eitaa logo
باران | پند و حکایت 📚
22.9هزار دنبال‌کننده
692 عکس
587 ویدیو
2 فایل
پند و حکایت: 📚 خِرد، میراثی است که به شما می‌رسد. ✨ واکاوی حکمت در آینه‌ی داستان. 🌐 کلوب هلدینگ باران: 🆔 https://eitaa.com/Baran_Holding/7 با ما همراه باشید🙏🏼
مشاهده در ایتا
دانلود
📖 حکایت؛ نامه‌ای که هرگز فرستاده نشد جوانی از دوست قدیمی‌اش دلخور شده بود. تصمیم گرفت نامه‌ای بنویسد و تمام ناراحتی‌هایش را در آن بنویسد. شب تا صبح نوشت؛ از تمام حرف‌هایی که شنیده بود، رفتارهایی که ناراحتش کرده بود و چیزهایی که سال‌ها در دل نگه داشته بود. صبح نامه را برداشت و نزد پیرمرد دانایی رفت و گفت: «می‌خواهم این را برای دوستم بفرستم.» پیرمرد نامه را خواند و پرسید: «بعد از فرستادنش چه اتفاقی می‌افتد؟» جوان گفت: «بالاخره می‌فهمد چقدر مرا ناراحت کرده.» پیرمرد گفت: «شاید. اما اگر جوابش بدتر از نامه تو باشد چه؟» جوان سکوت کرد. پیرمرد نامه را به او برگرداند و گفت: «یک شب دیگر صبر کن.» جوان نامه را با خود برد. صبح روز بعد دوباره آن را خواند. این بار بسیاری از جملات به نظرش تند و بی‌رحمانه آمد. نامه را پاره کرد. چند روز بعد، با دوستش صحبت کرد و بدون خشم، درباره ناراحتی‌هایش حرف زد. آن دو دوباره با هم آشتی کردند. پند: هر حرفی که در لحظه خشم به ذهنمان می‌رسد، ارزش گفتن ندارد. بعضی حرف‌ها فقط باید نوشته شوند تا از دل بیرون بیایند، نه اینکه حتماً به زبان آورده شوند. 🌿 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
کیا بخاطردیسکِ کمر و گردن همش تو دکترا میچرخن؟! عمل نکنید ! خبرِ خوش آوردم🤚 وقتِ دکترتو کنسل کن یه کارِ آسون بهت یاد میدم هرشب قبل خواب انجامش بده همچین کمرت نرم میشه و بافتِ عضلاتت خودبخود ترمیم میشه که حتی بری فوتبال! بیا😅👇 https://eitaa.com/joinchat/3498508525Cc3548bddf5
. اگه دیسک دارید یه لحظه سرپا بایستید حالا به انگشتای پاتون نگاه کنید و سعی کنید به بالا بکشید انگشتاتونو ! اگه درد دارید یا زیاد بالا نمیاد: ⬅️ تا دیر نشده این مطلب رو بخونید
📖 حکایت قاضی و کفش‌های گل‌آلود در شهری قدیمی، قاضی‌ای زندگی می‌کرد که همه او را به عدالت می‌شناختند. روزی دو مرد نزد او آمدند و بر سر قطعه زمینی اختلاف داشتند. یکی از آن‌ها مردی ثروتمند و صاحب نفوذ بود و دیگری کشاورزی ساده‌دل. مرد ثروتمند گفت: «این زمین از آنِ من است. سند دارم و شاهد هم آورده‌ام.» کشاورز پاسخ داد: «قاضی بزرگوار، زمین را پدرم به من سپرده بود. سال‌هاست روی آن کار می‌کنم و نان خانواده‌ام از همان‌جاست.» قاضی به سخنان هر دو گوش داد، اما پیش از آنکه حکم کند، از جای خود برخاست و به حیاط رفت. سپس به خدمتکارش گفت: «کفش‌های این دو مرد را بیاور.» خدمتکار کفش‌ها را آورد. کفش‌های مرد ثروتمند تمیز و براق بود، اما کفش‌های کشاورز پر از گل و خاک. قاضی رو به مرد ثروتمند کرد و گفت: «تو می‌گویی هر روز به این زمین سر می‌زنی. پس چرا کفش‌هایت حتی یک ذره گل ندارد؟» مرد زبانش بند آمد. قاضی سپس از کشاورز پرسید: «آخرین بار چه زمانی زمین را شخم زدی؟» کشاورز گفت: «دیروز، پیش از طلوع آفتاب.» قاضی لبخندی زد و گفت: «زمین را نمی‌توان فقط با سند شناخت؛ گاهی رد پای صاحب واقعی‌اش روی خاک باقی می‌ماند.» پس از بررسی اسناد و پرس‌وجو از همسایه‌ها، روشن شد که مرد ثروتمند سندی جعلی آورده است. قاضی زمین را به کشاورز بازگرداند. پند حکایت: حقیقت همیشه در پر سر و صداترین سخن پنهان نیست؛ گاهی در نشانه‌های کوچکی است که کسی به آن‌ها توجه نمی‌کند. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ