کتابخونه ی بابونه ای:)
خوب میخوام از امروز تا یه هفته روزمو براتون توصیف کنم اگه دوس داشتین بعدا دو باره انجانش میدم
برای شنبه
صبح ساعت ۹ از خواب بیدار شدم ساعت ۱۱ کلاس داشتم پس صبحانه خوردم بعدش کلاس شرکت کردم بعدش رفتم شعرمو حفظ کنم ساعت ۵ رفتم کلاس بعد ۶و ۳۰ برگشتم و شام خوردم (کلا خانوادگی ناهار نمیخوریم ولی در عوض شامو زود میخوریم ) بعدش ساعت ۹ خوابم برد ۱۲ و ۴۰ دیقه بیدار شدم دیگه هم خوابم نبرد در نتیجه تا ساعت ۳ و ۴۳ دقیقه صبح کتاب خوندم
کتابخونه ی بابونه ای:)
خودم نداشتمش ولی الان دیگه خردیمش
جادو به رنگ ابی نقره ای حسش میکنم در پشت مغزم در تمام سرم حسش میکنم اطمینان دارم که وجود دارد در قلبم دارمش مطمعنم روزی شکوفا خواهد شد
این جادوی زیبای ابی نقره ای که در وجود همه ما بزرگ میشود که کلمه ها در وصف او کم می آیند
میتوانم با تمام وجودم در مغزم در ذهنم حسش کنم در تمام کار هایم بدون دیده شدن وجود دارد شاید جادو از مرداب باشد شایدم مرداب و دنیا و جادو یکی باشند
ولی مطمعنم مطمعنم جادو از عشق سر چشمه میگیرد مانند عشق مادر به فرزندانش که تقسیم نمیشود و فقط چند برابر میشود اگر یاد بگیرم که این حس زیبای ابی نقره ای را درک کنم اطمینان دارم که میتوانم از وجودش استفاده کنم
جادو این کلمه ی جادویی
هدایت شده از میگ میگ`
این پیامو فور کنین تا بهتون یه توییت و یه عکس 'بر اساس وایبی که از چنلتون میگیرم' بدم؛
ظرفیت : 30 نفر
از بین این 30 نفر 10 تا 15 همسایه به دلخواه خودم انتخاب میکنم؛
@migmig05
اول اینکه خودم نه دختر بودم و نه پسر و مامان بابام مامان بابام نبودن ولی بودن
بعدش من یه گردنبد داشتم که منو رئیس گرگ ها میکر ولی اون گرگ ها ادمن بودن ولی فیلم بودن بعد جالب اینجاس که توی خوابم فلش بک هم داشتم بعد از یه راه خیلی تند شیب دار دوییدم رفتم پایین به دون اینکه اسیب ببینم و بعد در عرض یک ثانیه دوباره رفتم بالا تو همون قلعه ای که زندگی میکردم
قلعه شبیه قصر السا بود فقط مدل سنگیش
فهمیدین چی گفتم دیگه
شنیدین که میگن اگه میفهمی که داری خواب میبینی نباید به افراد تو خوابت بگی