☆بِسْـمِ ٱللهِ ٱلْرَّحْمٰـنِ الْرَّحیـمْ☆
#روز_نوزدهم_چله_زیارت_عاشورا🌱
🏴 ۱۵ مرداد ماه ۱۴۰۲
نوزدهم محرم ۱۴۴۵ 🖤
به نیابت شهید
🌷شهید خلبان عباس بابایی 🌷
سالروز شهادت
#پویش_زیارت_اربعین
اللهم ارزقنا توفیق زیارت اربعین🤲🏻
╭┈───── 🌱🕊
╰─┈➤ @BandeParvaz🌷
وَ أَمَاتَ قَلْبِي عَظِيمُ جِنَايَتِي
فَأَحْيِهِ بِتَوْبَةٍ مِنْكَ
خدایا، به دلم حیات ببخش..)
#خدای_من
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
╭┈───── 🌱🕊
╰─┈➤ @BandeParvaz
کسانۍکہبراۍهدایتدیگران؛
تلاشمۍکنند✨
بہجاۍمردنشهیدمۍشوند🕊!•
-استادپناهیان🎙
#سخن_بزرگان
╭┈───── 🌱🕊
╰─┈➤ @BandeParvaz
15.04M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتما ببینید👌👌
✍ خاطره زیبا و واقعی از
شهید بابایی
🎙حجت الاسلام عالی
✅ بمناسبت سالگرد شهادت شهید بابایی
╭┈───── 🌱🕊
╰─┈➤ @BandeParvaz
🏴🕊
به ما خرده نگیرید که چرا انقدر از حجاب می گوییم....
به ازایِ هر زینب
عباس ها داده ایم ..😔
#حجاب_خونبهای_شهیدان
#سالروز_شهادت_عباس_بابایی
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
╭┈───── 🌱🕊
╰─┈➤ @BandeParvaz
📌میدانی رفیق، این وصله را به نفسم زدم تا زیاد بلندپروازی نکند☺️
▪️تراشهٔ کبریت را در جاظرفی انداخت و به طرف در رفت.
از پشت چشمی نگاه کرد. «عباس است!» در را باز کرد.
- چه عجب از این طرفها؟!
- برای مأموریتی آمدم به پایگاه. گفتم سری به تو بزنم.
نگاهی به لباس پرواز او انداخت.
- لباس را در بیاور.
عباس بلند شد تا لباسش را درآورد. روحالدین نگاهی به او انداخت؛ وصلهای بر سر زانو!
- هنوز همان اخلاق دانشجویی را داری؟ بابا دیگر برای خودت کسی هستی.
عباس بابایی خم شد و وصلهٔ سر زانویش را نوازش کرد.
- میدانی رفیق، این وصله را به نفسم زدم تا زیاد بلندپروازی نکند.
📚(از کتاب آواز پرواز | زندگینامهٔ داستانی شهیدعباس بابایی
صفحات ۳۰ و ۳۱)
╭┈───── 🌱🕊
╰─┈➤ @BandeParvaz
همیشه رو زبون شهید بابایی این جمله
بود:
آنان که گستاخی شهادت♥️ را ندارند
به ناچار مرگ🖤 آن ها را می پذیرد
╭┈───── 🌱🕊
╰─┈➤ @BandeParvaz
5.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌اسکناس های تا نخورده
در همه گرفتاری هاتون توسل داشته باشید به خود آقا حضرت ولیعصر (عج) ، همه گره ها به دست ایشون باز می شود....♡
🔰پانزدهم مردادماه سالروز شهادت شهید اصفهانی ، مصطفی ردانیپور
╭┈───── 🌱🕊
╰─┈➤ @BandeParvaz
💯 حضرت زهرا (س):
مصطفی جان! ما اگر به مجالس شما نیائیم به کجا برویم؟ ببین همه آمدیم........
راوی ←
برای عروسیاش علاوه بر میهمانان یک کارت دعوت نیز برای حضرت زهرا سلام الله علیها مینویسد📄 و به ضریح حضرت معصومه (س) میاندازد، شب حضرت زهرا (س) را در خواب میبیند💚 که به عروسی اش آمده شهید ردانی پور به ایشان میگوید: خانم ! قصد مزاحمت نداشتم ، فقط میخواستم احترام کنم...
حضرت زهرا (س) پاسخ میدهند: «مصطفی جان! ما اگر به مجالس شما نیائیم به کجا برویم؟ ببین همه آمدیم💕»مصطفی دیگر تا صبح نخوابید نماز میخواند دعا میکرد، گریه میکرد😭میگفت من شهید میشوم🕊️ شب عروسی بلند شد سخنرانی کرد و گفت: « امشب عروسی من نیست عروسی من وقتیه که توی خون خودم غلت بزنم»🕊سه روز بعد از عروسی به منطقه رفت بدون عمامه، بدون سِمَت ، مثل یک بسیجی ، اولِ ستون راهی عملیات شد💫 15 مرداد 62 بود عملیات والفجر 2 درمنطقه حاج عمران شروع شده بود تا اینکه گلوله ای از پشت سر به جمجمه اش اصابت میکند از خدا خواست که گمنام باشد✨ و بدنش در جایی بماند که دست هیچکس به او نرسد🥀در نهایت پیکرش پیدا نشد🥀و مصطفی برنگشت که نگشت*
*روحانی جاویدالاثر*
*سردار شهیدمصطفی ردانی پور*
*شادی روحش صلوات*🌹
╭┈───── 🌱🕊
╰─┈➤ @BandeParvaz