بكاء | BoKa
|| آهسته میبوسمت ، طوری که لبهایت فکر کنند خواب ِبوسه دیدهاند ! :) ـ
هدایت شده از کنجِ کیهان
ولی من میدونم که یک روز باید برای آخرین بار بغلش کنم:))
من خودم با انتخابم دردسر را ساختم ؛
اینهمه آدم چرا باید تو باشی انتخاب... ؟ ؛)
و تو عزیز ِهزار نفر میشوی
اما
عزیز ِدل ِعزیزت نیستی ...
و این غمانگیز است .. : ) .
تو من ُداری ك ِعاشق ِوجودتم : ) .
تو میتوانستی به چشمانم نگاه کنی و گلویم را با چاقویی تیز بِبُری و من میتوانستم
در آخرین نفس از تو به خاطر خونی شدن دستهایت معذرت بخواهم ... : ) .
به نظرم یکي از قشنگترین حسها این ِکه دونفر پنهوني عاشق ِهمدیگه باشن و یه روزی باخبر بشن : ) .
امشب منم مهمان تو ، دست من ُدامان ِتو
یا قفل ِدر وا میکنی ، یا تا سحر دف میزنم :| .