تَمامِ عمر خندیدم ، به این عاشق ، به آن عاشق
چنان عشقی سرم آمد ، که دیگر من نمیخندم :)
راستش عزیزم ، من دیگه خسته شدم از بس که به هر سازی زدی رقصیدم ، از بس گفتم اشکالی نداره مهم اونه ، میدونی چقد ناراحتم کردی و خودت نمیدونی ؟! تقریبا هرروز.. ـ
خسته شدم از همهٔ اینا و دیگه تلاشی برای موندنت نکردم..
تو صاحب اختیاری ، من عاشقتم ، از سلول سلولم.. اما برای موندنت دیگه تلاش نمیکنم..
بودی جات رو چشم ماس ، نبودی یه متر پایینتر...!
چیزی به نام خستگی روحی وجود داره؛
اینطوریه که از لحاظ جسمی خوبی ولی به
خاطر افکار مزخرفت نمیتونی حتی
کوچکترین حرکتی انجام بدی.
ولی من آدمیام که از تماس فیزیکی متنفرم ، اگه بهت گفتم بیا بغلم یا بغلت کردم یا بوست کردم ، بدون خیلی برام اون بالا بالاهایی :)
من اینجوریم که
هی تحمل میکنم
هی تحمل میکنم
هی هیچی نمیگم
یهو یه روز بیخیال میشم
انقدر بیخیال که طرف شک کنه
اینی که الان جلوش وایساده قبلا دوسش داشته! :)