هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
🔺 بزرگترین کانال تخصصی نوره درمانی
👈 مستقیم از کارگاه تولیدی
🥣 بهترین عملکرد در حذف مو های زائد
👈 نوره اعلای بدن نوره موبری صورت 👉
اگه صورت ماه میخوای ،
فقط ۴ دقیقه وقت بذار
این کاری که میگم رو انجام بده😇👇
https://eitaa.com/joinchat/2022310208C35fc95ad57
نوره درمانی یک عمل طبیعی و سُنتیه
اگه هنوز فوایدشو نمیدونی ، حتما
روی نوره درمانی کلیک کن👇
نوره درمانی [ ۴ دقیقه ]
نوره درمانی [ ۴ دقیقه ]
متاسفانه دیر شناختم 😭👆🏼
📖 حکایت؛ ساعتِ ایستاده
مردی در مغازهاش یک ساعت قدیمی داشت که سالها روی دیوار آویزان بود. ساعت دیگر کار نمیکرد و عقربههایش همیشه روی عدد پنج ایستاده بودند.
مشتریها گاهی میپرسیدند: «چرا این ساعت را دور نمیاندازی؟»
مرد جواب خاصی نمیداد و فقط میگفت: «بعضی چیزها را نباید فقط به خاطر اینکه دیگر کار نمیکنند، دور انداخت.»
یک روز پسر جوانی وارد مغازه شد و ساعت را دید. پرسید: «این ساعت چرا خراب شده؟»
مرد گفت: «سالها پیش پدرم آن را به من هدیه داد. روزی که از دنیا رفت، ساعت هم از کار افتاد.»
پسر گفت: «پس چرا تعمیرش نمیکنید؟»
مرد لبخند زد: «چون برای من، این ساعت خراب نیست. هر بار که نگاهش میکنم، یادم میآید زمانی در زندگیام بوده که پدرم هنوز کنارم بود.»
پسر مدتی سکوت کرد و رفت.
چند روز بعد دوباره برگشت و ساعت کوچکی به مغازه آورد.
گفت: «این ساعت برای شما نیست؛ برای خودم است. فهمیدم بعضی خاطرهها را نباید منتظر ماند تا از بین بروند و بعد قدرشان را دانست.»
پند:
گاهی ارزش یک چیز به کاربردش نیست؛ به خاطرهای است که در دل ما زنده نگه میدارد.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
شب بخیر 🌙
امشب، حکایت امروزت را با همهی تلخیها و شیرینیهایش به پایان برسان.
هرچه گذشت، درسی برای فرداست؛
و هرچه نرسیدی، فرصتی برای دوباره آغاز کردن.
آرام بخواب، فردا هنوز چند صفحهی سفید برای نوشتن داری. 🤍
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
صبح بخیر 🌱
هر صبح، فرصتیست برای نوشتن حکایتی تازه؛
امروز را با دلِ آرام و نگاهی امیدوار آغاز کن.
#هلدینگ_باران
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
💎 حکایت سنگی که ارزشش را نمیدانست
مردی روزی سنگی زیبا و درخشان پیدا کرد. آن را به خانه برد و روی طاقچه گذاشت. هرکس به خانهاش میآمد، از زیبایی سنگ تعریف میکرد، اما خودش نمیدانست ارزش واقعی آن چقدر است.
روزی تصمیم گرفت سنگ را نزد زرگری ببرد. زرگر نگاهی به سنگ انداخت و گفت: «این سنگ بسیار باارزش است، اما من نمیتوانم قیمت دقیقی برایش تعیین کنم. بهتر است آن را نزد جواهرفروشی باتجربه ببری.»
مرد نزد جواهرفروش رفت. جواهرفروش سنگ را بررسی کرد و گفت: «این سنگ کمیاب است و ارزش زیادی دارد.»
مرد با تعجب پرسید: «پس چرا وقتی آن را روی طاقچه گذاشته بودم، هیچکس از ارزشش خبر نداشت؟»
جواهرفروش پاسخ داد: «ارزش بعضی چیزها با نگاه اول معلوم نمیشود. گاهی باید کسی پیدا شود که بداند چه چیزی را در دست دارد.»
مرد سنگ را به خانه برد و این بار آن را با دقت بیشتری نگهداری کرد.
از آن روز به بعد، هر وقت کسی از او درباره ارزش سنگ میپرسید، میگفت: «چیزی که ارزشمند است، همیشه در نگاه اول شناخته نمیشود؛ اما ارزش آن با ناآگاهی دیگران کم نمیشود.»
پند حکایت: ارزش واقعی انسان و داشتههایش، با قضاوت دیگران تعیین نمیشود؛ شناختن ارزش خود، آغاز احترام به خویشتن است.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از اطلاع رسانی گسترده قائم (عج)
📛 درسال1379 سارا دختری 18 ساله که به همراه خانواده ی خود به یکی از شهرهای شمالی رفته بود در دریا #غرق شد!!!⁉️😰
https://eitaa.com/joinchat/2552758542C62aa4b8cd1
👆🏼👆🏼😨
♨️20سال بعد از این حادثه پدر او همراه دختر کوچک خود به کنار همان ساحل رفت و صحنه ای عجیب دید ‼️
او سریعا شروع به فیلمبرداری کرد.....😳🔞🎥
#کلیپ_کامل را در کانال زیر ببینید👇👇👇26
https://eitaa.com/joinchat/2552758542C62aa4b8cd1
👹#هجوم_شیاطین
#موجودات_فضایی در بین ما هستن 🤯
⭕نقش #سید_یمانی در ظهور
آیا امکان آزار و اذیت توسط شیاطین وجود داره؟ 👺
https://eitaa.com/joinchat/2753626794C1cb584cf0a
💎معمای قطعه گم شده #پازل_ظهور26
📖 حکایت؛ نامهای که هرگز فرستاده نشد
جوانی از دوست قدیمیاش دلخور شده بود. تصمیم گرفت نامهای بنویسد و تمام ناراحتیهایش را در آن بنویسد.
شب تا صبح نوشت؛ از تمام حرفهایی که شنیده بود، رفتارهایی که ناراحتش کرده بود و چیزهایی که سالها در دل نگه داشته بود.
صبح نامه را برداشت و نزد پیرمرد دانایی رفت و گفت:
«میخواهم این را برای دوستم بفرستم.»
پیرمرد نامه را خواند و پرسید:
«بعد از فرستادنش چه اتفاقی میافتد؟»
جوان گفت:
«بالاخره میفهمد چقدر مرا ناراحت کرده.»
پیرمرد گفت:
«شاید. اما اگر جوابش بدتر از نامه تو باشد چه؟»
جوان سکوت کرد.
پیرمرد نامه را به او برگرداند و گفت:
«یک شب دیگر صبر کن.»
جوان نامه را با خود برد. صبح روز بعد دوباره آن را خواند. این بار بسیاری از جملات به نظرش تند و بیرحمانه آمد.
نامه را پاره کرد.
چند روز بعد، با دوستش صحبت کرد و بدون خشم، درباره ناراحتیهایش حرف زد.
آن دو دوباره با هم آشتی کردند.
پند:
هر حرفی که در لحظه خشم به ذهنمان میرسد، ارزش گفتن ندارد. بعضی حرفها فقط باید نوشته شوند تا از دل بیرون بیایند، نه اینکه حتماً به زبان آورده شوند. 🌿
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
کیا بخاطردیسکِ کمر و گردن همش تو دکترا میچرخن؟!
عمل نکنید ! خبرِ خوش آوردم🤚
وقتِ دکترتو کنسل کن یه کارِ آسون بهت یاد میدم هرشب قبل خواب انجامش بده همچین کمرت نرم میشه و بافتِ عضلاتت خودبخود ترمیم میشه که حتی بری فوتبال! بیا😅👇
https://eitaa.com/joinchat/3498508525Cc3548bddf5
.
اگه دیسک دارید یه لحظه سرپا بایستید حالا به انگشتای پاتون نگاه کنید و سعی کنید به بالا بکشید انگشتاتونو !
اگه درد دارید یا زیاد بالا نمیاد:
⬅️ تا دیر نشده این مطلب رو بخونید
📖 حکایت قاضی و کفشهای گلآلود
در شهری قدیمی، قاضیای زندگی میکرد که همه او را به عدالت میشناختند. روزی دو مرد نزد او آمدند و بر سر قطعه زمینی اختلاف داشتند. یکی از آنها مردی ثروتمند و صاحب نفوذ بود و دیگری کشاورزی سادهدل.
مرد ثروتمند گفت: «این زمین از آنِ من است. سند دارم و شاهد هم آوردهام.»
کشاورز پاسخ داد: «قاضی بزرگوار، زمین را پدرم به من سپرده بود. سالهاست روی آن کار میکنم و نان خانوادهام از همانجاست.»
قاضی به سخنان هر دو گوش داد، اما پیش از آنکه حکم کند، از جای خود برخاست و به حیاط رفت. سپس به خدمتکارش گفت: «کفشهای این دو مرد را بیاور.»
خدمتکار کفشها را آورد. کفشهای مرد ثروتمند تمیز و براق بود، اما کفشهای کشاورز پر از گل و خاک.
قاضی رو به مرد ثروتمند کرد و گفت: «تو میگویی هر روز به این زمین سر میزنی. پس چرا کفشهایت حتی یک ذره گل ندارد؟»
مرد زبانش بند آمد.
قاضی سپس از کشاورز پرسید: «آخرین بار چه زمانی زمین را شخم زدی؟»
کشاورز گفت: «دیروز، پیش از طلوع آفتاب.»
قاضی لبخندی زد و گفت: «زمین را نمیتوان فقط با سند شناخت؛ گاهی رد پای صاحب واقعیاش روی خاک باقی میماند.»
پس از بررسی اسناد و پرسوجو از همسایهها، روشن شد که مرد ثروتمند سندی جعلی آورده است. قاضی زمین را به کشاورز بازگرداند.
پند حکایت: حقیقت همیشه در پر سر و صداترین سخن پنهان نیست؛ گاهی در نشانههای کوچکی است که کسی به آنها توجه نمیکند.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ