پااااارتتت واقعییی رمااانموننن😭❤️🔥::
با هم به سمت ته باغ راه افتادیم باغی بزرگ و زیبا با درختان بلند و تنومند که از هر درخت و میوه چندتا بود سه باغبانی که آقابزرگ استخدام کرده بود که به این محوطه رسیدگی کنند با هم به سمت ته باغ رفتیم جلوی انباری رفتیم امیر خم شد تا مهره ی یکی از مهره های دستبند یکتا رو از روی زمین برداره اما گوشیش افتاد توی انباری و من رفتم کلید رو بیارم که در انباری رو باز کنیم و بریم داخل دقیقا همونجا که با دیدن یکتا نفسم حبس شد...❗️❗️😶🌫
اگه میخوای بدونی ادامهش چی میشه بزن اینجا
#پاارتواقعیی🙊
اشکهایم بیاختیار ریخت. روی گونههای سرد یکتا چکید......
«نرو، یکتا... لطفاً نرو...» پیشانیام را به پیشانی سردش چسباندم. «یادته عمو چی گفت؟ گفت مواظبت باشم. من قول دادم، یکتا. قول دادم همیشه نگهت دارم. حالا نمیتونم... نمیتونم اینطور ببینمت...»
ناگهان با اتفاقی که افتاااد....😰😰 📛
بزن اینجا برای خوندن بقیش نااازمم=))
اگه از گشتن توی رمانکده ها خسته شدی…
اینجا آخرشه زود بیا باهم رمان بخونیم:)
eitaaa://joinmKHUheuvvvvu.//07tfe883y3vu7828beie892jqbjjk