یه روزی از زندگی ِهمتون میرم ...
دلتون تنگ میشه ؛ برای ِخل بودنم ، برای منطقی بودنم ، برای یهویی گریه کردنم ، برای گفتن از علایقم ؛
خب ؟
دلت برام تنگ میشه وقتی داری قهوه میخوری ، وقتی کتاب میخونی ...
منُ لابهلای ورقات کتاب میبینی ، یادت میاد چقدر برام اهمیت داشتی ، یادت میاد چقدر برات بیاهمیت بودم ...
ولی اونموقع به هیچ دردی نمیخوره ، حرفام یادت میاد ، موقعِ درددل با کسی یاد من میوفتی ، وقتی کلی بغضِ نشکسته توی گلوت گیر میکنه یاد من میوفتی ، یاد من میوفتی...
بغضت میکشنه و به هقهق میوفتی یاد من میوفتی ...
ولی دیگه من نیستم ، من نیستم که بغلت کنم ، من نیستم که بگم" بمیرم برای دلت "
ولی بدون ، از دور همیشه حواسم بهت هست...
تو حق نداری بابت اینکه دوستم نداشتی ، بهم اهمیت نمیدادی و قدرم رو ندونستی ، خودت رو سرزنش کنی :)
ولی میخوام اینُ بدونی ؛
تا ابد عاشقت میمونم و دوستت دارم ، حتی بعداز مرگم ...
دلت برام تنگ میشه عَزیزَکَم! :)
-
اون حتماً بهتر از منه..
آره ، اون بخاطرت شیشههارو توی صورت خودش خورد نمیکنه ، اون بخاطر خودت روی اعصابت نمیره ، حرصت نمیده ، دلِ تو میدونه ، اون حتما بهتر از منه ، شبا موهاتُ ناز نمیکنه ، نمیگه بغلم بخواب... :)
اون حتماً بهتر از منه 🩶 :)
تَمامِ عمر خندیدم ، به این عاشق ، به آن عاشق
چنان عشقی سرم آمد ، که دیگر من نمیخندم :)
راستش عزیزم ، من دیگه خسته شدم از بس که به هر سازی زدی رقصیدم ، از بس گفتم اشکالی نداره مهم اونه ، میدونی چقد ناراحتم کردی و خودت نمیدونی ؟! تقریبا هرروز.. ـ
خسته شدم از همهٔ اینا و دیگه تلاشی برای موندنت نکردم..
تو صاحب اختیاری ، من عاشقتم ، از سلول سلولم.. اما برای موندنت دیگه تلاش نمیکنم..
بودی جات رو چشم ماس ، نبودی یه متر پایینتر...!
چیزی به نام خستگی روحی وجود داره؛
اینطوریه که از لحاظ جسمی خوبی ولی به
خاطر افکار مزخرفت نمیتونی حتی
کوچکترین حرکتی انجام بدی.