هدایت شده از mohamad sharifi
درباره فئودور داستایوفسکی
فئودور میخاییلوویچ داستایوفسکی رماننویس شهیر و متفکر بزرگ روس در یازدهم نوامبر ۱۸۲۱ در شهر مسکو دیده به جهان گشود. اجداد پدری او کشیش بودند و او در خانوادهای مذهبی بالید. داستایفسکی و برادرش در مسکو به مدرسه رفتند. او از کودکی به ادبیات علاقه داشت اما تحصیلاتش را در رشتهی مهندسی نظامی پی گرفت، در سال ۱۸۴۳ از دانشگاه فارغالتحصیل و مشغول خدمت در بخش نقشهکشی فرماندهی مهندسی سنپترزبورگ شد. او فعالیت حرفهای ادبیاش را بهعنوان مترجم آغاز کرد، اما طولی نکشید که به نویسندگی روی آورد. اولین رمانش با عنوان بیچارگان را در سال ۱۸۴۶ منتشر کرد. او در سال ۱۸۴۷ به عضویت حلقهی پتراشفسکی درآمد که در آن متون ادبی موافق اصلاحات اجتماعی و علیه نظام ارباب و رعیتی خوانده میشد. دو سال بعد به همین جرم بازداشت و به اعدام محکوم شد. او تا پای چوبهی دار رفت، اما اعدام نشد تا حکمش به تبعید در شرایط سخت سیبری تغییر کند. بنمایهی آثار بعدی داستایفسکی متأثر از این دورهی سخت شد. رد رنج، تعالی، وجدان و گناه و رستگاری در دل سختی در رمانهای محبوب او دیده میشود. رمانهای برادران کارامازوف، قمارباز، ابله، یادداشتهای زیرزمینی، شبهای روشن و شیاطین ازجمله مهمترین آثار داستایفسکیاند. او در نهم فوریهی ۱۸۸۱ در سنپترزبورگ درگذشت.
هدایت شده از mohamad sharifi
نقدهای مطرح بر کتاب جنایت و مکافات
با وجود استقبال گسترده و تحسین منتقدان و چهرهی برجستهی ادبی و فلسفی، نقدهایی نیز توسط برخی افراد و بعضی نحلههای فکری بر کتاب جنایت و مکافات وارد شده که برخی از مهمترین آنها از این قرارست:
پایانبندی غیرواقعی و چرخش شدید شخصیت راسکولنیکوف در پایان داستان
نقد گروههای چپ بر نادیدهگرفتن نقش منفی نظام سرمایهداری بر زندگی راسکولنیکوف
نقد برخی بر وجوه مذهبی اثر
ریتم کند و طولانی
هدایت شده از mohamad sharifi
بخشی از کتاب جنایت و مکافات داستایوفسکی
مدتِ مدیدی همانطور دراز کشید. گاهی انگار بیدار میشد، و آن وقت متوجه میشد که دیروقت است، اما فکرِ بلند شدن به سرش نمیزد. بالاخره دید که هوا مثلِ روز روشن شده است. طاقباز روی کاناپه دراز کشیده بود، هنوز از خوابِ سنگین منگ بود. ضجّههای وحشتآورِ نومیدانهای که هر شب، از دوِ نیمهشب به بعد، از پایینِ پنجرهِ اتاقش میشنید، با صدای گوشخراشی از خیابان به گوش میرسید، و همین صداها بیدارش کرده بود. فکر کرد: «اوف، باز ساعت دو شد و مستها از میخانهها بیرون ریختند!» و ناگهان از جا پرید، مثلِ این که دستی او را از جا کنده باشد. «چی؟ ساعت از دو گذشته؟» نشست روی کاناپه، و تازه آن وقت بود که همه چیز یادش آمد. همه چیز، در یک آن، مثلِ برق از ذهنش گذشت!
اول خیال کرد دارد دیوانه میشود. سردش شد، اما لرزش از تب بود، تبی که در خواب به سراغش آمده بود. ناگهان چنان به لرز افتاد که دندانهاش تریک تریک به هم میخورد. تمامِ اندامهای تنش میلرزید. درِ اتاق را وا کرد و گوش ایستاد؛ همه خواب بودند، خوابِ خواب. حیرتزده نگاهی به خودش و چیزهای دور و برش انداخت. هر چه فکر کرد دیشب چهطور به خانه آمده و چهطور یادش رفته درِ اتاق را چفت کند و چهطور با همان رخت و لباس خودش را روی کاناپه انداخته، چیزی یادش نیامد؛ حتی کلاهش را از سر بر نداشته بود. از سرش غلتیده بود و کفِ اتاق پای کاناپه افتاده بود. «اگر یکی میآمد تو، چی فکر میکرد؟ مست کردهام؟ اما....» دید طرفِ پنجره. روشنایی کافی بود. هولهولکی، شروع کرد به وارسی کردنِ سر و وضعِ خودش، از فرقِ سر تا نوک پا: ردّی، چیزی نمانده بود؟ اما این طوری نمیشد درست وارسی کرد. لرز لرزان لباسهاش را درآورد و از نو به وارسی پرداخت. همه را تکه به تکه پشت و رو کرد، تا آخرین نخاش را، و چون به چشمهای خودش اعتماد نداشت، سه بارِ تمام از سر گرفت. اما مثلِ این که چیزی نبود؛ هیچ ردّ و نشانی نبود؛ فقط دمپای شلوارش که ریشریش شده بود، آثارِ خونِ دلمهبسته را نشان میداد. چاقوی جیبی بزرگش را برداشت و ریشههای دمپای شلوارش را برید. دیگر چیزی به چشم نمیخورد. یک مرتبه یادش افتاد کیف و خرت و پرتهایی که از صندوقچه پیرزن برداشته بود، هنوز توی جیبهایش است. یعنی تا آن وقت به فکرش نرسیده بود آنها را دربیاورد و قایم کند؟ حتی وقتی هم که لباسهایش را وارسی میکرد، به فکرشان نیافتاده بود؟ چهاش شده بود؟
هدایت شده از mohamad sharifi
نظرات کاربران درباره کتاب جنایت و مکافات
این کتاب آنچنان که اسم دراورده نیست.نویسنده خیلی تو جزئیات وارد میشه حس میکنم اینجوری میخاسته به حجم داستان اضافه کنه!!در هرصحفه کتاب نصفش برا شرح جزئیات هست جزئیات الکی
هیچ کتابی به اندازه ی این کتاب منو تحت فشار قرار نداده قشنگ حس میکنم قلبم فشرده میشه و چقدر هنر نویسنده در روانکاوی قاتل و صحنه آرایی خوبه که همزادپنداری من رو انقدر برانگیخته
مدتها بود که قصد خوندن این کتاب رو داشتم ولی همیشه از تعداد صفحاتش می ترسیدم. تا زمانی که به هدف داستایفسکی برای نوشتن این کتاب پی بردم. نویسنده در این کتاب همچون نیچه و هگل(قبل از نیچه و همزمان با هگل) به تحلیل ابر انسان میپردازه و نقطه نظرش رو از این پدیده در کتاب گنجانده. به نظرم اگر کتاب با تامل خوانده بشه تفکراتش بیشتر به جان میشینه بنابراین توصیه میکنم اگر میتونید ،کتاب را آرام آرام مزه کنید و شاهکاری که نوشتنش ۱۱ سال به طول انجامیده رو با تمام وجود درک کنید
بی نظیر بود. همین الان کتابو تموم کردم و حس میکنم مغزم درد میکنه. اگر مثه من همزاد پنداریتون قویه، نخونید این کتاب رو. چون واقعا حس میکنم درونم یه اتفاقایی افتاده که امیدوارم گذرا باشه.
از انتخاب و معرفی این کتاب زیبا از آقای مهندس شریفی عزیز بسیار سپاسگزارم.
واقعیت این است که من در ۱۳ سالگی مسئول کتابخانه مدرسه راهنمایی خودمان بودم. و حجم بسیار بالایی کتاب داشتیم.
این کتاب رو اون زمان خواندم. با آنکه نوجوان بودم هنوز بخشهایی از آن را ذهن دارم.
یک کتاب دیگر که در آن زمان خواندم و بسبار زیبا بود کتاب
خرمگس
بود.
ان شاء الله هر وقت مهندس شریفی عزیز صلاح دونستند اون کتاب رو هم معرفی کنند برای دوستان.
این خاطره بود از سال ۱۳۵۶.
دیگه نگید خاطره گویی نداریم.
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸شما در حال تماشای ۱۸۰۰ سال پیش هستید!
🔹 شکوه معماری کاخ اردشیر بابکان ساسانی
🌹https://eitaa.com/BOOKNET43🌹
هدایت شده از mohamad sharifi
🌹اشعار بانو پروین اعتصامی با صدای سرکار خانم ندا یزدی گرامی 🌹
🌹https://eitaa.com/BOOKNET43🌹