𝘽𝙖𝙘𝙠𝙜𝙧𝙪𝙣𝙙✭
ғᴏʀ ʏᴏᴜʀ ᴘʜᴏɴᴇs✨.
ძ᥆ᥒ𝗍 ᥴ᥆⍴ᥡ ,
ȷᥙs𝗍 𝖿᥆r ⍴rі᥎ᥲ𝗍ᥱ ᥙsᥱ🌀.
𝑱𝒐𝒊𝒏 ➱ [ @Background18 ]
𝘽𝙖𝙘𝙠𝙜𝙧𝙪𝙣𝙙✭
ғᴏʀ ʏᴏᴜʀ ᴘʜᴏɴᴇs✨.
ძ᥆ᥒ𝗍 ᥴ᥆⍴ᥡ ,
ȷᥙs𝗍 𝖿᥆r ⍴rі᥎ᥲ𝗍ᥱ ᥙsᥱ🌀.
𝑱𝒐𝒊𝒏 ➱ [ @Background18 ]
هدایت شده از 🎤⛓️Cafe singer⛓️🎤
عمل به قول 🦋
آمار فعلی🤏 312
آمار مد نظر 🤏320
https://eitaa.com/cafe_singer
هدایت شده از حآمے حآمیم𐙚🤍✨
رمان #عشق_ابدی
پارت ۶
ثنا داشت میرفت که رسیدیم به بازار بزرگ🤡
ذوووق مرگ شدم😂🎀
سارا :ووییییییی بازارررر؟؟؟
قلبونتتتت بیشممممم(محکم ثنارو بغل کرد)
ثنا : ارهههههه
خودانکنهههه عقججج منننن🤓
یه بو///سه روی لپ ثنا کاشتم و از ماشین پیاده شدیم
خداوکیلی یه آجی بود برام🙂✨
رفتیم توی بازار و کلییی دور دور کردیم
«۱ ساعت بعد»
به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت هشتهههههه
سارا : ثناا یه چی بگم قول نیدی پشمات نریزه؟🙂😂
ثنا : پناه بر قودا🤲🏻
سارا : ساعت هشته🙂🤣
ثنا : چییییییییی
هرچی پشم داشتم ریخت
سارا : من دارم اینجا پشم میبینم که🤨🤣(آستین لباس ثنا یکم کوتاه بود و دست ثنارو گرفت تو دستش و به موهای دستش اشاره کرد)
ثنا : بچه پرووو🤣
بدوو بریمم بیرونن مننن برممم خونهه مامانمم جرممم میدههه
دویدیم سمت در بازار و ماشینو پیدا کردیم و شوار شدیم
ثنا راه افتاد و منم داشتم خریدارو نگا میکردم که ثنا یهو گفت
ثنا : سارا چرا استین بالا نمیزنی برا خودت؟👀
من که خر نیستم دیدم وقتی دیدیش چشات پر از ذوق شد
ذوقق مرگ نشدی خوبه😂
سارا : امم
بدم نمیاد ولی مامان بابام . . .
نذاشت حرفمو کامل کنم که گفت :
ثنا : بابا اوناهم از خداشونه مطمئن باش
حالا تو چند وقت باهاش جاست فرند باش ببین چجور پسریه مرد زندگی هست یا نه
سارا : اوهوم
خودت چرا استین بالا نمیزنی؟👀
ثنا : واقعیتش منم تو فکرشم😂🎀
سارا : اووووووو ثنااا خانومممممم
مبارکهههههه
ثنا : حالا صب کن🗿
سارا : خب حالا پیشاپیش🤣
ثنا : آبلین😂
سارا : 😂😂😂
«نیم ساعت بعد»
ثنا : بفرما رسیدیم
سارا : خعلیی خوش گذشت دستت درد نکنهه
ثنا : فیدااا
خریدای خودمو جدا کردم و خریدای ثنا رو گذاشتم تو صندلیش و پیاده شدم
سارا : خودافیسسسس
ثنا : بایییییی
از تو کیفم کلیدو برداشتم درو باز کردم و رفتم بالا
وقتی وارد شدم دیدم بابا اومده
یه دیقه چشم رفت سمت مامان که گفت
مریم : به به تشریف اوردین😐
سارا : سلاممم بر همه😂
مریم و محمد : سلام
سارا : بابایی خسته نباشییی
محمد : قربونت دخترم
رفتم تو اتاقم لباسامو عوض کردم ، یه لباس راحتی پوشیدم و رفتم پایین
رفتم داخل اشپزخونه
مامان هم بود
داشت سالاد درست میکرد
سارا : تزیینش با منه هااا🌝🎀
مریم : باشه 😂
مامان کاهورو خورد کرد و داد من تا سالادو تزیین کنم
«پنج دقیقه بعد»
مریم : خیلی خوشگل شد افرین کدبانو🥺
سارا : اولاًََََ کدبانو خودتی🥰
دوماً فداتشمممممم
مریم : واایی قربون تو
داشتم دستامو میشستم که مامان با صدای تقریبا بلند گفت
مریم : سینا بیا بشقاب و قاشق چنگال جمع کن ببر (با صدای تقریبا بلند )
سینا : الان میام (با صدای تقریبا بلند)
سینا اومد وسایل سفره رو برد و غذارو گذاشتیم سر سفره
غذامونم فسنجون بود😌✨
«نیم ساعت بعد»
شامو خوردیم و وسایل سفره رو جمع کردیم
من رفتم تو اتاق یکم با گوشی بازی کردم و کم کم چشام بسته شد
.....
Rayka🤍✨
هدایت شده از حآمے حآمیم𐙚🤍✨
دخملا بیاید صحبت کنیم دلم گرفته🙂💔
https://abzarek.ir/service-p/msg/4970775