eitaa logo
𝑩𝒂𝒄𝒌𝒈𝒓𝒐𝒖𝒏𝒅
84 دنبال‌کننده
203 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مود ترین چنل بکگراند برای خوشگل کردن گوشیت🪄 کپی؟ ترجیحا با ذکر منبع، ولی واسه استفاده شخصی مشکلی نیست🙌🏼 ارتباط: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_90zpdnn&btn=𝑩𝒂𝒄𝒌𝒈𝒓𝒐𝒖𝒏𝒅 آیدیم جهت تبادل، همسایگی: @Pv_Naazi18
مشاهده در ایتا
دانلود
𝘽𝙖𝙘𝙠𝙜𝙧𝙪𝙣𝙙✭ ғᴏʀ ʏᴏᴜʀ ᴘʜᴏɴᴇs✨. ძ᥆ᥒ𝗍 ᥴ᥆⍴ᥡ , ȷᥙs𝗍 𝖿᥆r ⍴rі᥎ᥲ𝗍ᥱ ᥙsᥱ🌀. 𝑱𝒐𝒊𝒏 ➱ [ @Background18 ]
𝘽𝙖𝙘𝙠𝙜𝙧𝙪𝙣𝙙✭ ғᴏʀ ʏᴏᴜʀ ᴘʜᴏɴᴇs✨. ძ᥆ᥒ𝗍 ᥴ᥆⍴ᥡ , ȷᥙs𝗍 𝖿᥆r ⍴rі᥎ᥲ𝗍ᥱ ᥙsᥱ🌀. 𝑱𝒐𝒊𝒏 ➱ [ @Background18 ]
هدایت شده از 🎤⛓️Cafe singer⛓️🎤
عمل به قول 🦋 آمار فعلی🤏 312 آمار مد نظر 🤏320 https://eitaa.com/cafe_singer
هدایت شده از حآمے حآمیم𐙚🤍✨
رمان پارت ۶ ثنا داشت میرفت که رسیدیم به بازار بزرگ🤡 ذوووق مرگ شدم😂🎀 سارا :ووییییییی بازارررر؟؟؟ قلبونتتتت بیشممممم(محکم ثنارو بغل کرد) ثنا : ارهههههه خودانکنهههه عقججج منننن🤓 یه بو///سه روی لپ ثنا کاشتم و از ماشین پیاده شدیم خداوکیلی یه آجی بود برام🙂✨ رفتیم توی بازار و کلییی دور دور کردیم «۱ ساعت بعد» به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت هشتهههههه سارا : ثناا یه چی بگم قول نیدی پشمات نریزه؟🙂😂 ثنا : پناه بر قودا🤲🏻 سارا : ساعت هشته🙂🤣 ثنا : چییییییییی هرچی پشم داشتم ریخت سارا : من دارم اینجا پشم میبینم که🤨🤣(آستین لباس ثنا یکم کوتاه بود و دست ثنارو گرفت تو دستش و به موهای دستش اشاره کرد) ثنا : بچه پرووو🤣 بدوو بریمم بیرونن مننن برممم خونهه مامانمم جرممم میدههه دویدیم سمت در بازار و ماشینو پیدا کردیم و شوار شدیم ثنا راه افتاد و منم داشتم خریدارو نگا میکردم که ثنا یهو گفت ثنا : سارا چرا استین بالا نمیزنی برا خودت؟👀 من که خر نیستم دیدم وقتی دیدیش چشات پر از ذوق شد ذوقق مرگ نشدی خوبه😂 سارا : امم بدم نمیاد ولی مامان بابام . . . نذاشت حرفمو کامل کنم که گفت : ثنا : بابا اوناهم از خداشونه مطمئن باش حالا تو چند وقت باهاش جاست فرند باش ببین چجور پسریه مرد زندگی هست یا نه سارا : اوهوم خودت چرا استین بالا نمیزنی؟👀 ثنا : واقعیتش منم تو فکرشم😂🎀 سارا : اووووووو ثنااا خانومممممم مبارکهههههه ثنا : حالا صب کن🗿 سارا : خب حالا پیشاپیش🤣 ثنا : آبلین😂 سارا : 😂😂😂 «نیم ساعت بعد» ثنا : بفرما رسیدیم سارا : خعلیی خوش گذشت دستت درد نکنهه ثنا : فیدااا خریدای خودمو جدا کردم و خریدای ثنا رو گذاشتم تو صندلیش و پیاده شدم سارا : خودافیسسسس ثنا : بایییییی از تو کیفم کلیدو برداشتم درو باز کردم و رفتم بالا وقتی وارد شدم دیدم بابا اومده یه دیقه چشم رفت سمت مامان که گفت مریم : به به تشریف اوردین😐 سارا : سلاممم بر همه😂 مریم و محمد : سلام سارا : بابایی خسته نباشییی محمد : قربونت دخترم رفتم تو اتاقم لباسامو عوض کردم ، یه لباس راحتی پوشیدم و رفتم پایین رفتم داخل اشپزخونه مامان هم بود داشت سالاد درست میکرد سارا : تزیینش با منه هااا🌝🎀 مریم : باشه 😂 مامان کاهورو خورد کرد و داد من تا سالادو تزیین کنم «پنج دقیقه بعد» مریم : خیلی خوشگل شد افرین کدبانو🥺 سارا : اولاََََ‌ً کدبانو خودتی🥰 دوماً فداتشمممممم مریم : واایی قربون تو داشتم دستامو میشستم که مامان با صدای تقریبا بلند گفت مریم : سینا بیا بشقاب و قاشق چنگال جمع کن ببر (با صدای تقریبا بلند ) سینا : الان میام (با صدای تقریبا بلند) سینا اومد وسایل سفره رو برد و غذارو گذاشتیم سر سفره غذامونم فسنجون بود😌✨ «نیم ساعت بعد» شامو خوردیم و وسایل سفره رو جمع کردیم من رفتم تو اتاق یکم با گوشی بازی کردم و کم کم چشام بسته شد ..... Rayka🤍✨
هدایت شده از سیسی های گل🌸🎀
سلامممم🤡🌷 ناشناسو پر کنید با مائی ژواب بدیمم🦦🎀
هدایت شده از حآمے حآمیم𐙚🤍✨
دخملا بیاید صحبت کنیم دلم گرفته🙂💔 https://abzarek.ir/service-p/msg/4970775