این چند ثانیه حس مسافرتی رو داره که تو اونیکی ماشین بیشتر داره خوش میگذره و تو از پنجره به لبخنداشون خیره شدی.
حس دانش آموزی که دوستاش تو یه کلاسدیگه افتادن
حس غربت، غم خالص، تلخه رو زبون،
همه خوبا اونجان..
اول ازش میپرسم چهارشنبهشب کجا بودی؟
تموم اون ۱۷ شب، زیر برف و بمب و بارون کجا بودی؟ اگر کف خیابون نبودی، مارو صلاحِ یاری نیست
I بُهـت
شب دومتان هم گذشت
نماز را گوشهی خیابان خواندیم، افطار کردیم، پرچم علم کردیم، قدم برداشتیم، شعار دادیم، تکبیر گفتیم، روضه خواندیم، اشک ریختیم، سینه زدیم، چای و نبات نوشیدیم، حتی دمنوش! حتی چند تابوت دستسازی را هم به نمادِ حرامیها آتش زدیم ..
در تمام اینها، منتظر بودیم.
اما نیامدید ..
منتظر بودیم تا بلکه شاید باور کنیم اگر به چشم ببینیم، چهرهای، صدایی، رنگی از خائنِ بیرگ را
نیامدید.
I بُهـت