چیزی به نام خستگی روحی وجود داره؛
اینطوریه که از لحاظ جسمی خوبی ولی به
خاطر افکار مزخرفت نمیتونی حتی
کوچکترین حرکتی انجام بدی.
ولی من آدمیام که از تماس فیزیکی متنفرم ، اگه بهت گفتم بیا بغلم یا بغلت کردم یا بوست کردم ، بدون خیلی برام اون بالا بالاهایی :)
من اینجوریم که
هی تحمل میکنم
هی تحمل میکنم
هی هیچی نمیگم
یهو یه روز بیخیال میشم
انقدر بیخیال که طرف شک کنه
اینی که الان جلوش وایساده قبلا دوسش داشته! :)
واقعا دیگه حوصله ندارم برای آدمای زندگیم توضیح بدم این رفتارت اذیتم میکنه ، این رفتارت زشته ، فقط از درون خورد میشم و به رویِ کسی نمیارم ، شایدم ترك کردم...
غمانگیزترین بیت هم مالِ شهریاره که میگه..
آزرده دل از کوی تو رفتیم و نگفتی
کی بود؟کجا رفت؟ چرا بود و چرا نیست.. :)
از همه چیز خالی شدهام. نه خوشحالم نه بدحال نه شاد و نه غمگین و نه امیدوارم یا نومید. بی گذشته و آینده، سکونی بی زمان و مکان، معلق در هیچ، همراه با نوعی آگاهی خوابزده به وجود خود، خوابی بی رویا، با چشمان باز .
هدایت شده از هپروت|𝙃𝙖𝙥𝙖𝙧𝙤𝙩