط دوخانه دویدن . -چشمت روشن داداش .
باران | پند و حکایت 📚
#پارت4 نگاه ابراهیم به پشت بام افتاد ودوباره لرزه ایی به تنش افتاد. خودش را به پشت بام رساند و چند
همگی در حیات جمع شدن و با خوشحالی منتظر دیدن نوزاد بودن زن داداش فرشته ایی کوچک را پیجیده در ملحفه ها آورد و به آنها نشان داد. ابراهیم با دیدن باران اشک‌هایش مثل سیل روانه صورتش شد. غلام انگار فرشته ابب کوچک در دست مادرش دیده بود خیره نگاه می کرد . از آن روز دوازده سال گذشت و غلام از همان روز اول یک دل نه صد دل عاشق دختر عمویش شد . باران زیبا با نام زیبایی که عمویش برایش انتخاب کرده بود،با چشمانی درشت مثل چشمان مادرش . باران در حیات مشغول جارو زدن حیات بود که احساس کرد دو چشم اورا زیر نظر دارد .سرش را آرام بلند کرد و چشمانش به رسول افتاد که در ایوان خانه ایستاده بود البته که باران هم مدتها بود از نگاه‌های پسر همسایه روبه رو با خبر بود و بدش هم نمی آمد که گاهی از ایوان خانه اشان دزدکی او را نگاه می کرد . لبخندی شیرین و ریز به او زد و این لبخند آتش عشقی بیش از بیش در دل رسول بر پا کرد.