📖 حکایت؛ نامهای که هرگز فرستاده نشد
جوانی از دوست قدیمیاش دلخور شده بود. تصمیم گرفت نامهای بنویسد و تمام ناراحتیهایش را در آن بنویسد.
شب تا صبح نوشت؛ از تمام حرفهایی که شنیده بود، رفتارهایی که ناراحتش کرده بود و چیزهایی که سالها در دل نگه داشته بود.
صبح نامه را برداشت و نزد پیرمرد دانایی رفت و گفت:
«میخواهم این را برای دوستم بفرستم.»
پیرمرد نامه را خواند و پرسید:
«بعد از فرستادنش چه اتفاقی میافتد؟»
جوان گفت:
«بالاخره میفهمد چقدر مرا ناراحت کرده.»
پیرمرد گفت:
«شاید. اما اگر جوابش بدتر از نامه تو باشد چه؟»
جوان سکوت کرد.
پیرمرد نامه را به او برگرداند و گفت:
«یک شب دیگر صبر کن.»
جوان نامه را با خود برد. صبح روز بعد دوباره آن را خواند. این بار بسیاری از جملات به نظرش تند و بیرحمانه آمد.
نامه را پاره کرد.
چند روز بعد، با دوستش صحبت کرد و بدون خشم، درباره ناراحتیهایش حرف زد.
آن دو دوباره با هم آشتی کردند.
پند:
هر حرفی که در لحظه خشم به ذهنمان میرسد، ارزش گفتن ندارد. بعضی حرفها فقط باید نوشته شوند تا از دل بیرون بیایند، نه اینکه حتماً به زبان آورده شوند. 🌿
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
کیا بخاطردیسکِ کمر و گردن همش تو دکترا میچرخن؟!
عمل نکنید ! خبرِ خوش آوردم🤚
وقتِ دکترتو کنسل کن یه کارِ آسون بهت یاد میدم هرشب قبل خواب انجامش بده همچین کمرت نرم میشه و بافتِ عضلاتت خودبخود ترمیم میشه که حتی بری فوتبال! بیا😅👇
https://eitaa.com/joinchat/3498508525Cc3548bddf5
.
اگه دیسک دارید یه لحظه سرپا بایستید حالا به انگشتای پاتون نگاه کنید و سعی کنید به بالا بکشید انگشتاتونو !
اگه درد دارید یا زیاد بالا نمیاد:
⬅️ تا دیر نشده این مطلب رو بخونید
📖 حکایت قاضی و کفشهای گلآلود
در شهری قدیمی، قاضیای زندگی میکرد که همه او را به عدالت میشناختند. روزی دو مرد نزد او آمدند و بر سر قطعه زمینی اختلاف داشتند. یکی از آنها مردی ثروتمند و صاحب نفوذ بود و دیگری کشاورزی سادهدل.
مرد ثروتمند گفت: «این زمین از آنِ من است. سند دارم و شاهد هم آوردهام.»
کشاورز پاسخ داد: «قاضی بزرگوار، زمین را پدرم به من سپرده بود. سالهاست روی آن کار میکنم و نان خانوادهام از همانجاست.»
قاضی به سخنان هر دو گوش داد، اما پیش از آنکه حکم کند، از جای خود برخاست و به حیاط رفت. سپس به خدمتکارش گفت: «کفشهای این دو مرد را بیاور.»
خدمتکار کفشها را آورد. کفشهای مرد ثروتمند تمیز و براق بود، اما کفشهای کشاورز پر از گل و خاک.
قاضی رو به مرد ثروتمند کرد و گفت: «تو میگویی هر روز به این زمین سر میزنی. پس چرا کفشهایت حتی یک ذره گل ندارد؟»
مرد زبانش بند آمد.
قاضی سپس از کشاورز پرسید: «آخرین بار چه زمانی زمین را شخم زدی؟»
کشاورز گفت: «دیروز، پیش از طلوع آفتاب.»
قاضی لبخندی زد و گفت: «زمین را نمیتوان فقط با سند شناخت؛ گاهی رد پای صاحب واقعیاش روی خاک باقی میماند.»
پس از بررسی اسناد و پرسوجو از همسایهها، روشن شد که مرد ثروتمند سندی جعلی آورده است. قاضی زمین را به کشاورز بازگرداند.
پند حکایت: حقیقت همیشه در پر سر و صداترین سخن پنهان نیست؛ گاهی در نشانههای کوچکی است که کسی به آنها توجه نمیکند.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ