eitaa logo
🍋gelb🍋
72 دنبال‌کننده
235 عکس
201 ویدیو
18 فایل
💛دنیای زرد من💛 راستی این هم بگم که من در اصل اصالت آلمانی رو به همراه دارم و نام چنل هم به زبان آلمانی نوشته شده ✨️ ☁️پیوی بنده @Robina51 ادتب و اد جج بیاد پی وی بنده🌀 لینک دعوت👇🏻😊
مشاهده در ایتا
دانلود
والیپر ...🐸 @Banefes ♡ ㅤ  ❍ㅤ    ⎙ㅤ    ⌲ ˡᶦᵏᵉ  ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ    ˢᵃᵛᵉ     ˢʰᵃʳᵉ
خب خب آماده اید برای اعلام امتیاز داستان ها؟😉
𝓜𝓪𝓽𝓷 𝓼𝓱𝓸𝓶𝓪 پسر عموی بزرگم منزلی را خرید و بازسازی کرد. آن منزل در سال هزار و هشت صد و هفتاد ساخته شده بود و از اوایل هزار و نهصد و نود تا به حال کسی در آن خانه اقامت نداشت ، یعنی درست از زمانی که مالکش یک دکتر بود و مرد. مطب و داروخانه ی دکتر در پشت خانه بود. یک خانه ی سرایداری هم کنار خانه بود. از قرار معلوم یکی از پسر های دکتر به دختر سرایداری پیشنهاد ازدواج داده میدهد. اما دکتر مخالفت می‌کند و در نتیجه دختر بیچاره ی سرایداری خودش را از پله های سالن حلقه آویز میکند. آن وقت ها ریم بود که پس از مرگ هر فرد درمنزل ، تا مدتی روی همه آینه ها و ساعت ها پارچه ای تیره می انداختند تا ارواح مرده در آن گیر نیفتد اما از قرار معلوم دکتر از این رسم بیخبر بود . پسر عموی من نیز که از دکوراسیون منزل بسیار خوششش آمده بود ،در مدل مبلمان و تابلو ها و آینه ها تغییری ایجاد نکرد . زمانی که در تعطیلات به همراه برادر کوچکم وپسر عمو ها دیگر به دیدن آنجا رفتیم ، آینه ای قشنگ مقابل راه پله توجه مرا به خود جلب کرد. در حالی که به دقت و از نزدیک آینه را تماشا میکردم ، متوجه شدم که چند اثر انگشت روی آینه به چشم می‌خورد. تلاش کردم که با آستین لباسم لکه را پاک کنم. اما در کمال شگفت و ناباوری متوجه شدم که اثر انگشت به خرد آبنه رفته و پاک نمیشود ! این تنها پدیده ی عجیب و غریب و غیر پیش پا افتاده در آنجا نبود . هنگامی که در سالن می‌نشستیم و همه کنار هم بودیم ، به وضوح صدای آهسته ی موسیقی و قدم های سبک یک زن و یا مرد را می‌شنیدم. اگر چه واضح نبود که چه حرف هایی زده میشود اما در هر صورت صدایی خشمگین یا غضبناک نبود ، حقیقتا میتوانم بگویم که سر و صدا ها بسیار هم دلنشین و خوشایند بودند. هر زمان که به سوی صدا میرفتم ، ناگهان صدای ها قطع می‌شدند . اما در بالای راه پله واقعا حضور نحس و شرارت بار شخصی را احساس میکردم ، نه تنها در یک بخش ، بلکه در همه ی بخش های بالای خانه . اگر چه من هم پسر عمویم را دوست دارم و هم خانه ی جدیدش را اما تنها زمانی به آنجا میروم که مجبور باشم ! راستش از طبقه ی بالا ی آنجا وحشت دارم . من یک دختر ۱۶ ساله بی باک و شجاع هستم، هیچ گاه از سواری در ترن های خطرناک هوایی ترسی به خود راه نمیدهم و با رضایت خاطر به تماشای فیلم های جنایی و ترسناک می‌نشینم اما اعتراف می کنم که از آنجا میترسم . مادرم همچنان حرف هایم را باور نمیکند و به نظرش دیوانه یا خیالاتی شده ام ، اگر چه خود او هم صدای قدم ها را می شنود اثرات انگشت را روی همان آینه میبیند‌. اما در هر صورت باورش نمیشود. «پایان» دارک نویسنده:Hadiyeh
۱۰ امتیاز
...🦖 @Banefes ♡ ㅤ  ❍ㅤ    ⎙ㅤ    ⌲ ˡᶦᵏᵉ  ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ    ˢᵃᵛᵉ     ˢʰᵃʳᵉ
نقاشی بلد نیستییییی؟😭😭😭 اشکال نداره فقط لازمه اینجا عضو بشی😼👌🏻 فقط همین نیست عروسک درست کردن و مجسمه سازی و....🤐کلی چیزای دیگه🤑 +پروفایل و والپیپر هم می زارم🤩 چالش هم داریم 📣 +اگرم چیزی کم داشتیم توی پیوی بهم بگید بزارم🍥🎻 اینم لینک کانال👇🏻👇🏻😋 https://eitaa.com/honarmj تبلیغ هم رایگانه
🍋gelb🍋
𝓜𝓪𝓽𝓷 𝓼𝓱𝓸𝓶𝓪 پسر عموی بزرگم منزلی را خرید و بازسازی کرد. آن منزل در سال هزار و هشت صد و هفتاد ساخته ش
این داستان برگزیده شد برای برنده شدن. ۱۵ امتیاز.بیشترین امتیاز امروز💕 تبریک میگم بهتون.🪼🪸 جوایز به ایشون تعلق میگیرند✨️ زبان ایتا. تم ایتا. استیکرای خوشگل. وگیف.
368.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایده بازی با دوستاتون💆🏻‍♀🎒 : ♡ ㅤ  ❍ㅤ   ⎙ㅤ     ⌲ ˡᶦᵏᵉ  ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ    ˢᵃᵛᵉ     ˢʰᵃʳᵉ https://eitaa.com/Banefes